اصغر گاوت زائیده
آزاده سرافراز می گوید: وقتی نوبت تفتیش وسایل من رسید، مترجم صدایم کرد، بچهها با ذکر دعا و تلاوت آیتالکرسی مرا بدرقه میکردند، بعضیها هم بهعنوان شوخی برایم فاتحه میخواندند، من هم با توکل به خداوند توانا و قرائت آیه وجعلنا به درون اتاق رفتم.
به گزارش خبرگزاری حیات، رزمندگان و خانوادههای شهدا منشور گنجی هستند که جنگ را باید از دل آنها جستوجو کرد، واژه به واژهای که بیان میکنند، گوشهای از سند افتخار سربازان روحالله و برگی زرین از تاریخ شیعه است.* خواب شهادتش را دیدمسکینه خائفی مادر شهید حسین بالویی اظهار میکند: شغل همسرم کشاورزی بود، آن موقع گندم، توتون و پنبه میکاشتیم، حسین دومین فرزند ما بود که در سال 1344 بهدنیا آمد.اسم بچهها را پدرش انتخاب کرد و من هم موقع بارداری خیلی رعایت میکردم که لقمه حرام نخورم و نماز و عبادتم سروقت باشد.حسین در تابستان بهدنیا آمد، تابستان ازدواج کرد و تابستان شهید شد، پسر بسیار خوبی بود، من از همه بچههایم راضی بودم اما از حسین بیشتر، خیلی به من و پدرش احترام میگذاشت، آن موقع، وضع زندگیمان خیلی خوب نبود و کارمان هم زیاد بود، هم کشاورزی داشتیم و هم دامداری میکردیم.بهخاطر مشکلات زندگی و کار زیاد، حسین کلاس چهارم را خواند و ترک تحصیل کرد تا به پدرش در کار دامداری کمک کند، حسین دائم در چوپانی بود و کمتر در خانه میماند، نماز و روزهاش ترک نمیشد و اخلاقش با همه خوب بود و به همه احترام میکرد.وقتی به منزل میآمد، میگفت: «من حتماً باید در یک ظرف با مادرم غذا بخورم». من اعتراض میکردم و میگفتم: «تو ازدواج کردی باید با همسرت غذا بخوری». اما او میگفت: «جایگاه مادر فرق میکند».چون من دستتنها بودم، پدرش پیشنهاد داد برای حسین زن بگیریم، حسین در سن 13 سالگی ازدواج کرد، ابتدا وقتی به او گفتم میخواهیم برایت زن بگیریم، تعجب کرد و گفت: من ازدواج نمیکنم و الان برایم زود است، باید بروم خدمتم را انجام بدهم و بعد ازدواج کنم اما ما قبول نکردیم و سن او را دو سال بالا بردیم تا به سن عقد برسد.بعد از سه سال زندگی مشترک با همسرش گفت: میخواهم به خدمت سربازی بروم، ما مخالف بودیم، گفتیم برادرت هست، بگذار خدمتش تمام شود بیاید بعد تو برو اما او قبول نکرد، پسرم سرباز ارتش شد و آموزشی را در چهلدختر گذراند و مدتی در هوابرد شیراز بود و بعد از آن به شوش منتقل شد.وقتی به سربازی رفت، فرزندش رقیه بهدنیا آمد، حسین فقط یکبار به مرخصی آمد و بعد از چند روز دوباره رفت، آن روز در هنگام رفتن، من و پدرش خیلی او را بوسیدیم و این آخرین دیدارمان بود، حسین در 21 تیر ماه سال 1364 در عملیات ظفر 4 در منطقه (نهر عنبر) شرهانی براثر اصابت ترکش به پشت و پهلو به شهادت رسید.قبل از شهادت، خواب شهادتش را دیدم، بعد از خواب نگران بودم اما جرأت نکردم به همسرم بگویم و آن روز رفتم نکا تا اگر نامهای از او آمد، بگیرم که یکی از همسایهها که کارمند پست بود، گفت: «برای چه آمدی؟ من به منزل شما میآیم و برایش نامه مینویسیم و پست میکنیم».در حالی که پسرم شهید شده بود و آنها خبر داشتند و ما بیاطلاع بودیم، چهار روز بعد از ماجرای خوابم، وقتی از عیادت یکی از بستگان به منزل برگشتم، جمعیتی در کنار خانه ایستاده بودند، وقتی آشفتگی بچهها را دیدم شک کردم و زمانی که پسرداییام آمد و عکس حسین را خواست، شکم به یقین تبدیل شد.
وقتی جسد حسین را دیدم، گفتم: «خدایا خودت قبول کن، خودش این راه را انتخاب کرد و رفت، از او و از ما قبول کن».بنابراین گزارش، شهید حسین بالوییجامخانه فرزند علیاکبر و سکینه در سوم خرداد ماه 1344 در شهرستان میاندورود متولد شد و بهعنوان سرباز تیپ 55 هوابرد شیراز در 21 تیر ماه 1364 در منطقه شرهانی بر اثر اصابت ترکش به شکم و سینه جام شهادت را سرکشید.* ستاریت خداوند بار دیگر به ما گوشزد شدآزاده سرافراز اصغر اصغری بیان میکند: در ایام اسارت، سربازان عراقی قانون تفتیش را هر از چند گاهی اجرا میکردند تا به ظن خودشان وسایل ممنوع از قبیل خودکار، مداد، جزوه، دعا، المنت برقی، کاردک و هر چیزی که طبق قانون آسایشگاه جرم به حساب میآمد را جمعآوری کنند و درست و حسابی از خجالت دارنده آن در سجین (زندان) در آیند.به همین خاطر برای نگهداری ابزار و وسایل، بچهها بهصورت داوطلبانه و به نوبت،حفاظت از آنها را بر عهده میگرفتند، از قضا در روزی که نوبت من بود، برنامه تفتیش اجرا شد و بنده هم برای گمراه کردن سربازان عراقی کاردکها و المنتها را با خواندن آیه وجعلنا بهصورت خیلی ساده در بالشتم جاسازی کردم.
میدانستم که اگر ماجرا لو میرفت، برای مدت نهچندان کوتاهی میبایست در زندان، البته با پذیرایی مفصل بهسر میبردم، از شانس بدم یکی از سربازان عراقی که به لجاجت و بداخلاقی شهره بود و محسن نام داشت، مأمور تفتیش اتاقمان بود.وقتی نوبت تفتیش وسایل من رسید، مترجم صدایم کرد، بچهها با ذکر دعا و تلاوت آیتالکرسی مرا بدرقه میکردند، بعضیها هم بهعنوان شوخی برایم فاتحه میخواندند، من هم با توکل به خداوند توانا و قرائت آیه وجعلنا به درون اتاق رفتم.وقتی رسیدم مترجم گفت: «اصغر گاوت زائیده». پشتم لرزید اما به روی خود نیاوردم و به پیش رفتم، وقتی چشمم به محسن افتاد به او سلام کردم ولی در جواب از او سیلی خوردم، در این موقع فکر کردم همه چیز تمام است اما غافل از لطف خداوند نبودم.دیدم سرباز به پاکت پودر رختشویی در دستش اشاره میکند و عدد 6 را که با خودکار به روی پاکت نوشته شده بود به من نشان میدهد و از من طلب خودکار میکند.در پی این ماجرا توجه محسن به کلی از مسأله اصلی منحرف شد و من به هر طریق ممکن او را قانع کردم که بسته پودر برای من نیست و به این ترتیب از خودکار مورد نظر هم هیچ اطلاعی ندارم.در آنجا بود که ستاریت خداوند بار دیگر به ما گوشزد شد و خداوندی که بهوسیله مأمور خود عنکبوت، پیامبر(ص) رحمت را از برابر دیدگان کفار، پنهان داشت، این موهبت را از رزمندگان دربند دشمن بعثی نیز دریغ نکرد.منبع:فارسانتهای پیام/