فرماندهی که دوبار شهید شد!
به گزارش خبرگزاری حیات، سردار شهید «عباس شعف»، فرمانده گردان میثم از لشکر حضرت رسول(ص) در آخرین مرحله و در آستانه پیشروی به سوی آزادسازی نهایی خرمشهر از دست بعثیون متجاوز، بعد از زخمها و جراحت های فراوانی که در طول دفاع مقدس و در عملیات های مختلف برداشته بود، سرانجام در 27 اردیبهشت شربت گوارای شهادت را نوشید.عباس به سال 1338 عباس در شیراز متولد شد و پس از پشت سر گذاشتن دوران ابتدایی و پشت سر گذاشتن دو سال از نظام قدیم متوسطه تحصیلی به دلیل فوت پدرش، درس و مشق خود را رها کرد و در یک کارخانه چای مشغول به کار شد تا کمک خرج خانواده باشد. او پس از تغییر نظام آموزشی قدیم به جدید، دوباره ادامه تحصیل داد. پایان تحصیلات متوسطه عباس، همزمان با اوجگیری انقلاب اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی (ره) بود. عباس به دلیل گرایشهای مذهبی، همواره تلاش میکرد تا یکی از مبلغین نهضت اسلامی مردم ایران باشد...وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی به جرگه پاسداران انقلاب پیوست و در دوره آموزش 12 سپاه، آموزش نظامی را گذراند و سپس برای ادامه خدمت به فرودگاه مهرآباد تهران معرفی شد.
همزمان با یورش ارتش بعثی به خاک میهن اسلامی ایران، عباس با پافشاری فراوان، خود را به مناطق عملیاتی رساند و در محور قصر شیرین سر پل ذهاب به همراه همرزمانش همچون محسن وزوایی، علیرضا موحد دانش، اصغر رنجبران و ... عملیات موفقی بر ارتفاعات بازی دراز انجام دادند، که در یکی از همین عملیاتها، شعف به شدت مجروح شد و دوستانش به خیال اینکه او شهید شده، وی را همراه پیکرهای شهدا به معراج شهدا بردند. او پیش از آغاز عملیات الی بیت المقدس به تیپ 27 محمد رسول الله(ص) منتقل شد. نخست به عنوان جانشین گردان میثم و سپس به سمت فرمانده این گردان در عملیات شرکت کرد. در مرحله نخست این عملیات نیز به شدت مجروح شد، به گونهای که در پشت بی سیم، خبر شهادت او را به حاج احمد متوسلیان اعلام کردند. اما این بار هم عباس شهید نشده بود و گویا تقدیر وی چنین نگاشته شده بود که در آستانه ورود به خرمشهر، شهد شیرین شهادت را نوش جان کند.چه اینکه عباس پس از بهبودی نسبی و فرار از بیمارستان دوباره به خط مقدم بازگشت و در مرحله سوم عملیات الی بیت المقدس و تنها یک هفته پس از شهادت دوست صمیمی اش " محسن وزوایی " و در حالی که مزدوران بعثی درون خرمشهر در محاصره کامل بودند و شهر در آستانه آزادسازی بود، به جمع یاران شهیدش پیوست.خاطره مجروحیت شعف در ارتفاعات بازی دراز از زبان خودش:شب دوم اردیبهشت 1360 بود. به خط اول پدافندی کماندوهای بعثی رسیدیم. درگیری خیلی سختی بود. آن شب من به همراه نیروهای دستهام تا عمق مواضع دشمن نفوذ کرده بودیم. دشمن از همه سمت ما را زیر آتش گرفته بود. لحظهای رگبار گلولهها و آتش خمپارهها قطع نمیشد و ما مقاومت میکردیم؛ نا غافل ضربهای محکم به سینهام خورد. دود و بوی باروت همه جا را پر کرده بود. من خودم را میان زمین آسمان دیدم و بعد به زمین کوبیده شدم. از همه جای بدنم خون جاری بود. چشمهایم جایی را نمیدید و دست و پایم به فرمان من نبودند. فقط صداهایی را میشنیدم که میگفتند:- بچهها! برادر شعف شهید شده.- بعثیها دارن میان.- عقبنشینی کنید.- مجروحان را به عقب ببرین.دیگر هیچ چیز نفهمیدم. بعثیها بالای سرم آمدند. یکی از آنها میخواست تیر خلاصی به من بزند؛ اما دیگری لگدی به پهلویم زد و با پوتین دست شکسته ام را فشار داد. درد تمام وجودم را گرفت، ولی صدایی از دهانم بیرون نیامد. همین کار باعث شد تا به من تیر خلاص نزنند اما من چقدر مشتاق آن تیر خلاصی بودم. آنها که رفتند، سرما و درد به سراغم آمد. یکی از پاهایم خرد شده بود، دست راستم شکسته بود، ترکشی پهلویم را سوراخ کرده بود و چند تا ترکش ریز و درشت هم سر و صورتم را غرق خون کرده بودند. در آن ظلمت شبانه، خودم بودم و خدا. غرق مناجات بودم که از دور شبحی دیدم. اول فکر کردم دوباره بعثیها هستند. نزدیک که شد، دیدم تو ( محسن وزوایی) هستی! فکر کرده بودی من شهید شدم و آمده بودی تا جسدم را به عقب ببری. آخر من تک پسر بودم و مادرم مرا به دست تو سپرده بود. اول کلی گریه کردی و بعد یک سجده طولانی انجام دادی. جنازه مرا روی دوش خودت انداختی و از میان خطوط پدافندی بعثیها عقب بردی و به دست نیروهای معراج شهدا سپردی. غافل از اینکه من هنوز زنده بودم و توفیق شهادت نصیبم نشده بود. در معراج شهدا علایم حیاتی را در من دیدند و سریع مرا به بیمارستان منتقل کردند و بعد از مدتی بهبودی حاصل شد. دیگر تو را ندیدم تا این که آن روز آمدی بیمارستان و ... .
عباس شعف به روایت مادرش عباس از همان کودکی با فرزندان دیگرم فرق داشت. من از همان دوران کودکی به فرزندان خود میآموختم که برای نماز صبح بیدار شوند و در ایام ماه مبارک رمضان روزه میگرفتند.عباسم در سنین کودکی روزه گرفتن را دوست داشت. او متولد سال 1338 بود و با اینکه در دوران انقلاب سنی نداشت اما در تمام آن دوران دست از مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی بر نداشت و هر وقت میپرسیدم که اگر ساواک تو را بگیرد چه میکنی؟ میخندید و می گفت تا خدا هست ساواکی وجود ندارد.مادر با کمی مکث مجدد با اشک در چشمان کم سوی خود ادامه میدهد و میگوید: عباس به مقام مادر خیلی احترام می گذاشت. حتی یکبارهم من را اذیت نکرد و همیشه میگفت من نمیتوانم زحمات شما را جبران کنم و حلالم کنید. سال سوم دبیرستان را تازه تمام کرده بود که به عضویت سپاه درآمد و در دو سال نخست جنگ مستمر در جبهههای نبرد حضور داشت.بارها و بارها به شدت مجروح شد. در منطقه بازی دراز در عملیات فتح بود بر اثر تیری که به چشمش اصابت کرده بود، یک چشمش را از دست داد اما اصلا برایش مهم نبود و وقتی به او گفته شد برای عمل چشمت باید به کشور آلمان بروی به شدت ناراحت شد و گفت با پول بیت المال هیچ وقت به آلمان نمیروم و با ا وجود اینکه شرایط جسمانیش مناسب نبود و تیر در چشمش باقی مانده بود و آزارش میداد، دوباره به جبههها نبرد رفت.مدتی پس از مجروحیت که پلکش کامل بسته شده بود در یکی از عملیاتها جلوی پایش خمپارهای منفجر میشود و طبق گفته همرزمانش پلک بسته عباس باز میشود. عباس ندای امام خود را شیرین میدانست و به مبارزه علیه کفر در جبهههای نبرد ادامه داد.اینبار وقتی پسرم را دیدم متوجه شدم به طور معجزه گونهای از دست مزدوران عراقی نجات یافته چرا که دوستانش گفتند: عباس که به تازگی در دشت عباس به عنوان فرمانده عملیات یک تیم شناسایی انتخاب شده بود وقتی برای شناسایی نزدیک عراقیها میشود مورد اصابت تیر قرار میگیرد و دهانش به دوقسمت تقسیم میشود با این حال به عشق امام زمان(عج) خود دوستانش را راهی علفزارهای همجوار میکند و خودش همانجا نقش بر زمین میماند و وقتی عراقیها بالای سر وی میرسند فکر میکنند که مرده و تیر خلاص را به قلبش نشانه میروند اما به خواست خدا تیر به کتفش اصابت میکند و مانند مقتدایش حضرت ابوالفضل با از دست دادن چشم و دستش باز هم از لبیک گفتن به رهبرش باز نماند و دوباره بعد از دو ماه بستری بودن در بیمارستان 21 ارتش که آن زمان در ونک بود عازم جبهه شد و در جواب مادرش که گریه میکرد، با خندهای بلند گفت: مادر چرا گریه میکنی همه ی ما باید یک روز به سوی خدا باز گردیم پس خوش بحال کسانی که با شهادت برگردند. تو را به حضرت زینب از ته دل راضی شو تا من نیز شهید شوم.
یادم هست اولین بار که عباسم مجروح شد با خودم گفتم خودت را آماده شهادت پسرت کن که این مجروحیتها نشانههایی از شهادت زود هنگام پسرت دارد و بار دوم که از فک و کتف مورد اصابت گلوله و خمپاره قرار گرفت مطمئن شدم که این بار خبر شهادتش را به من میدهند و همین گونه هم شد.در مرحله اول عملیات بیت المقدس وقتی میخواسته یکی از دوستانش را نجات دهد از ناحیه شش به شدت مجروح میشود و آن را برای معالجه به تهران میفرستند. پس از طی دوره درمان به خانه آمد. من برای کاری به بیرون از خانه رفته بودم، وقتی برگشتم، دیدم عباس نیست. از خواهرش پرسیدم: لیلا عباس کجاست. گفت بدون اینکه بخیههایش باز شود دوباره به جبهه رفت.حالا دیگر عباس فرمانده گردان میثم شده بود و با استقامت خود روحیهی عجیبی به رزمندههای خود میداد. هنگام عملیات فرا میرسد و عباس عباس گونه به خط میزند اما انگار با علاقهای که به مادر خود(حضرت زهرا(س)) دارد باز هم از همان ناحیه ی پهلو که هنوز بخیههایش را هم نکشیده بود مورد اصابت گلوله قرار می گیرد به گونهای که رودههایش بیرون میریزد اما وی برای اینکه رزمندهها روحیهی خود را از دست ندهند محل پارگی را میبندد و دوباره به خط بر میگردد که انگار لحظهی موعود فرا میرسد و عباس حسینی میشود و با اصابت خمپارهای به آرزوی دیرینه خود میرسد.مادر که خود در دوران انقلاب اعلامیههای امام خمینی(ره) را پخش میکرده و هیچ ابایی از دستگیر شدن نداشته. او همسرش را در همان روزهای ابتدای انقلاب از دست میدهد و خود نان آور خانه میشود و معلم استقامت و خودسازی فرزندان میشود.مادر شهید شعف بعد از شهادت فرزندش دست از صبوری و حماسه آفرینی خود که بر نداشت هیچ منزلش را به محلی امن برای تهیهی باندهای پزشکی کرد. باندهایی که پر از پنبه میکردند و دور آن را میدوختند. این مادر به قدری خود را عاشق امام و ولی فقیه میداند که اینگونه به ما میگوید: اگر صد بار دیگر هم جنگ شود نه تنها عباسهایم را به جبهه میفرستم بلکه خود نیز فدای امامم میشوم تا بتوانم روز قیامت پاسخ ولایت مداری حضرت زهرا(س) و رشادتهای حضرت زینب را بدهم و شرمنده شهدا نشوم.او عضو حزب جمهوری اسلامی ایران بود و در کلاس های درس شناخت شهید دکتر بهشتی که هر هفته از سیما پخش می شد در صف جلو حضور داشت.
شهید شعف به روایت شهید همت شهید حاج محمد ابراهیم همت فرمانده لشکر حضرت رسول(ص) از شجاعت شهید شعف تجلیل و رزمندگان اسلام را به الگوگیری از شجاعت این شهید دعوت می کرد. از همرزمان این شهید می توان به شهیدان بزرگواری چون «محسن وزوائی» (دانشجوی پیرو خط امام) شهید حاج «علی موحد دانش»، شهید «غلام علی پیچک» (فرمانده عملیات غرب کشور) و دیگر شهیدان جمعی گردان نور که در اوایل دفاع مقدس وظیفه حفاظت از مقام معظم رهبری به عهده این گردان بود و آقا بعد از شهادت قریب به اتفاق اعضای این گردان مجلس ختمی برگزار کردند.انتهای پیام/