کد خبر 127278
۲۲ خرداد ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

وصیت های جاودان

وصیت های جاودان

امام بود که به ما عشق به شهادت را آموخت و همه را به راه اسلام و قرآن عزیز که سعادت اخروى است دعوت نمود.

به گزارش خبرگزاری حیات، شهید رسول جاهدالوار، پانزدهم اسفندماه ۱۳۴۷ش در محله‌ حکم‌آباد شهر تبریز چشم به جهان هستی گشود. رسول در خانواده‌ای منور و مزین به نور اسلام و ایمان رشد کرد و پرورش یافت. او هم‌چون دیگر هم‌سالانش در هفت سالگی قدم در راه کسب علم و دانش گذارد. اما به‌علت نیاز خانواده‌اش نصف روز را به نقاشی اتومبیل مشغول بود و نصف دیگر روز را به درس خواندن سپری می‌کرد. رسول، عاشق اسلام و انقلاب بود. هنوز هم پایگاه مقاومت «مسجد بزرگ حکم‌آباد» و پایگاه مقاومت «مالک اشتر»، نوجوان باوقار و بی‌باکی را که شب و روزش به خدمت می‌گذشت و سیمای مهربانش یادآور برادر شهیدش «صمد» بود را فراموش نکرده است. رسول، چهارده سال بیش‌تر نداشت که شوق پرواز و هجرت در دلش آشیانه ساخت. او به راه رفته‌ برادر می‌اندیشید، به سلاح او، به سرزمین عروج. زمانی که در شهر بود اندوهی بی‌حصار میان چشم‌های آسمانی‌اش سوسو می‌زد. بیست و دوم خردادماه سال ۱۳۶۶ هجری شمسی از راه رسیده بود. آفتاب تازه خود را به بام آسمان رسانده و ستارگان خاکی را با اشتیاق به نظاره نشسته بود و رسول تازه از راز و نیاز فارغ شده بود و هنوز چشمانش از نم اشک مرطوب بود و آتش آه سینه‌اش از حسرت فراق خاموش نشده بود. چشمانش رنگ دیگری داشت، نگاهش بوی یاس می‌داد و شاید در خلسه‌ آن آرامش آسمانی، آخرین دقایق انتظار را به شمارش ایستاده بود که تیر مستقیمی به بهانه‌ عروج او، فضا را شکافت و بر سینه‌ مهربانش بوسه زد. رسول تاب ماندن نداشت، برادرش صمد او را به میهمانی شقایق‌ها فراخوانده و این زخم چون عطر بارانی نباریده، شوق سیراب شدن و طراوت را در جانش شعله‌ور ساخته بود که آرام نالید: «خدایا! تاب ماندن ندارم، خدایا مرا از قفس جان برهان...» منطقه‌ شلمچه بود گروهان یکم، گردان حبیب بن مظاهر (س) لشکر ۳۱ عاشورا و رسول بی‌تاب رفتن... که در مسیر انتقال به پشت خط مقدم، اصابت خمپاره‌ای به ماشین حامل مجروحان، جان آسمانی رسول را در نوزدهمین بهار عمرش از قفس تن وارهانید و در جوار حسینیان آسود.**شهید در آینه خاطرات:راوى پدر شهید: در خانه نشسته بودیم و تلویزیون را تماشا مى‏کردیم. صمد هم از جمع ما رفته و به خدا پیوسته بود. تصاویر تلویزیون حاکى از دفاع دلاورانه رزمندگان اسلام بود. از خودگذشتگى بسیجى‏ها، این مخلصان و شیفتگان دریادل را به تصویر کشیده بود. رسول کنارم نشسته بود، چشمانش از نم اشک مرطوب بود و با حسرت، دیده به تصاویر دوخته بود. با دیدن حال رسول بغضم ترکید. دیدن بچه ‏هاى‏بسیجى منقلبم کرده بود. پرسیدم: «رسول! آیا رواست که من و تو در منزل بنشینیم و این بچه‏ها در آن وضعیت با دشمن بجنگند؟» رسول شوق‏زده گفت: «پدر جان! البته که نه. ولى چون برادرم صمد شهید شده و برادر دیگرم در جبهه است و در منزل جز من کسى نیست تا در این سن و سال، عصاى دست شما باشد، با این وضعیت خجالت مى‏کشیدم که بگویم دلم براى رفتن به جبهه بى‏تاب است. من همین فردا به جبهه مى‏روم!» رسول را بوسیدم و در دلم به خود افتخار کردم و بالیدم که پدر نوجوانى هستم که عزم جبهه دارد. رسول عاشقانه، عازم دیار خون و بلا شد و به فاصله پنج سال از برادرش صمد و در همان مشهد، شلمچه، دیار شاهدان و شهیدان گمنام به دیدار حق نائل آمد.**وصیت نامه شهید: «... توصیه همه شهیدان ماست که امام عزیز، این قلب تپنده امت حزب اللَّه را تنها نگذارید چون امام بود که به ما عشق به شهادت را آموخت و همه را به راه اسلام و قرآن عزیز که سعادت اخروى است دعوت نمود...» «عزیزان، سروران! امروز روز شجاعت است، روز یارى اسلام عزیز و مظلوم، روز غیرت است، پاسدار خون شهداء باشید.» انتهای پیام/

برچسب‌ها