کد خبر 126571
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

آشنایی با ورزشکار مدافع حرم

آشنایی با ورزشکار مدافع حرم

به گزارش خبرگزاری حیات، رضا اسماعیلی ورزشکار بود. انتشار تصاویر اندام ورزیده‌اش در کنار سربریده‌ او که توسط سلفی‌ها درون جعبه مهمات قرار داده شده بود، سر و صدای زیادی به پا کرد. تا به آنجا که ابراهیم حاتمی کیا نیز به نوع شهادت او واکنش نشان داد. آقا رضا دانشجوی دانشگاه فردوسی بود و نایب قهرمانی پرورش اندام استان خراسان، اما وقتی از فتنه سلفی‌ها شنید، طاقت نیاورد و همه داشته‌هایش را رها کرد و راهی شد. او به راهی می‌رفت که اسارت داشت، اسارتی که شهادت داشت و شهادتی که حس عجیب تیزی چاقو بر گلو داشت. شهر بانو صابغی فضلی، مادر شهید در همکلامی با ما از شهیدی می‌گوید که شبیه‌ترین شهدا به مولایش حسین(ع) بود.چند فرزند دارید مادر؟ از خودتان بگویید.من 51 سال دارم و حاصل همه زندگی‌ام دو فرزند است؛ یکی رضا که شهید شد و دیگری خواهرش زهرا. خانواده ما بسیار مذهبی بود و خوب به یاد دارم از همان دوران کودکی حواس‌مان به نانی که به خانه می‌آید بود. من و پدر بچه‌ها رزق حلال را برای عاقبت به خیری‌شان مؤثر می‌دانستیم. پدر رضا 30 سال بیشتر نداشت که به رحمت خدا رفت. آن زمان رضا شش سال داشت. پسرم متولد 26 مهرماه 1371 بود.پس خودتان تنها بچه‌ها را بزرگ کردید؟بله، بعد از مرگ نابهنگام همسرم همه مسئولیت خانه و خانواده بر دوشم ماند. در نبود همسرم کارگری کردم و خرج خانه را به زحمت درآوردم. همیشه حواسم به خمس مال‌مان بود. اگرچه کم بود اما خمس مال‌مان را می‌پرداختیم. پدرم اهل پرداخت خمس بود و این خصلت را به من هم منتقل کرد. وقتی هم که می‌خواستم رضایم را داماد کنم به حرم امام رضا(ع) رفتم و خمس مال‌مان را دادم. همه اینها در تربیت رضا و خواهرش مؤثر بود.ظاهراً خیلی زود آقا رضا را داماد کردید؟آن زمان 16 سال داشت. نمی‌خواستم غم بی‌پدری و مشکلات نبود او رضا را به بیراهه بکشاند و خدایی ناکرده فرزندم راه خلاف را انتخاب کند. شکر خدا ازدواج کرد و محمدرضا فرزندش بعد از شهادت پدر به دنیا آمد.از اخلاق پسرتان بگویید، خوب است جوانان ایرانی با این شهید بیشتر آشنا شوند.رضا بسیار دلسوز بود و احساس محبت زیادی نسبت به من و خواهرش داشت. بسیار اهل رعایت ادب و حجاب بود. همواره به من تأکید می‌کرد که حجاب‌تان را حفظ کنید. اهل نماز و روزه و نماز شب هم بود. شاید باورتان نشود در بسیاری از مواقع نماز شبش را در حرم می‌خواند. نمی‌دانم چه در دل داشت. بسیار هم اهل ورزش و پرورش اندام بود. چند باری هم مقام آورده بود. گویی اندامش را پرورش داد تا به لباس تک سایز شهادت برساند.شغلش چه بود؟کارگری می‌کرد. قالب ساز بود و آرماتوربند ماهری بود. پسرم از نوجوانی کار کرده بود.در ظاهر رضا یک کارگر ساده بود که خیلی زود ازدواج کرد و مرد خانه شد، چطور این جوان کارگر خودش را به جمع مدافعان حرم رساند؟رضا سرش گرم کار بود، اما همیشه دغدغه اسلام و مسلمانان را داشت. جنگ 33 روزه لبنان که آغاز شد، با همه بچگی‌اش می‌گفت می‌خواهم بروم. همه به او می‌خندیدند. بعد از سال‌ها که بحث سوریه به میان آمد رضا دیگر تاب ماندن نداشت. دوست رضا که شهید شد، پسرم حجت را با ما تمام کرد و راهی شد. مخالفتی با رفتنش نداشتید؟من خودم خواهر شهید هستم. برادرم غلامعلی صابغی فضلی در اوایل انقلاب به شهادت رسید. ما معنای ایثار و شهادت و جهاد را با تمام وجودمان درک کرده‌ایم. پدر رضا دو سالی در زمان جنگ تحمیلی در جبهه حضور داشت. هر دو خواهر دیگر من هم مادر شهید هستند. رضا همیشه پای حرف‌های پدر و پسر خاله‌هایش در خصوص دفاع مقدس می‌نشست. همیشه هم حسرت نبودنش را در آن زمان می‌خورد. خیلی دوست داشت یک پاسدار شود. این آرزوی رضا بود. اولین باری که به سوریه رفت من اطلاعی نداشتم. اما از دفعات بعدش مطلع شدم. وقتی از سوریه بازگشت حال و هوایش عوض شده بود. آن زمان 20 سال داشت. البته من هم نگرانی‌های مادرانه خودم را داشتم. اما او دیگر متعلق به من نبود. عشق به اهل بیت همه تعلقات دنیایی‌اش را کمرنگ کرده بود. خوب به یاد دارم وقت ناهار یا شام می‌دیدم که اشک از چشمانش سرازیر شده، می‌گفتم رضا جان اتفاقی افتاده؟ می‌گفت مامان ما اینجا راحت بنشینیم و خانم زینب(س) غریب و تنها بمانند؟از فعالیت رضا در جبهه سوریه خبر داشتید؟ما به رضا سفارش می‌کردیم که آنجا شیطنت نکند چون خیلی نترس بود. او هم می‌گفت که خیالتان راحت باشد. رضا می‌گفت جبهه امروز سوریه شبیه همان جبهه هشت سال جنگ تحمیلی است. وقتی آنجا هستم، حال و هوای بچه‌ها و شب عملیات و توسل بچه‌ها من را به یاد خاطراتی می‌اندازد که از دفاع مقدس شنیده‌ام. از شجاعت رضا هم بایداز زبان همرزمانش بشنوید. همرزمانش می‌گویند رضا برای اینکه تعداد دشمن در خط مقابل به دست مان بیاید، تا خط آنها می‌رفت و شبانه کفش‌های‌شان را می‌شمرد و می‌آمد. در مواقعی هم که بچه‌ها غذایی برای خوردن نداشتند به سنگر اغذیه دشمن پاتک می‌زد! می‌گفت من ورزشکارم تحملم زیاد است شاید بچه‌ها تاب نیاورند. خیلی شجاع بود و همرزمانش زیاد از شجاعتش یاد می‌کنند.چه مدت در سوریه ماند؟ آخرین اعزامش چطور بود؟دو سالی می‌شد که در جبهه مقاومت اسلامی سوریه فعالیت می‌کرد. آخرین بار بار‌داری همسرش را پیش کشیدم. گفتم رضا جان تو که خودت پدر نداشتی دیدی چقدر به ما سخت گذشت. رضا گفت همان‌طور که من را بزرگ کردی او را هم بزرگ کن. بعد گفت مادر جان تو خواهر شهید هستی و حالا دیگر مادر شهید هم می‌شوی. خواهر شهید! دوست نداری من برای دفاع از حرم اهل بیت بروم. بعداز شهادت من به مادر شهید بودنت افتخار کن. آن روزها موتورش را گرفته بودند. گفتم برو موتور را از پاسگاه بیاور. گفت موتور به چه کارم می‌آید عشق من حضرت رقیه(س) است و بس. وصیت کرده بود اگر بچه دختر شد نامش را زینب(س) یا رقیه(س) بگذاریم و اگر پسر شد محمدرضا. برای تربیت دینی او هم سفارش کرده بود. امید‌وارم محمدرضا را مثل سربازان آقا امام زمان(عج) تربیت کنیم.به عنوان مادر چه احساسی در خصوص نحوه خاص شهادت آقا رضا دارید؟من در چهلمین روز شهادت رضا بود که میان صحبت‌های سخنران متوجه شدم سرش را بریده بودند و پیکر فرزندم بدون سر بوده است. چون موقع تشییع جنازه‌اش آن قدر جمعیت آمده بود که من موفق نشدم او را برای آخرین بار ببینم. رضای من چون اربابش امام حسین(ع) به شهادت رسید و من به این شهادت می‌بالم. داعشی‌ها ابتدا رضا را اسیر می‌کنند و از او می‌خواهند که به آقا توهین کند. اما او نمی‌پذیرد. برای همین سرش را در حالی که 10بار یا علی سر داده بود، از قفا می‌برند. رضایم خواب امام حسین(ع) را دیده بود. امام حسین(ع) او را از خواب بیدار می‌کند و به او می‌فرماید: پسر جان اگر رفتی خط و سرت را بریدند، اصلا نترس و نگران نباش ترس ندارد.برخی از جریان‌ها سعی می‌کنند این طور القا کنند که رزمندگان فاطمیون صرفاً برای گرفتن اقامت یا مسائل مادی راهی سوریه و عراق می‌شوند. نظر شما چیست؟من و خانواده‌ام مشکلی برای اقامت نداشتیم. رضا شناسنامه داشت و ما فقط یک مشکل داشتیم که با رفتن رضا به عنوان مدافع حرم برای‌مان حل شد. من و خانواده‌ام نمی‌توانستیم درد غربت و زخم اسارت بی‌بی را ببینیم و این تنها مشکل ما بود. بعضی‌ها به من طعنه می‌زنند که چرا اجازه دادی تنها فرزندت برود و شهید شود. به آنها گفته‌ام و می‌گویم اگر لازم باشد خودم هم برای دفاع و کمک به جبهه مقاومت اسلامی راهی می‌شوم. اگر نوه‌ام محمدرضا هم بزرگ بود او را راهی می‌کردم. اصلا مگر بی‌پدری محمدرضا قیمتی دارد؟ چند می‌ارزد اشک‌های فرزند شهید؟ برای من ایران و عراق و سوریه ندارد یک زمانی پدرش رفت برای جنگ تحمیلی، حالا رضا برای جبهه مقاومت اسلامی و دفاع از حرم اهل بیت(ع) رفت.  انتهای پیام/

برچسب‌ها