ناگفته هایی از زندگی شهید سیدمجتبی هاشمی فرمانده جنگ های نامنظم
به گزارش خبرگزاری حیات، شهید سید مجتبی هاشمی در سال ۱۳۱۹ ه ش در محله شاهپور تهران(وحدت اسلامی فعلی) دیده به جهان گشود. او فرزند سوم خانوادهای مذهبی و متوسط بود که عشق به اهل بیت و علمای اسلام در فضای آن موج میزد.وی پس از طی دوران تحصیلات متوسطه به ارتش پیوست و به دلیل اندام ورزیده و قدرت بدنی قابل توجهی که داشت عضو نیروهای ویژه کلاه سبز شد، اما پس از مدت کوتاهی با مشاهده جو حاکم بر ارتش و آگاهی بیشتر از ماهیت رژیم طاغوت از ارتش شاهنشاهی خارج و به کار آزاد مشغول شد. در ایامالله ۱۵ خرداد سال ۴۲ او و چند تن از دوستانش به موج خروشان مردم پیوستند و تحت تعقیب و کنترل مأموران پهلوی قرار گرفتند و با کوچکترین بهانهای به منزل او هجوم میاوردند. وی اقدام به تهیه و توزیع اعلامیه و نوارهای سخنرانی و تصاویر حضرت امام مینمود و در پوششهای گوناگون، فعالیتهای خود را در تمامی شهرهای استان تهران و حتی استانهای همجوار گسترش داد. خروش میلیونی امت مسلمان در سال ۵۷ سرانجام راه بازگشت حضرت امام را به میهن اسلامی گشود و در ۱۲ بهمن حضرتش خاک کشور را به قدوم خود متبرک نمود. سید مجتبی نیز به عضویت کمیته استقبال امام درآمد و در آن استقبال تاریخی شرکت نمود. طی ۱۰ روز دهه فجر، در محل کار خود که یک مغازه لباس فروشی بود به فروش اقلامی که در انقلاب نایاب شده بود، با قیمتی به مراتب پایینتر از بهای حقیقی آن اقدام نمود. ضمن اینکه خود نیز با حضور در میادین مبارزه رو در روی بقایای رژیم پهلوی، تمام توان خود را صرف پیروزی نهضت اسلامی نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن، او به سرعت نیروهای انقلابی و پر شور منطقه ۹ را سازماندهی کرده و کمیته انقلاب اسلامی منطقه ۹ را تشکیل داد. یکی از همرزمان شهید میگوید: «بچههای این منطقه اشخاصی نبودند که به راحتی قابل مهار باشند و حقیقتاً سازماندهی آنها بعید به نظر میرسید. هر کدام برای خود مدعی بودند، در آن شر و شور انقلاب هم که قدرتی نبود تا اینها را مجاب کند برای شکل پیدا کردن، اما سید مجتبی با آن روح بلند و اعتباری که بین خاص و عام آن محل داشت، با سرعت و موقعیت کامل این بچهها را دور هم جمع کرد و اینها که همه از سید مجتبی حساب میبردند و حرفش را میخواندند و به این ترتیب یکی از قویترین کمیتههای تهران را تشکیل داد و با دستگیری و مجازات عده زیادی از فراریها و ایجاد نظم در آن منطقه متشنج، خدمت بزرگی به انقلاب کرد.با شروع غائله کردستان، شهید هاشمی به همراه عدهای از افراد کمیته منطقه ۹ در پی فرمان بسیج عمومی حضرت امام، عازم غرب کشور شد و در آزادی و پاکسازی آن منطقه شرکت نمود. هنوز چند روز از آغاز تجاوز عراق به خاک کشورمان نگذشته بود که سید مجتبی، به همراه عدهای از دوستان و همرزمانش به صورت داوطلبانه و مستقل عازم جنوب کشور شد و در مدرسه فداییان اسلام، واقع در شهر آبادان مستقر شد و بدین ترتیب اولین نیروی انتظامی نامنظم برای مقابله با تهاجمان بعثیون در آبادان و خرمشهر بهوجود آمد که به گروه "فداییان اسلام" معروف شد.نحوه شهادتهاشمی و خانوادهاش بارها از طرف مجاهدین خلق، تهدید به مرگ شده بودند. او بعد از مدتی از جبههها برگشت و مغازه لباسفروشیاش را دوباره دایر کرد. هاشمی، در زمانی که در "عملیات ثامنالائمه" یا شکست حصر آبادان حضور داشت مورد هدف چندین عملیات تروریستی ناکام از سوی مجاهدین خلق قرار گرفت. بعد از پخش اعلامیههایی که در آن نام سید مجتبی و چند تن دیگر از اعضای فداییان اسلام به نام افرادی که توسط مجاهدین خلق اعدام خواهند شد، ذکر شده بود، عاقبت در آستانه ماه رمضان سال ۱۳۶۴ سید مجتبی هاشمی، از پشت سر هدف گلوله تیمهای ترور مجاهدین خلق قرار گرفت و کشته شد. "مصطفی چمران" و "مجتبی هاشمی" تنها فرماندهان جنگهای نامنظم در ایران بودند.شهید در آینه خاطرات همسرش: فرودگاه مهرآباد که بمباران شد، سید یک ساک برداشت و رفت جنوب که 9 ماه از او بی خبر بودیم. بعد از 9 ماه در حالی که دستش مجروح شده بود، با ریشها و موهای بلند و ژولیده به خانه برگشت. در آن ایام شهید هاشمی با کمترین امکانات موجود و نیروهای بی تجربه و آموزش ندیده ای که در اختیار داشت، علی رغم کارشکنی های دولت وقت و عدم پشتیبانی مناسب، مقاومت جانانه ای در برابر متجاوزین انجام داد. پس از مدتی وی ستاد را به هتل کاروانسر آبادان منتقل کرد و تا مدتها تنها راه اعزام به خطوط مقدم و دیدن آموزشهای اولیه رزمی، مراجعه به هتل کاروانسر بود. در آن روزهایی که حتی یک تفنگ برنو یا ام – یک برای مدافعین شهر آبادان بهای طلا را داشت، سید مجتبی با عده ای از مسئولین، از جمله آیت الله خامنه ای و مقام معظم رهبری تماس گرفته و از طریق آنان اقدام به تهیه اسلحه و مهمات می نمود و غالباً با هزینه شخصی، آذوقه و مایحتاج عمومی را تهیه کرده و به میادین نبرد می برد. سخت ترین دوران زندگی ما تازه بعد از انقلاب و شروع جنگ آغاز شد. سید دیگر در خانه نمی ماند. من بودم و 5 تا بچه قد و نیم قد، هر روز خودم می رفتم و کرکره مغازه را بالا می کشیدم و کار می کردم. سید هم خیالش از بابت من راحت بود. وقتی هم که می آمد تهران کارش این طرف و آن طرف دویدن بود تا اسلحه تهیه کند و یا غذا برای نیروهایش بفرستد و یا به خانواده شهدا سرکشی و به آنها کمک مالی کند. وقتی شهید شد، تازه متوجه شدیم چقدر بدهکاری از بابت خرید جنس برای جبهه دارد. چند میلیون تومان بود که مجبور شدیم خانه را بفروشیم. حالا شما توجه کنید که ما سه دستگاه خانه شخصی داشتیم و از نظر تمکن مالی وضع مان خوب بود، اما سید همه اینها را خرج جنگ کرد. زندگیش شده بود جنگ، حتی نتوانست شاهد رشد بچه هایش باشد. منافقان کور دل که نمی توانستند شاهد تلاش شبانه روزی شهید هاشمی در پشتیبانی رزمندگان اسلام باشند، با آزار و اذیت خانواده شهید هاشمی و تهدید خود و سعی در سست کردن عزم آهنین او برای حضور در کمک رسانی او به جبهه ها داشتند اما به هدف خود نرسیدند و سرانجام با مشاهده ناتوانی خود در این امر، به سال 64 در آستانه ماه مبارک رمضان او را با زبان روزه در مغازه لباس فروشی اش از پشت سر آماج گلوله های خود قرار دادند و به شهادت رساندند و دفتر زندگی دنیایی مردی بسته شد که در تمامی لحظات عمر خود لحظه ای از خدمت به اسلام و مبارزه در راه اعتلای کلمه الله فروگذار نکرد و جان خود را نیز بر سر مقصود خود نهاد و خون پاکش به دست شقی ترین افراد ریخته شد و به رود خروشان خون اجداد طاهرش پیوست.
بخشی از یاد داشت های شهید ....می توان در حالیکه دشمن خاک میهن اسلامیان را متجاوزانه مورد هجوم قرار داده و جولانگاه تانکها و نفرهای خود قرار داده و سربازهای بعثی کافر، خواهرانمان را مورد تجاوز قرار داده و به پیر و جوان ما رحم نکرده و امت به پا خواسته را زیر باران گلوله هاتیش به شهادت رسانید و شهرهایمان را با خاک یکسان کرده و نزدیک به سه میلیون ایرانی را گرفتار نموده، دست از ستیز کشید و به نبرد حق جویانه تا محو کامل آثار جنایات و تجاوز ادامه نداد. مگر می شود به عنوان یک مسلمان متعهد به خود اجازه داد تا به سرزمینهای اشغالی فلسطین عزیز، اسراییل غاصب همچنان بتازد و مردم محروم و آواره مسلمان فلسطین را هر روز قتل عام کند. هرگز نمی توانیم ساکت بشینیم در حالیکه آنها در خانه های خود اجازه نفس کشیدن را ندارند. آری، آنها محکوم بر مرگند زیرا مدافع ارزشهای اسلامی اند. آنها برای خدا می جنگند و همانا پیروزی از آن مسلمین است. ... از پدر و مادر عزیزم که عمرشان را صرف تربیت من نمودند، عاجزانه طلب مغفرت می کنم و امیدوارم در مراسم شهادتم موجبات شادی امام امت و امت شهید پرور را فراهم نمایند. حداقل قبل از آغاز انقلاب تا به امروز در راه اهداف مقدس جمهوری اسلامی از هیچ گونه کوشش فرو گذار نکرده ام. در آغاز انقلاب، در کردستان و از آغاز جنگ تحمیلی با کفار بعثی متجاوز عراق، چهارده ماه تمام در آبادان و خرمشهر، تلاش نتیجه بخش در بیرون راندن عراقیها همراه فرزندان عزیز فداییان اسلام داشته ام. ای جوانان، ای پسران و دختران عزیزم، ای نور دیدگانم، ما در سنگر جبهه حق علیه باطل پشت دشمنان را شکستیم و از برای آرامش شما چه شب ها که نخوابیدیم. ما از شما دفاع کردیم. ما از ناموسمان دفاع کردیم. ما همچون یاران رسوال الله بودیم که به جنگ بدریون شتافتیم. می دانید که چه برادرانی را از دست داده اید، می دانید چه خواهرانی را از دست دادید؟ می دانم که می دانید غنچه های نشکفته ای را به زیر تانک های بعثیون فرستادیم تا شما در آرامش بسر ببرید. تا هیچ ابر قدرتی نتواند نگاهی چپ به شما بکند. من و تمام سربازان جان بر کف امام به فدای یک تار موی شما. بدانید که تا ما در سنگر نبرد هستیم، هیچ نامردی نمی تواند از شما حتی یک قطره اشک بگیرد. می دانید که تمام وجود من و تمام زندگی من و تمام آنچه که دارم، تمام و کمال به عشق شما به فریاد درآمده اند و هر چه بی رگی را از دیدگان شما به دور کشانیده اند. دوستتان دارم، به شما عشق می ورزم، غنچه های دلم را برای شما به گل تبدیل می کنم. یک لحظه اندوه شما تمام وجودم را می کشد و اثری از من نمی گذارد. برای شما مادران شما، برای اسلام شما، برای جاودانی شما، ای فرزندانم نمی دانید چه شبهایی که نخوابیدم و تحمل کردم. دردهای من و زخم های درونم را، نمی دانم با کدامین واژه، با کدام جمله، آن همه عشقی را به شما دارم ابراز نمایم. در هیچ واژه ای نمی گنجد، در عشق شما به پرواز در می آییم و در آسمان با تمام وجود شما را صدا می زنیم. آری، هر آنچه دارم فدای جوانان عزیزم. عزیزانم، وای جوانان وارسته وطن، من فقط به عشق شما و حفظ اسلام شما دردها و زخمهایم را تحمل می کنم و طاقت می آورم هر آنچه سختی است در این عالم، دستان خسته و ناتوان پدرتان را با اطاعت از خداوند مهربان یاری بخشید و مرحمی بر زخمهای فرو رفته در پیکر جانم. رهبر عزیزتان را یاری نمایید، گوش به فرمان او باشید و خدا را فراموش نکنید، نماز اول وقت را رها نکنید. وقت رها شدن روحم از زندان تنم بزودی فرا می رسد و شما را به خدا می سپارم و به سوی تمام هستیم پرواز می کنم...وصیتنامه بسمه تعالی امید وارم که خداوند گناهانم را مورد بخشش قرار دهد.از کلیه کسانی که به طریقی دینی به آنها دارم طلب مغفرت میکنم، خواهش میکنم مرا ببخشید تا خدای مهربان هم شما را ببخشد. کسانی که به من دینی دارند، همه آنها را میبخشم، امید که خدای قادر متعال همه آنها را بیامرزد. از پدر و مادر عزیزم حلالیت میطلبم و همسر و فرزندانم را به شما میسپارم، امید که آنان را در جهت دین مبین اسلام به رهبری امام تشویق کنید. از همسر و فرزندانم که نتوانستم بیش از این وسیله آسایششان را فراهم نمایم، طلب بخشش میکنم. از خواهران و برادرانم حلالیت میطلبم. توصیه من به شما عزیزان این است که خدا را فراموش نکنید. سید مجتبی هاشمی***
شهید از زبان فرزندشمن سید محمد روح الله هاشمی هستم و ما 7 خواهر و برادر هستیم. تقریباً چهارم دبستان بودم که در واقع عملاً شروع کردم در مورد پدر کار تبلیغاتی کردم. خوب سن چهارم دبستان به ظاهر به این کارها نمیخورد ولیکن بنده خیلی مشتاق ایشان بودم، به طوری که پول توجیبی که برای زنگ تفریح باید استفاده میکردم، به دور از چشم مادر جمع میکردم تا بتوانم عکسهای شهید هاشمی را با همان پول اندک چاپ کنم. یادم هست که به خاطر این کار، یکی دو بار از شدت گرسنگی حالم بد شد ولی هیچ وقت نمیگذاشتم مادر متوجه شوند، ایشان میدانستند من چقدر به شهید هاشمی علاقه دارم.جد ما آیتالله سیدمحمد هاشمی قندی بودند که هم آیتالله بودند و هم تاجر بزرگ قند ایران بودند که الآن چندین مسجد دارند و عمق فعالیتهای انقلابی پدرم از سال 1342 بوده که با شهید اندرزگو فعالیت داشتند و 15 خرداد 42 هم ایشان شرکت داشتند و چند تا از خودروهای ارتشی را مضروب میکنند و به آتش میکشند و باعث میشود که چند مدتی ایشان به جنگلهای شمال پناه ببرند چرا که به هر طریقی میخواستند ایشان را بگیرند.پدر از همان سال 42 و با همکاری شهید اندرزگو یک گروهی درست کرده بود که قریب به 40 نفر میشدند. به اصطلاح از لوطیهای حزباللهی زمان انقلاب بودند، میآمدند و شبها به صورت علنی روی دیوار بر علیه نظام مینوشتند و شروع میکردند در خیابانها شعری را قریب به این مضمون میخواند که:وقت، وقت خواب نیست وقت، وقت انقلاب استامام را تنها نگذاریم.و این خیلی تأثیرگذار بود.ایشان عکسها، نوارها و اعلامیههای حضرت امام را در استان تهران و استانهای همجوار پخش میکردند و لیکن بسیار چراغ خاموش. ایشان حتی به خاطر این مسائل صورتشان را تیغ میزدند که شناخته نشوند.آقا سید باستانی کار بودند و یک میله باستانی که داشتند سوراخ کرده بودند و یک مقدار سرب داخل آن ریخته بودند تا سنگینتر شود، روزی یکی از جاهلان به زورخانه میآید و با آقاسید شروع به کری خواندن میکنند و آن جاهل حتی نمیتواند یک بار هم میله را بالا ببرد. از این بابت این را گفتم که قدرت بدنی ایشان خیلی بالا بود و حتی به سربازی می روند و فرماندهان ایشان اصرار میکنند که شما باید در گروه ویژه باشید.در خیابان خیام، گلوبندک شما عکس شهید هاشمی را دیدید. من که 12ساله بودم یک آلبوم عکس شهید هاشمی را بردم بنیادشهید خدمت آقای سید محمد جزئی، همینجا، جا دارد که من از این عزیز که برادر 2 شهید هستند و خودشان هم جانباز هستند قدردانی کنم، من آلبوم را به ایشان نشان دادم و گفتم خودتان انصاف دهید که این عکس کشیدنی هست یا نیست؟ همان لحظه سوار پیکان ایشان شدیم و رفتیم به گشتن دیوارها. بنده خیابان وحدت اسلامی کنونی به دنیا آمدم و دوست داشتم عکس در آن محل کشیده شود و در نهایت یک دیواری را در منطقه بازار تهران پیدا کردیم که جای بسیار خوبی بود و آقای گنجی نامی بودند که عکس ایشان را کشیدند و من خیلی دوست داشتم ببینم که مردمی که از کنار عکس میگذرند چه میگویند. من از آن کسی که مؤمن بود و از کسی که اینطور نبود و هر فردی را میدیدیم میآمد واقعاً میایستادند و به این عکس نگاه میکردند و هر کسی به نوعی نجوایی با این عکس داشت. جالب اینجاست که من وقتی در تاکسی مینشینم به طور ناشناس از افراد داخل تاکسی که میپرسم این عکس را میشناسید، میگویند، 15 سالی است که کشیده شده و عکس بسیار جالبی است فکر کنم ایشان لبنانی هستند و ایرانی نیستند، اغلب این را میگویند که ایرانی نیست.
ما دو فرمانده جنگهای نامنظم داشتیم، یکی شهید چمران و یکی شهید هاشمی. شهید چمران به واسطه اینکه در لبنان بودند و کارهای انقلابیشان در خارج از کشور قویتر بوده و نماینده حضرت امام بودند و نماینده مجلس و وزیر جنگ هم بودند و کسی را هم داشتند که بعد از شهادتشان برایشان کار شود ولی آقا سیدمجتبی هاشمی نه در سپاه بودند و نه در ارتش، شهید چمران بیشتر در غرب کشور بودند و بعد در اهواز و جنوب ولی شهید هاشمی بیشتر فرمانده جنگهای نامنظم گروه فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان بودند که بعداً چندین بار هم به کمک شهید چمران شتافتند، پایهگذاری اولین نیروهای مردمی در خرمشهر و آبادان توسط گروه سید شهید مجتبی هاشمی بوده که به نام فدائیان اسلام معروف بوده و در حقیقت آقا سید فرمانده عملیاتی نیروهای فدائیان اسلام بودند ایشان 1500 نیرو از سراسر کشور داشتند. ما وقتی در مورد نقش مردم در جنگ صحبت میکنیم باید این را هم بگوییم که چه کسانی اینها را جمعآوری و سازماندهی کردند. سردار کوثری در یادواره شهید هاشمی فرمودند وقتی که حضرت امام فرمان ارتش 20میلیونی را داد خیلی از بزرگان مملکت میگفتند آقا ما چند میلیون نفری هستیم که 20 میلیونمان هم رزمنده باشد، اما دو نفر در وهله اول سریعتر از بقیه به فرمان امام عمل کردند، یکی شهید چمران بود و دیگری شهید هاشمی. ایشان به صورت سازماندهی شده خیلی از نیروهای مردی را جمعآوری میکند و این در شرایطی بود که در اوایل جنگ ارتش و سپاه خیلی سخت عضوگیری میکرد.سردار مهماننواز که الآن از معاونین وزارت دفاع هستند تعریف میکنند که من برای اولین بار حدود 10 تا 15 تن پتو را جمعآوری کردم و قصدم این بود که به هوای این وارد جنگ شوم به برادران ارتشی گفتم من این پتوها را میدهم تا شما اجازه دهید وارد ارتش شوم و جانم را فدای اسلام کنم، آنها میگفتند که ما نمیتوانیم شما را بپذیریم و اگر بپذیریم نمیتوانیم شما را تجهیز کنیم و...وارد سپاه هم که میشوم، همین جواب را میشنوم و گروه فدائیان اسلام را به من معرفی میکنند و در اولین برخوردم با فرمانده این گروه شخصیتی قدبلند و خوشسیما و تیپ خاص را مشاهده میکنم که من را یاد حمزه سیدالشهدا و یاد مالک اشتر میانداخت ایشان که اولین بار من را دیدند پیشانی من را میبوسند و از من میپرسند چه امری دارم و من میگویم میخواهم بجنگم و دیگر نگفتم من آنقدر پتو آوردم و اینها... شهید هاشمی هم میگویند مسئلهای نیست و قدمتان روی چشم و بروید پذیرش و تجهیز شوید.
اینجا دقت شود که مرحله اول جنگ، مرحله ایستادگی مردم بود و این مردم به واسطه شهید چمران و شهید هاشمی به صورت سازماندهی شده در مقابل دشمن مقاومت کردند و این شهدا تک و تنها و در مظلومیت خاصی با مردم بودند، عکس شهید چمران را مثل عکس شهید بهشتی در خیلی جاها پاره کردند. من از محافظ آقای رفسنجانی شنیدم که میگفت در آن زمان محافظان شهید بهشتی آمدند پیش ما و ما میگفتیم چرا پیش شهید بهشتی نیستید و آن محافظان میگفتند ما پیش این آدم انگلیسی، امریکایی پولدار نمیرویم و عکس ایشان را پاره میکردند، امیرالمؤمنین را هم که شهید کردند می گفتند مگر امام نماز میخوانده که در مسجد بخواهد شهید شود. درمورد شهید هاشمی هم متأسفانه این تهمت ها و... بودهبه هر حال الآن فضای جلسه این نیست، 22روز پس از شروع جنگ شهید هاشمی در کنار مسجد جامع خرمشهر ایستاده و در حال مصاحبه با آقای جوانفکر که الآن معاون مطبوعاتی آقای احمدینژاد هستند و می گوید 22 روز از جنگ گذشته و ما اینجا هستیم و رادیو BBC که خودش را رادیوی ممتاز می داند می گوید که ما خرمشهر را گرفتیم در صورتی که این خبر دروغ و کذبی است و تازه ما فهمیدیم اهالی خرمشهر و آبادان هم فهمیدند که این رادیو، رادیوی دروغگویی است. این در صورتی است که هنوز خرمشهر سقوط نکرده لذا وقتی خرمشهر سقوط می کند شهیدهاشمی طی یک عملیات خودش را از خرمشهر به آبادان می کشاند البته ایشان در اول هم در دو جبهه میجنگیدند یکی خرمشهر و یکی آبادان. دروهله اول ایشان در مدرسه فدائیان اسلام آبادان مستقر میشوندو بعد از آن یک هتل کاروانسرای آبادان را ستاد عملیاتی فدائیان اسلام قرار میدهد و اگر ما بخواهیم به اهمیت این موضوع پی ببریم از افرادی که به آن ستاد می آمدند باید این را بفهمیم، حضرت آیتالله خامنهای آنجا آمدند و بازدید کردند و شهید بهشتی ، آقای رجایی، آقای کروبی، آقای رفسنجانی و آقای شمعخانی ، آقای فکوری و... در آنجا بودند.مقام معظم رهبری که در آن وقت نماینده حضرت امام(ره) و امام جمعه تهران بودند آمده بودند خط فدائیان اسلام. ایشان می آیند قدردانی میکنند و می گویند ما نام فدائیان اسلام را بارها در جاهای مختلف گفتیم و از شما تعریف کردیم ولی الآن که اینجا آمدیم، میبینیم که شما خیلی پرنشاطتر و بهتر از آن چیزی که ما تعریف میکردیم و تصور می کردیم هستید.و همین طور محافظ آقای رفسنجانی هم بودند ما ایشان را در بهشتزهرا دیدیم که در عکس هم هست که دست روی چانهاش گذاشته و من گفتم چرا این طور نگاه می کنی و او گفت من داشتم حسرت می خوردم که ای کاش به جای آقای هاشمی من بودم...
درمورد این مطلب هم که چطور تجهیزات به اینها میرسید باید بگویم که شهید سید مجتبی هاشمی تا آنجایی که می توانست از خودش خرج می کرد و از آنجایی که نمیتوانست از اعتباری که میان کسبه بازار تهران داشت استفاده میکرد از آنهاپول قرض میگرفت. خوب خیلی ها دوست داشتند این کار را کنند ولی آن اعتبار شهید هاشمی را نداشتند.علاوه بر آن همه خرجی که برای جنگ می کند بعد از شهادتشان 10 میلیون بدهی برای جنگ می آورند که یک سریهایشان را بخشیدند و یک سریهایشان را مادرم و خانواده دادند، آقا سید خیلی هم طلب داشت ولی کسی نبودکه بیاید و این طلبها را پس بدهد.بعد از شهادتشان دیدم که میآمدند منزل ما با کیفهای پر از پول بدهند به مادرم و این نشاندهنده محبوبیت شهید هاشمی نزد آنها بود و من یادم هست که مادرم پایش را روی درگاه درمیگذاشت که ما شهید ندادیم که این پولها را بگیریم، بروید و دیگر نیایید و این در صورتی بود که ما در وضعیت خیلی بدی به سر میبردیم.حرف آخر شما:من مطمئنم یک روز خواهد آمد که فیلم شهید هاشمی هم همانطور که الان مستند آن آماده شده، در این دوره آقای احمدینژاد به لطف خدا آماده خواهد شد.خیلی دوست دارم تشکر کنم از معاون ایشان جناب آقای دکتر دهقان که خیلی کمک کردند، تشکر میکنم از آقای مکرمی کارگردان بسیار محترمی که مستند این شهید را دلسوزانه کار کردند و با توجه به محدودیت زمانی که گذاشته بودند (دوتا 35 دقیقه) ایشان خیلی بیشتر کار کردند و اگر اجازه دهند تمام مستند پخش شود چیزی حدود 4 ساعت خواهد بود.سال 64 سال ترورها نبود بلکه 2-3 سال قبل از آن ترورها صورت گرفت و ما از آن فضا دور شده بودیم، پس دشمنان آمدند مثل صیاد شیرازیها گلچین کردند، بارها ایشان ترور شده بود و لیکن چون که اسلحه داشتند از خودشان دفاع کرده بودند چرا که ایشان چریک بودند و از خود دفاع میکردند، یک بار که آمده بودند درب خانه را قیر مالیده بودند تا آقا سید کلیدش داخل در گیر کند و در این معطلی ایشان را با تیر بزنند و یک جوی کوچک بود که ایشان از آن به عنوان سنگر استفاده میکنند و همه کسانی که قصد ترور را داشتند با تیر میزنند و یا مادر من را یک بار به گروگان میگیرند و داخل ماشین میبرند و داخل ماشین مادرم اینها را خلع سلاح میکنند. یا مثلاً چندین بار خواستند منزل ما را بمب گذاری کنند و متوجه میشوند.و یک بار دو نفر موتوری خواستند آقاسید را ترور کنند و مادرم که چادرش را جلوی آقاسید باز میکند که تیر به ایشان نخورد و آنها پشیمان میشوند و دلشان به رحم میآید و میروند و اینجا جا دارد که از مادرم که واقعاً در سختیها و مشقتها فداکارانه ایستادند، آنجایی که آقاسید، ماهها، خانه نمیآمدند و ایشان از ما مواظبت میکردند.یک مغازهای داشتند که آن را تعاونی کرده بودند به نام وحدت اسلامی، مدرسههایی که نیازمند بودند ایشان روسری و مانتو و کفش را به آن مدارس هدیه میکردند و یا مثلاً زمانی پیرمردی، مستمندی، فقیری که میآمد از میوههای تعاونی، میوههای پلاسیده را بردارد، آقاسید به شاگرد اشاره میکرد که سریع میوه درجه 1 را برایشان از هر کدام که خواستند کنار بگذارد و با یک گاری آن را به در منزلشان میفرستاد و به شاگرد میگفت که برو در منزلشان و به هوای میوه گذاشتن ببین که در و دیوارهای منزلشان چگونه است و اگر تعمیر میخواهد آن را تعمیر کنیم. ایشان قبل از انقلاب هر جایی که بودند و اذان میشنیدند، خودشان اذان میگفتند و همانجا نماز میخواندند، یکبار کنار مغازه که بوده دستشان را به حالت دعا برداشته بودند و یک نفر که از کنار ایشان رد میشوند یک پولی کف دست آقاسید میگذارند و میروند.یا مثلاً در مراسمی عروسی که تازه در تالارها انجام میشد، آقاسید میدانست که نباید آنجا برود ولی برای اینکه جو را عوض کند آنجا میرفت و با صدای بسیار زیبایشان شروع میکردند اذان گفتن و جو را عوض میکردند و آنقدر این اذان زیبا بود که همه لذت میبردند و گوش میدادند.شهادت ایشان هم اینطور بود که، اینها میآیند به آقاسید میگویند که ما از راه دور آمدهایم و کرکره تعاونی را بالا بکشید و از اجناستان به ما بدهید و ایشان هم که اسلحه همراهشان نبوده در را باز میکنند و ضاربین سریعاً به داخل تعاونی میریزند و ایشان را با تیر میزنند.البته یکی از دوستان شهید این را میگوید که من مطمئنم شهید هاشمی را از پشت زدند، چرا که سیمای آقاسید هم نورانی بود و هم جاذبه داشتن و کسی جرأت نمیکرد به صورت ایشان اسلحه بکشد. یک ساعت تمام بود که مردم ماشین میآوردند تا آقاسید را به بیمارستان ببرند و به آنها اجازه داده نمیشد که ببرند و میگفتند به خاطر اینکه آمبولانس بیاید و مطمئن باشد و آقاسید دوباره به دست منافقین نیفتد این کار را کردند، بعد از 2 ساعت که به بیمارستان رسیدند ایشان هنوز زنده بودند و با وجود این که 2 گلوله به سر ایشان اصابت کرده بود و یکی دو روزی هم آقاسید به خاطر پیشواز ماه مبارک روزه بودند و یادم هست که در زمان افطار آقاسید در آشپزخانه فرش انداخته بود و خواهر کوچکم مربایی که سر سفره بود را میریزد و مادرم ناراحت میشود و خواهرم هم گریه میکند و بعد از مدتی ساکت میشود، و آقاسید که میخواست برود بیرون، خواهرم یقه پیراهن بابا را گرفته بود (یک بار گفتم بابا) و نمیگذاشت آقاسید بیرون برود و بالاخره کاری که تقدیر شده بود، انجام شد و ایشان به آرزوی خودش رسید.انتهای پیام/