لحظات سخت دل کندن مادر از فرزند رزمندهاش
اشک در تمام صورت نورعلی پهن شده بود و هر چند متری که به جلو میرفت به عقب نگاه میکرد، مادرش خواستهاش را به زبان میآورد ولی او با چشمان اشکآلود به مادرش التماس میکرد که دنبال او نیاید.
به گزارش خبرگزاری حیات، رزمندگان و خانوادههای شهدا منشور گنجی هستند که جنگ را باید از دل آنها جستوجو کرد، واژه به واژهای که بیان میکنند، گوشهای از سند افتخار سربازان روحالله و برگی زرین از تاریخ شیعه است.* وداع جانسوز مادر و فرزندسید جعفر عظیمی از رزمندگان دوران دفاع مقدس میگوید: یکی از خاطرات بهیادماندنیام از دوران دفاع مقدس، خداحافظی شهید نورعلی قنبری با مادرش بود که من کمتر چنین صحنهای را دیدم.شهید نورعلی کمسن و سال بود و مادرش اصرار میکرد که او به جبهه نرود، حدوداً 2 الی 2.5 کیلومتر تا محل سوار شدن ماشین فاصله بود، مادر شهید با گریه از او میخواست به جبهه نرود ولی شهید نورعلی گامهایش را برای رسیدن به ماشین بلندتر میکرد.
اشک در تمام صورت نورعلی پهن شده بود و هر چند متری که به جلو میرفت به عقب نگاه میکرد، مادرش خواستهاش را به زبان میآورد ولی او با چشمان اشکآلود به مادرش التماس میکرد که دنبال او نیاید، مادر نیاز به وجود او داشت ولی او نگاهش به آسمان بود.* اعزام به منطقه جانورانسال 65 به منطقه جانوران حدوداً 100 کیلومتری شهرستان مریوان، اعزام شدیم، جانوران بعدها به اسلامدشت نامگذاری شد.ما را به محور کماسی یکی از محورهای جانوران فرستادند، مردم آن منطقه اصلاً فارسی بلد نبودند صحبت کنند و حتی متوجه نمیشدند ما چه میگوییم، رفت و آمدهای ما فقط در روز انجام میگرفت و شبها نیروهای ضدانقلاب در منطقه جولان میدادند.اهالی روستاها از چپاول و غارت شبانه آنها به عجز آمده بودند، یک روز به اتفاق دوستم به چشمه پایین ارتفاع رفتیم، زنی را دیدیم که با کودکش کنار چشمه نشسته است، وقتی به صورت آن کودک نگاه کردیم جوشهای چرکینی را دیدیم که تا آن وقت چنین جوشهایی را ندیده بودم، هر چه به آن خانم اصرار کردیم تا او را به درمانگاه ببریم، قبول نکرد، من به دوستم گفتم: بهتر است خودم بروم و برایش پماد بیاورم.یک کیلومتری تا مقر ما فاصله بود و تا من بروم بیایم 45 دقیقهای طول کشید، وقتی برگشتم و پماد را بهصورت آن کودک مالیدم، خوشحالی در چشمان آن مادر زجرکشیده بهراحتی دیده میشد، هزاران لعنت به ضدانقلاب فرستادم چرا که همه آن بدبختیها را آنها برای این مردم رنجور و زحمتکش آورده بودند.* عهدی با دوست شهیدشسید یحیی مومنی برادر ناتنی شهید سید قاسم نبوی بیان میکند: سید قاسم برادر ناتنی و از لحاظ سنی 6 سال از من کوچکتر بود.او از همان سنین کودکی بسیار مؤدب، خوشاخلاق، خوشذوق و منظم بود، تا جایی که یادم میآید هیچگاه او را عصبانی ندیدم، حتی در شرایط سخت هم فقط میخندید و با روی خوش با مشکلات روبهرو میشد.خیلی به درس و تحصیل علاقه داشت، از همین رو درسش خیلی خوب و نمراتش در سطح بالایی بود اما بهدلیل اوضاع بد اقتصادی خانواده درس و تحصیل را کنار گذاشت و بهعنوان شاگرد بنا کار میکرد تا کمکخرجی برای خانواده باشد.
او پس از پیروزی انقلاب به عضویت گردان رزمی پاکسازی جنگل درآمد و در امر پاکسازی جنگل از حیث منافقین و گروهکهای معاند رشادتهای زیادی از خود نشان داد تا اینکه پس از مدتی برای رفتن به خدمت سربازی داوطلب شد.مدتی از خدمتش نگذشته بود که یکی از دوستان نزدیک و صمیمیاش به نام نبیالله محمدی به شهادت رسید.وقتی این خبر را شنید مرخصی گرفت و بر سر مزارش رفت و گله کرد که پس از آن همه رفاقت و دوستی چطور او را تنها گذاشته و همانجا با وی عهد بست که به او بپیوندد، بنابراین این مسأله انگیزهای شد برای اینکه پس از پایان خدمت سربازی باوجود میل باطنی خانواده داوطلبانه بهصورت بسیجی به جبهه برود.همیشه میگفت: «من نمیتوانم در خانه بمانم، در حالی که برادرانم در جبهه مشغول جنگیدن هستند».سید قاسم نامههای زیادی از جبهه برایمان میفرستاد که در آن تأکید داشت تا امام(ره) را تنها نگذاریم و به سخنان و فرامینش گوش داده و به آنها عمل کنیم.سرانجام سید قاسم در 11 خرداد 65 که مصادف بود با 21 رمضان به شهادت رسید و چه خوب به عهدش وفا کرد.* مادر در تمام اعزامها او را همراهی میکردحجتالله اکبری برادر شهید نصرتالله اکبری اظهار میکند: شهید نصرتالله از من بزرگتر بود و در سال 1343 در روستای امره ساری به دنیا آمد، 14 سال بیشتر نداشت که فعالیتهای انقلابیاش را که شرکت در جلسات و راهپیماییهایی علیه رژیم بود شروع کرد تا اینکه پس از پیروزی انقلاب اسلامی فعالیتهایش را در بسیج و انجمن اسلامی روستا دوچندان کرد که بیشتر در خصوص مبارزه با منافقین و ضدانقلابیون بود.با شروع جنگ تحمیلی نصرتالله داوطلبانه وارد عرصه جنگ شد و با توجه به علاقهای که به درس و تحصیل داشت، آن را رها کرد و برای اولینبار به مریوان اعزام شد.
یادم میآید مادرم که زنی متدین باانگیزه و انقلابی بود بهترین مشوقش برای رفتن به جبهه بود، بهطوری که در تمام اعزامهایش او را همراهی و بدرقه میکرد، پس از چند مرحله که نصرتالله به جبهه رفت، من هم عزم رفتن کردم، مادرم پذیرفت با قبول این شرط که به نوبت به جبهه برویم، بدین صورت که در نبود یکی، دیگری در خانه و کنار خانواده بماند، ما هم قبول کردیم و من به منطقه اعزام شدم.مدت کوتاهی از رفتنم نگذشته بود که نامهای برایم فرستاد که در آن نوشته بود: امروز روز جنگ بین حق و باطل و وقت اطاعتپذیری از فرمان رهبری است و در حال حاضر حضور در جبهه مهمترین مسأله و وظیفه است نه در خانه و کنار خانواده ماندن، این قراری که ما با هم گذاشتیم در این روزهای حساس اصلاً ضرورتی ندارد، زمان فرمان درنگ و کوتاهی نیست و من هم میخواهم به جبهه بیایم.یکی از خصوصیات شهید نصرتالله شجاعت و روحیه پایداریاش بود، یادم میآید وقتی برای اولینبار به جبهه رفتم خیلی احساس تنهایی و ترس میکردم، در نامهای این احساسم را برایش بازگو کردم او در جواب نامه آنچنان از آرمانهای انقلاب و نظام و وظایف و مسؤولیتهای یک بسیجی گفت که مرا متحول کرد و مرا به این باور رساند که باید با افکار اعتقادی و ایمان به پیروزی وارد این عرصه شد و برای رضای خدا و پایداری اسلام و انقلاب میبایستی سختیها و رنجهای فراوان کشید که همهاش در نزد خدا دارای قرب زیادی است.او در وصیتنامهاش سفارش و توصیههای زیادی در مورد رعایت حجاب، تقوا، حضور در جبههها و استقامت در مقابل هجمههای فرهنگی دشمن و امر اطاعتپذیری از رهبری داشت و بیشترین تأکیدش به اصل رعایت حجاب بانوان بود و معتقد بود اولین مرحله در امر پیروی از حضرت فاطمه زهرا (س) رعایت حجاب و عفاف است.شهید نصرتالله در عملیاتهای زیادی مثل والفجر 8، کربلای 4 و 5، نصر 4 شرکت کرد و سرانجام در عملیات نصر 4 در تیر ماه 1366 به توفیق شهادت دست یافت.منبع:فارسانتهای پیام/