روایت مجاهدت و مظلومیت سربازان روحالله در قلههای دوپازا
خاطرات جبههها از آن جهت خواندنی و ماندنیاند که در هر ثانیه آن اخلاص و فداکاری موج میزند، خاطراتی که حکایت از معامله با خدا دارد و بس، هیچ حساب و کتاب دنیایی در آن وجود ندارد، گوشهای بوده از پیوند انسان با فرشتگان.
به گزارش خبرگزاری حیات، رزمندگان و خانوادههای شهدا منشور گنجی هستند که جنگ را باید از دل آنها جستوجو کرد، واژه به واژهای که بیان میکنند، گوشهای از سند افتخار سربازان روحالله و برگی زرین از تاریخ شیعه است.خاطرات جبههها از آن جهت خواندنی و ماندنیاند که در هر ثانیه آن اخلاص و فداکاری موج میزند، خاطراتی که حکایت از معامله با خدا دارد و بس، هیچ حساب و کتاب دنیایی در آن وجود ندارد، گوشهای بوده از پیوند انسان با فرشتگان و این خاطره نیز از جنس معاملهایست پنهانی با خداوند قادر متعال تا بخوانیم و بدانیم آزادی امروز ما ثمره چه جانفشانیهایی است، خاطره برادر بسیجی صمد یمینی از رزمندگان اهل ساری، در ادامه از نظرتان میگذرد.14 سالم بود، تازه رفتم کلاس دوم راهنمایی، هنوز پشت لبهایم سبز نشده بود اما هیکلم نسبتاً درشت بود، همین موضوع هم، همه را به اشتباه میانداخت، فکر میکردند من باید حداقل 20 سال سن داشته باشم اما واقعیت اینطور نبود، نوجوانی بودم 14 ساله که خیلی دلم میخواست بیشتر از اینها باشم.وقتی جنگ شروع شد روزی نبود که از روستایمان آقمشهد چند نفر به جبهه نروند، خیلی دلم می خواست با آنها باشم اما میگفتند تو سنت کمه و نمیشود، از من اصرار و از آنها انکار.
سال 61 از سالهای سخت انقلاب بود، زیرا منافقین در جنگل به انقلاب و مردم ضربه میزدند و عراقیها در جبههها، خون فرزندان این ملت را روی زمین میریختند، خدا را شکر که هیکل درشتم، اینبار نعمتی شد که راه را برای حضور من در صف بچههای رزمنده باز کرد.چند وقتی را همراه با پاسداران جنگل گذراندم و در عملیاتهایی که در منطقه جنگلی اساس رسکت، امره و جنگهای آقمشهد انجام شد، شرکت کردم، دو سال حضور در طرح جنگل از من فردی جسور و نترس ساخت، من هم از خدا خواسته با درس و مدرسه خداحافظی کردم و سال 63 راهی جبهه شدم.نمیدانم که چقدر با جبهههای غرب و جنوب آشنا هستید، اما در جنوب دشمن را مقابل خود میدیدیم اما در غرب، علاوه بر دشمن مقابل، عناصری از مزدوران منافق، کومله و دمکرات نیز در برابر رزمندگان صفآرایی میکردند.تیپ مالک اشتر در غرب مستقر بود و در خاک عراق فعالیت میکرد من که بچه ساری بودم و آشنای عباس هدایتی، رفتم تیپ مالک اشتر، یادم میآید که یکبار همراه سردار حسننیا حدود 400 کیلومتر تا زاخوی عراق پیاده رفتیم، در برگشت آنقدر خسته بودیم که آرزو میکردیم، پشتمان برای چند لحظه هم که شده روی یک تخته سنگ صاف استراحت کند، آرزویی که هرگز رنگ واقعیت به خود نمیگرفت، البته من جثهام خیلی قوی بود به همین خاطر سردار حسننیا فرمانده تیپ مالک اشتر از من میخواست پشت سر همه راه بروم تا اگر کسی جا ماند او را به دوش بگیرم، ترس از حمله بالگردها هم باعث میشد تا قبل از آنکه روز از راه برسد با سرعت به عقب برگردیم.آنقدر آمدیم تا رسیدیم به قله کورت که از نظر نظامی برای ما اهمیت زیادی داشت، سردار حسننیا گفت: «باید این قله را پاکسازی کنیم، درگیر شدیم، دو افسر را در بالای قله اسیر کردیم، تصمیم گرفتیم تا صبح نشده از قله پایین بیاییم و به قرارگاه برگردیم».از طرف پشتیبانی دو قاطر فراهم شده بود که در پایین قله منتظر ما بودند، یکی از قاطرها در اثر اصابت موشک از بالای دره پرت شد و از بین رفت و یکی دیگر شد وسیله سواری ما، آن هم هر نفر فقط 500 متر نه بیشتر، پس از پیادهروی طولانی به میل مرزی رسیدیم و وارد سردشت شدیم.چند روزی نگذشت که گفتند، باید قله دوپازا را بگیریم در منطقه مرزی سردشت دو قله بود، دوپازای بزرگ که در خاک عراق قرار دارد و دوپازای کوچک که متعلق به ایران است.دوپازای بزرگ بهخاطر ارتفاع، دید و اشراف بر منطقه، اهمیت بسیار داشت، قرار شد این قله را بگیریم، زمستان سرد سردشت جایی است که هیچ رزمندهای نمیتواند آن را فراموش کند، برفگیر و نفسگیر، زندگی عادی در آنجا بسیار سخت و طاقتفرسا بود، چه برسد به اینکه بخواهی در این منطقه بجنگی اما جنگ قانون خاص خودش را دارد.
شبی که تصمیم داشتیم برای تصرف دوپازای بزرگ، عملیات کنیم، عراقیها هم در فکر انجام یک تک بودند، مسؤولیت کمین 500 متر جلوتر از خط مقدم به من که دیگر فرمانده گروهان شده بودم، واگذار شد.بعد از دعا و ذکر و هزاران حرف دل ناگفته، راهی منطقه کمین شدیم، مدت زیادی نگذشت که عراقیها حمله را شروع کردند، 400 ـ 500 عدد موشک آرپیجی را همراه داشتیم، یادش بخیر شهید شاهحسینی بسیجی فریدونکناری، آن شب و در همان منطقه با شلیک مستقیم موشک دشمن به شهادت رسید.عراقیها که میخواستند ما را بترسانند، هلهلهکنان به طرف ما میآمدند، از آنجایی که روی صخره بودیم، هر چی میزدند به ما نمیخورد، تعداد زیادی از عراقیها به سمت بالا میآمدند، آن شب آنقدر با تیربار شلیک کردم که لوله تیربار پاره شد.به بچهها گفتم: شما فقط نارنجکها را به من برسانید، من آن قدر ضامن نارنجکها را کشیدم که تمام دستم زخمی شد، نزدیکیهای صبح، وقتی دیدم هجوم دشمن تمامی ندارد، به بچهها گفتم: با یک یا علی(ع)، از قله بکشید بالا تا از طرف دیگه قله به سمت خط اصلی برگردیم اما دشمن قله را دور زده بود و ما ماندیم و محاصره دشمن.روز که شد، درگیری به اوج خودش رسید، بعضی از بچهها عقبنشینی کردند، من ماندم و 10 ـ 15 تا از بچههای گروهان، بالای قله، یک طرف میدان مین، طرف دیگر عراقی، بچههای خط اصلی وقتی دیدند که خبری از ما نیست، فهمیدند در محاصره قرار گرفتهایم.یونسی سراغ مرا از بچهها گرفت، گفتند: «بالای قله مانده»؛ گفت: «هر کس شیعه علی(ع) هست، همراه من بیاید». درگیری دیگر تن به تن شده بود، ترکش نارنجک عراقیها به من خورد، زخمی شدم، پشت یک سنگ مخفی ماندم، یک افسر عراقی که با نارنجک یکی از رفقایم را به شهادت رسانده بود را دیدم، ضامن نارنجک را کشیدم و انداختم کنارش، تو همین هول و ولا بود که سردار یونسی رسید، وقتی تعداد زیاد عراقیها را دید، خودش هم تعجب کرد، آن قدر آرپیجی زده بودم که از گوشم خون میآمد، اول فکر میکردم تیر خوردم اما پرده گوشم پاره شده بود.از بالای قله که به پایین نگاه کردم، دیدم در کانالی که دور تا دور قله را فرا گرفته، تعدادی از بچههای ما شهید شدهاند، یکی از این شهدا، شهید اسدیامرهای بود، سرانجام و به هر طریق ممکن، دوپازای بزرگ را تصرف کردیم، عراقیها نزدیک به 100 بار پاتک کردند اما نتوانستند قله را از ما پس بگیرند.منبع:فارسانتهای پیام/