گروهی که تنها «یک پا» از جمع شان بازگشت!
محسن و دوستانش برای کار گذاشتن چاشنی ها و تلههای انفجاری جلو رفته بودند که عراق باران آتش را بر سر آنها ریخت و نیروهای خودی نتوانستد پیکر همرزمانشان را برگردانند وآن دسته از بچهها مفقود شدند.
به گزارش خبرگزاری حیات، حسین عبدلزاده برادر شهید محسن عبدلزاده، عضو گروه تخریپعملیات مجنون که پیکر مطهر هیچکدامشان تاکنون بازنگشته است، به تشریح ویژگی های برادر شهیدش پرداخت: محسن دو سال از من کوچکتر و فرزند دوم خانواده بود. بسیار مهربان بود و دست خیری داشت در یاری رساندن به نیازمندان و فقراء، محال بود با شخص نیازمندی مواجه شود و بیتفاوت از او عبور کند گاهی دست خالی به خانه برمیگشت و بارها پیش میآمد که میدیدیم لباسش را به یک فقیر بخشیده است. با اینکه سن زیادی نداشت و دوران نوجوانی را سپری میکرد اما روح بزرگی داشت و در قلبش برای همه انسانها جایی سرشار از مهربانی گذاشته بود. در محله ما بچهها اغلب بر حسب سن و سال «گروه دوستانه» تشکیل میدادند و بچههای هرگروه بیشتر اوقاتشان را با یکدیگر میگذراندند؛ این طور بود که من و محسن به خاطر اختلاف سنی در دو گروه بودیم؛ البته با یکدیگر همیشه در ارتباط بودیم، در این خصوص بیاد دارم که شبی بعد از مسجد «گروه همسالان ما» تصمیم گرفتیم برای خوردن شام به رستوران برویم، جالب اینکه در هنگام صرف غذا متوجه شدم که گروه برادرم نیز برای صرف شام به همان رستوران آمدهاند و همه بچهها با این بهانه که تو برادر بزرگ محسن هستی و بنابراین برادر بزرگ همه ما محسوب میشوی، خلاصه شوخی شوخی وادارم کردند که پول غذای همه گروه را حساب کنم و این خاطره شیرین برای همیشه در ذهنم جای گرفت. از همان سن 15 سالگی در کلاسهای آموزشی و آمادگی مسجد شرکت میکرد. پدر به خاطر سن کم محسن با این گونه فعالیتهایش مخالفت بود چون دلش میخواست پسرش بیشتر به درس و مدرسهاش برسد اما محسن میگفت: امام شرکت در جبهه را واجب کفایی دانسته و من الان توانایی شرکت دارم و در اولین فرصتی که به من داده شود به جبهه خواهم رفت. اما مادرم با وجود وابستگی شدیدی که فرزندانش مخصوصاً محسن داشت مانع رفتنش نشد. سال 1365 من هجده سال داشتم و برای خدمت اعزام شدم، محسن که شانزده ساله بود نیز در همین دوران با دستکاری کپی شناسنامه موفق شده بود به همراه دوستانش که از بچههای محل بودند به اهالی جبهه بپیوندد. اشتیاق محسن برایم بسیار جالب بود؛ چرا که به خوبی بیاد داشتم در زمان کودکیاش در دوران انقلاب چطور از صدای تیر و تفنگ درگیریهای خیابانی در بغل مادربزرگم به خود میلرزید و تعجب من زمانی به اوج خود رسید که فهمیدم با دوستانش؛ به خواست خودشان عضو گردان تخریبچی شدهاند و این گروه دوستان در عملیات با هم شرکت میکردند، شجاعتش برایم ستودنی بود. ناراحتی من از آن دوران این است که به این دلیل که هر دو، همزمان در جبهه حضور داشتیم امکان دیدن محسن برایم بسیار مشکل بود؛ چرا که روزهای مرخصی و برگشت به خانهمان متفاوت بود من از سال 65 تا 67 در جبهه بودم.بدترین خاطره دوره خدمتم مربوط به سال 1366 میشود، زمانی که پدر با من تماس گرفت و فهمیدم که محسن و دوستانش که همان بچه محلههایمان بودند در جبهه عضو گروه 10 الی 12 نفری تخریپچی در عملیات مجنون شده و اکنون برای کار گذاشتن چاشنی و تلههای انفجاری به جلو خط رفته بودند و از آنها خواسته شده بود که هر چه سریعتر به عقب برگردند و حتی محمد فرجی داماد خانواده که با محسن در آن منطقه همرزم بود، ساک و وسایل محسن را با خود عقب برده بود تا محسن راحتتر به عقب برگردد اما، متأسفانه این فرصت نصیب آنها نشد و عراقیها باران آتش را بر سر آنها ریختند و قیامتی در آن منطقه به پا شده بود، تا حدی که نیروهای خودی نتوانسته بودند پیکر همرزمان شهیدشان را برگردانند به همین دلیل به خانوادههای شهدایی که پیکرشان در منطقه جا مانده بود اعلام شد که آن دسته از بچهها مفقود شدهاند. با شنیدن این خبر تلخ تصمیم گرفتم برای پیدا کردن محسن به آن منطقه بروم اما پدر مرا متقاعد کرد که کاری از دستم بر نمیآید و به خدمتم ادامه بدهم و کار را به نیروهای متخصص و متمرکز در این منطقه بسپارم؛ پذیرفتم هر چند کنار آمدن با این مسئله برایم بسیار سخت بود. در سال 1368بود و حدوداً یک سال از جنگ گذشته میگذشت، روزی در محله بودم که متوجه شدم دو نفر از نیروهای سپاه در حال جستجوی منزل ما هستند. خودم را معرفی کردم، از من خواستند که آنها را نزد پدر ببرم. من گفتم: پدر محل کارش است و اگر خبری از محسن دارند به من بگویند. آنها که برای بازگویی واقعیت مردد بودند سرانجام پذیرفتند موضوع را با من در میان بگذارند و در نهایت گفتند: پیکر مفقودشدة محسن پیدا شده و...در آخر از من خواستند به همراه پدر برای شناسایی محسن به مرز خسروی برویم.فردا صبح به همراه پدر برای تشخیص هویت رفتیم اما پیکری که با آن مواجه شدیم بسیار متفاوت با چیزی بود که در ذهن تصویر کرده بودیم؛ تنها چیزی که به ما تحویل داده شد یک پا از زانو به پایین بود و شناسایی آن هم اینگونه اتفاق افتاده بود که در جیب شلوار تکه پاره شده محسن، کارت شناسایی و دفترچهای که شماره تلفن اقوام در آن با خط محسن نوشته شده بود قرار داشت. در آنجا ما اعلام کردیم که این وسایل و خط مربوط به محسن است و تابوت محسن را تحویل گرفتیم تا فردای آن روز مراسم تشییع را انجام بدهیم. بعد از گذشت این همه سال هنوز از بقیه اعضای گردان که دوستان هم محلی محسن بودند خبری باز نیامده و مادر و پدرهایشان یا پیر شدهاند و یا در چشم انتظاری فرزند از دنیا رفتهاند.انتظار شما از مردم و مسئولین:مردم که همواره به شهداء ارادت و محبت داشتهاند و این عشق مردم نسبت به شهداء را به خوبی در هنگام تشییع پیکر شهدای گمنام میتوان دید و درک کرد.انتظاری از مسئولان نیست چرا که خانوادههای شهداء همچون پدر و مادر من اعتقاد دارند که شهداء خودشان مسیرشان را انتخاب کردهاند.در آخر از فرصت استفاده کرده و از خانه فرهنگ ایثار تشکر میکنم که یاد حماسهسازان دفاع مقدس را زنده نگه داشته و همت کرده تا تاریخ شفاهی جنگ را جمعآوری کند امیدوارم در این راه ثابت قدم و موفق گام بردارد و دست آورد خوبی برای نسلهای آینده به همراه بیاورد.منبع: پایگاه اطلاع رسانی خانه فرهنگ ایثارومقاومت