کد خبر 127599
۳۱ خرداد ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

مردم جنوب لبنان هیچکس را به اندازه دکتر چمران حامی خود نمی‌دیدند

مردم جنوب لبنان هیچکس را به اندازه دکتر چمران حامی خود نمی‌دیدند

فرزند شهید نواب صفوی گفت: مردم جنوب لبنان، بعد از امام موسی صدر، هیچکس را به اندازه دکتر چمران حامی و پشتیبان خود نمی‌دیدند و حتی اگر اغراق نباشد، ایشان را می‌پرستیدند!

به گزارش خبرگزاری حیات، فاطمه نواب صفوی فرزند شهید سید مجتبی نواب صفوی و از یاران شهید دکتر مصطفی چمران در نبردهای کردستان و نیز دوران جنگ تحمیلی است. او از منش این سردار دلیر خاطراتی شنیدنی دارد که شماری از آنها را در گفت و شنود پیش روی، باز گفته است. امید آنکه مقبول افتد.**به عنوان آغازین سوال،لطفا بفرمایید که چگونه و در چه شرایطی با شهید دکتر مصطفی چمران آشنا شدید؟بسم ا... الرحمن الرحیم. اولین بار در آمریکا و در سال 1356، با نام ایشان آشنا شدم. من و همسرم در آمریکا تحصیل و همزمان در انجمن‌های اسلامی دانشجویان فعالیت می‌کردیم. در یکی از گردهمایی‌های انجمن، فردی درباره «حرکه‌المحرومین» در جنوب لبنان و نقش امام موسی صدر و دکتر چمران در شکل‌گیری این حرکت صحبت کرد. **چه زمانی ایشان را از نزدیک دیدید؟ این دیدار در چه شرایطی انجام گرفت؟پس از پیروزی انقلاب در سال 1357، ما به ایران برگشتیم و ایشان هم از لبنان آمدند. دورادور و با علاقه فعالیت‌های ایشان را دنبال می‌کردم تا اینکه غائله کردستان پیش آمد و من هم مثل خیلی‌ها، برای کمک به آنجا رفتم. قبل از رفتن به کردستان، یکی از عناصر نظامی درباره دکتر چمران بدگویی‌های عجیب و غریبی می کرد و می گفت: او در لبنان فلسطینی‌های زیادی را کشته است و خلاصه ذهنیتی منفی نسبت به ایشان در من ایجاد کرد، به همین دلیل در اولین برخورد با ایشان که فرمانده نیروهای نظامی در کردستان بود، بسیار سرد رفتار کردم و در مجموع علاقه‌ای به اینکه با ایشان همکاری کنم، نداشتم!.دو ماه بعد به لبنان سفر کردم و در این سفر همسر دکتر چمران هم همراهم بود. در لبنان مخصوصاً در مورد حرکه‌المحرومین به اطلاعاتی دست پیدا کردم که متوجه شدم آن فرد چه دروغ‌هایی را درباره دکتر چمران سر هم کرده است، چون مردم جنوب لبنان، مخصوصاً کودکان یتیم بعد از امام موسی صدر، هیچکس را به اندازه دکتر چمران حامی و پشتیبان خود نمی‌دیدند و حتی اگر اغراق نباشد، ایشان را می‌پرستیدند! این سفر و مخصوصاً دوستی نزدیک با همسر ایشان، ذهنیت مرا نسبت به دکتر چمران به ‌کلی تغییر داد و وقتی برگشتم مشتاقانه به کردستان رفتم تا در خدمت ایشان به پاک‌سازی منطقه از عناصر ضد انقلاب کمک کنم.**ایشان چه نوع مأموریت‌هایی را به شما محول می‌کردند؟دکتر چمران در دادن مسئولیت به افراد، توانایی‌های آنان را در نظر می‌گرفتند، نه جنسیتشان را. در آن ایام مشهور شده بود اگر کسی با قذافی حرف بزند جان سالم به در نمی‌برد. دکتر چمران به من که برای شرکت در جشن روز ملی لیبی دعوت شده بودم، مأموریت دادند در دیدار با قذافی تا جایی که امکان دارد مسئله ربوده شدن امام موسی صدر را پیگیری کنم. بعد هم درباره اوضاع سیاسی و فرهنگی لیبی اطلاعاتی در اختیارم گذاشتند. این در شرایطی بود که کسی جرئت نمی‌کرد چنین مأموریتی را حتی به یک مرد بسپارد، اما ایشان این مأموریت را به من محول کرد که بحمدا... با موفقیت هم انجام شد. در روزهای شروع جنگ، در لبنان بودم اما سریع خودم را به ایران و خوزستان ـ که دکتر چمران در استانداری آن مستقر بودند ـ رساندم و از ایشان خواستم اجازه بدهند در کنار برادران در دفاع از کشور سهیم باشم. ایشان بلافاصله دستور دادند به من اسلحه بدهند و مرا همراه عده‌ای از برادران برای مأموریت تک‌زنی فرستادند.**مأموریت تک‌زنی؟بله، این مأموریت به این شکل انجام می‌شد که ما به صورت پراکنده به طرف مواضع دشمن تیراندازی می‌کردیم و به این ترتیب از جرئت آنها برای پیشروی کم می‌کردیم! چند ماه بعد هم ایشان کار تهیه گزارش از خطوط جبهه را به عهده‌ام گذاشتند که در نوع خود سنت‌شکنی بود و تا آن زمان کسی چنین مأموریتی را به یک زن محول نکرده بود. **ویژگی‌های بارز شخصیتی و رفتاری ایشان از نظر شما چه بودند؟ایشان واقعاً ویژگی‌های برجسته فراوانی داشتند که اولین آن جاذبه قوی و فوق‌العاده ایشان بود. افراد معمولی خیلی زود با ایشان انس می‌گرفتند و مجذوب گفتار و رفتار ایشان می‌شدند، اما حتی کسانی هم که با ایشان مخالف و یا حتی بدخواه ایشان بودند، وقتی با دکتر چمران ملاقات می‌کردند، ناخواسته جذب ایشان می‌شدند. همسرشان می‌گفتند: یک بار که مقام معظم رهبری به جبهه تشریف آوردند، سر سفره در حضور برخی از فرماندهان و رزمندگان فرمودند: من دکتر چمران را از برادرم هم بیشتر دوست دارم و حقیقتاً هم همین‌طور بود. دکتر چمران به معنای واقعی ساده‌زیست بود و خدمات ایشان در لبنان و ایران و در گرو گذاشتن جان، مقام، تنعمات دنیوی که به سادگی برای ایشان قابل دسترس بود، اوج اخلاص ایشان را نشان می‌دهد. یک روز ماه مبارک رمضان سرزده برای افطار به منزل ایشان رفتم و دیدم افطاری ایشان نان، پنیر و هندوانه است! دکتر چمران بین خود با یک سرباز ساده یا بسیجی، تفاوتی قائل نبود. همیشه آماده نبرد با دشمن بود و از جلسات توجیهی و برنامه‌ریزی در پشت جبهه و مخصوصاً پرحرفی، کلافه می‌شد. حتی در روزهای اوج نبرد علاقه نداشت در مقرهای فرماندهی بنشیند و بیشتر وقتش را در خطوط جبهه‌ها و با رزمندگان صرف می‌کرد.هر کسی که با ایشان همکاری می‌کرد، به سختی می‌توانست باور کند ایشان فرمانده نظامی و یک شخصیت جنگاور و ممتاز است. روحیه بسیار رئوف و لطیفی داشت. یک بار در یکی از عملیات‌ها، یکی از رزمندگان به یک اسیر عراقی سیلی زده بود! دکتر چمران چنان از این رفتار ناراحت و برآشفته شد که گویی یکی از سربازان تحت امر یا حتی یکی از نزدیکان خودش سیلی خورده است! ایشان همیشه وقتی فرمان حمله می‌داد، همراه سربازانش به خط مقدم می‌زد.**از حساسیت شهید دکتر چمران نسبت به حفظ جان افراد در جنگ، چه خاطراتی دارید؟ این حساسیت به چه شکل هایی بروز می کرد؟یکی از رزمندگان جنبش امل به نام یوسف مرتضی آمده بود که به دکتر کمک کند. یک روز دکتر به اتفاق یوسف مرتضی به قلب آرایش جنگی دشمن حمله کرد و به یوسف دستور داد به تانک‌های دشمن که در مقابلشان بود شلیک کند. یوسف شلیک کرد، اما گلوله فقط به بدنه تانک خورد و تانک منفجر نشد. دکتر تا آن لحظه تصور می‌کرد کسی داخل تانک نیست، ولی ناگهان عده‌ای از سربازان عراقی از تانک بیرون پریدند تا فرار کنند. دکتر بلافاصله فریاد می‌زند شلیک نکنید، اما همراهان ایشان یا صدای ایشان را نمی‌شنوند و یا اشتباه می‌فهمند و آن چند سرباز را می‌کشند! دکتر تا مدت‌ها هر وقت از آن حادثه یاد می‌کرد، متأثر می‌شد و با حسرت می‌گفت: ای کاش آنها کشته نمی‌شدند! انسانی که نسبت به دشمن چنین عطوفتی دارد، طبیعی است به سربازان تحت امر خود چه لطف و محبتی دارد.   خودم بارها دیدم که چگونه سربازان و بسیجی‌های خسته و خاکی را که از خطوط مقدم برمی‌گشتند، در آغوش می‌گرفت. حفظ جان رزمندگان فوق‌العاده برایش مهم بود. یادم هست یک بار بعد از جلسه‌ای که با یکی از فرماندهان داشت، به‌شدت آشفته و عصبانی بود. علت را که پرسیدم، گفت: «انگار جان این بچه‌ها کمترین اهمیتی برای این آقا ندارد. طرحی را پیشنهاد می‌دهد که در آن عده زیادی کشته خواهند شد!» همواره تلاش می‌کرد با حداقل هزینه و حداقل تلفات انسانی حداکثر نتیجه را به دست بیاورد، به همین دلیل در تاریخ جنگ مشاهده می‌کنیم عملیات‌هایی که زیر نظر ستاد جنگ‌های نامنظم انجام شده‌اند، از نظر هزینه و موفقیت و حداقل تلفات بهترین نتیجه را داده‌اند. در مدتی که در منطقه بودم به موازات انجام مأموریت‌های محوله، عکاسی هم می‌کردم و گاهی هم از طبیعت عکس می‌گرفتم. دکتر چمران فوق‌العاده به عکاسی علاقه داشتند و گاهی که عکس‌ها را به ایشان نشان می‌دادم، با علاقه زیاد تماشا می‌کردند و مخصوصاً عکس‌هایی را که از طبیعت می‌گرفتم. خیلی دوست داشتند و با اشتیاق می‌دیدند. **اشاره کردید با همسر ایشان دوستی نزدیکی برقرار کردید. ایشان از رفتار دکتر در محیط خانه چه می‌گفتند؟خانم «غاده جابر» لبنانی و همسر دوم دکتر بود. همسر اول ایشان آمریکایی بود و دکتر از ازدواج اولش، دو فرزند پسر داشت. هنگامی که دکتر چمران به لبنان می‌رود و مستقر می‌شود، خانم و دو فرزند همراه ایشان به لبنان می‌آیند، اما شرایط لبنان برای آنها قابل تحمل نیست و پس از مدتی از هم جدا می‌شوند. بعد هم در فاصله‌ای که دکتر در لبنان است، یکی از پسرانش در استخر خفه می‌شود و از دنیا می‌رود که برای دکتر چمران ضربه بسیار سنگینی بود. آنچه که از سلوک دکتر چمران در خانه خانم غاده جابر شنیده‌ام نشان می‌دهد دکتر به هیچ‌وجه کاری را به همسرش تحمیل نمی‌کرد. ایشان هیچ‌وقت به همسرش نگفت باید همراه من به ایران بیایی و فقط در صورتی که خانم غاده رغبت داشت برود، با میل و اختیار خودش می‌رفت.در منزل بخش قابل توجهی از کارها را خودش انجام می‌داد. یک شب که به خانه‌شان رفتم، دکتر داشت ظرف می‌شست. خانم غاده جابر خانواده ثروتمندی داشت و خانواده‌اش راضی به این وصلت نبودند و به دکتر گفته بودند: غاده خدمتکار مخصوص دارد که صبحانه‌اش را آماده و اتاقش را مرتب می‌کند! دکتر چمران گفته بود: شاید نتوانم برایش خدمتکار بگیرم، اما همه این کارها را برایش می‌کنم و واقعاً هم تا آخر عمر به این عهد خود وفا کرد. **نظر دکتر چمران درباره مبارزات وشهادت پدرتان چه بود؟می‌گفتند: پدرت را خیلی دوست داشتم و موقعی که فداییان اسلام را اعدام کردند و در گورستان مسگرآباد به خاک سپردند، هر روز نزدیک غروب به آنجا می‌رفتم و با اینکه منطقه شدیداً تحت کنترل بود، از گوشه و کناری خود را به داخل قبرستان می‌رساندم و سر مزار آنها گریه می‌کردم! امام موسی صدر هم نکات جالبی درباره پدرم می‌گفتند، چون در قم با پدرم دوست بودند و پدر ایشان مرحوم آیت‌ا... صدرالدین صدر همواره از فداییان اسلام دفاع می‌کرد.منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/   

برچسب‌ها