کد خبر 125927
۳۱ فروردین ۱۳۹۵ - ۰۰:۰۰

گروه‌های تکفیری باعث خراب شدن وجهه اسلام هستند

گروه‌های تکفیری باعث خراب شدن وجهه اسلام هستند

برادراولین شهید اهل سنت گفت: از جنایات داعش و گروه‌های تکفیری، سلفی و وهابی به شدت بیزار هستیم و آن را محکوم می‌کنیم، چنین گروه‌هایی باعث خراب شدن وجهه اسلام هستند.

به گزارش خبرگزاری حیات، عمر ملازهی یکی از شهدای اهل‌سنت دفاع از حرم و رزمنده گروه مقتدر «نبویون» بود که در جریان نبرد با تروریست‌های وهابی و سلفی آذرماه سال گذشته در سوریه به شهادت رسید. شهید ملازهی اولین شهید اهل سنت است که در مقام مدافع حرم به درجه رفیع شهادت نائل می‌آید. علی ملازهی برادر شهید در گفت‌وگو با «جوان» از دیدار خانواده‌شان با مقام معظم رهبری و اعتقادات محکم برادرش و پیوند محکم شیعه و سنی در سیستان و بلوچستان می‌گوید.با اینکه خانواده شما از اهل تسنن هستند ولی برادرتان در راه دفاع از حرم به شهادت رسیدند. جو اعتقادی خانواده‌تان چگونه بود و دوران کودکی شما و برادرتان در چه فضایی گذشت که امروز عمر ملازهی به عنوان یکی از شهیدان مدافع حرم شناخته می‌شود؟پدرم کارمند اداره راه و ترابری بود. آن زمان نیکشهر یک شهر کوچک در حال گسترش بود و پدرم تازه از روستا به نیکشهر می‌آید. ما شش فرزند بودیم و عمر فرزند ارشد خانواده بود. عمر در دوران تحصیل درس‌هایش خیلی خوب بود و پدر و مادرم می‌گویند همیشه معدلش بالا بود. به دبیرستان که می‌رسد در 18 سالگی ازدواج می‌کند. دوران دبیرستانش را به خوبی سپری می‌کرد که با مرگ دایی‌مان ضربه روحی بدی می‌خورد. فوت دایی‌مان در روحیه عمر تأثیر خیلی بدی گذاشت و او دیگر نتوانست درس‌هایش را مثل سابق بخواند. از نظر اعتقادی خانواده‌مان کاملاً سنتی و پایبند به اعتقادات مذهبی هستند. عمر هم کاملاً روی مسائل دینی تعصب داشت و روی نماز و روضه تعصب زیادی به خرج می‌داد. گاهی برای نماز خواندن کل افراد خانواده را بسیج می‌کرد. یادم هست آنقدری که عمر صبح‌ها برای نماز خواندمان تأکید داشت پدرمان حساسیت نداشت. عمر خیلی روی مسائل اعتقادی حساس بود. به همان اندازه‌ای که در مسائل اعتقادی محکم بود در موارد دیگر زندگی شوخ‌طبعی هم داشت. شما و برادران دیگرتان در نیکشهر به دنیا آمده‌اید؟بله، همه‌مان در نیکشهر به دنیا آمده‌ایم. شهرستان‌مان از نظر شهیدپروری حرف اول را می‌زند. کوچک‌ترین شهید در کل کشور را داریم که در 11 سالگی شهید می‌شود. اولین شهید بلوچ استان در هشت سال دفاع مقدس شهید فتوحی درسیستان و بلوچستان از نیکشهر است. اولین شهید اهل تسنن خارج از مرز ایران هم عمر ملازهی است. رابطه خودتان با شهید چگونه بود؟ من و عمر خیلی با هم راحت بودیم. من با برادران دیگرم رابطه خیلی خوبی دارم ولی هروقت به مشکلی برمی‌خوردم حتماً به عمر مراجعه می‌کردم. عمر دلسوز و به فکر بود. بعد از شهادت داداشم به روستایی رفته بودم. اینجا سقف خانه‌ها از چوب تنه درخت خرما ساخته می‌شود. یکی از ساکنان روستا که پیرزنی بود خانه‌اش را نشانم داد و ‌گفت یک روز عمر به اینجا آمده و گفته این تنه‌ها خراب است، تنه‌های درخت را بخر تا من برایت عوض کنم. در طایفه هم هر کسی کار برق‌کشی و لوله‌کشی داشت آن را عمر انجام می‌داد. قبل از اعزام به سوریه کار برق‌کشی دانشگاه نیکشهر را گرفته بود. پس در کارهای فنی آدم فعال و بااستعدادی بود؟هر وقت از روستا می‌آمد ماشین پدرم را نگاه می‌کرد و می‌گفت کدام قسمت ماشین خراب است و ماشین را تعمیر می‌کرد. پدرم می‌گوید عمر واقعاً در هر زمینه‌ای عصای دستم بود و الان مانده‌ام چه کار کنم. برادرم واقعاً ستاره‌ای بود که الان نبودش در زندگی‌ همه‌مان احساس می‌شود. شهید فرزند هم داشتند؟چهار فرزند داشت. سه دختر و یک پسر. پسرشان کلاس ششم است. به نظرتان اهل تسنن چطور در بحث‌های دفاع مقدس و دفاع حرم آنقدر پیشرو هستند؟عمر و سایر شهیدان اهل تسنن مسائلی را دیدند و درک کردند تا به همنوعان، وطن و دینشان کمک کنند. قبل از اینکه برادرم به سوریه اعزام شود ما کلاً از جنایات داعش و گروه‌های تکفیری، سلفی و وهابی به شدت بیزار بودیم و آن را محکوم می‌کردیم چون این گروه‌ها فقط در حال خراب کردن وجهه اسلام هستند. داعشی‌ها به شکل اهل تسنن‌ ریش می‌گذارند و باعث می‌شود بقیه اهل تسنن که ریش می‌گذارند هم وجهه‌شان خراب شود. وهابیون می‌خواهند وجهه دین را خراب کنند و به دین ضربه بزنند. بسیاری از اهل تسنن مخالف عقاید سلفی و وهابی هستند و متأسفانه آنها با نام اهل تسنن جنایاتشان را انجام می‌دهند. داعشی که واقعاً معلوم نیست از کجا آمده فتواهایی می‌دهند که از نظر شریعت ما قبول نیست. نمی‌دانم چطور عقل و وجدانشان اجازه می‌دهد که شاهد سربریدن و کشته شدن یک انسان باشند. در منطقه شما پیوند خوبی بین شیعه و سنی برقرار است؟اگر نظر دشمنان را بخواهیم بشنویم آنها طوری می‌گویند که انگار شیعه و سنی صبح و شب به جان هم افتاده‌اند ولی اینجا پیوند خوب و محکمی بین شیعه و سنی وجود دارد. شهر ما امن‌ترین شهر استان است. هیچ سنی‌ای کشتار مسلمان دیگری را تأیید و حمایت نمی‌کند. اینجا شیعه و سنی پشت هم هستند. هم شیعیان و هم اهل تسنن همه‌مان ایرانی هستیم و یک خدا را می‌پرستیم و پیامبرمان مشترک است. اختلاف‌نظر در همه ادیان وجود دارد و کاملاً طبیعی است. چه شد برادرتان تصمیم گرفت به عنوان مدافع حرم عازم سوریه شود؟عمر وقتی برای رفتن به سوریه ثبت‌نام کرد فکر نمی‌کردم که تصمیمش جدی و قاطعانه باشد. روز آخری که برای خداحافظی با ما آمده بود دیگر ما کاملاً در جریان کارهایش قرار گرفتیم. ما هم به او کاملاً حق انتخاب دادیم چون هرکسی حق انتخاب زندگی خودش را دارد و می‌تواند راه و مسیر زندگی‌اش را پیدا کند. ما به انتخاب شهید احترام گذاشتیم و می‌دانستیم او به درکی رسیده که چنین تصمیمی را گرفته است. خدا کسانی که شهید می‌شوند را گلچین می‌کند. کسانی هستند که درک و فهمشان از امثال من خیلی بیشتر است و مطمئناً عمر این درک و شعور را برای انتخاب مسیر زندگی‌اش داشت. برخی بعد از شهادت عمر حرف و حدیث‌هایی زدند و می‌گفتند مدافعان حرم برای پول یا سایر مسائل مادی به جبهه می‌روند. کسانی مثل عمر که عازم جبهه‌های نبرد می‌شوند برای امنیت‌مان این کار را انجام می‌دهند. البته این افراد مغرض از آن طرف آب آنتن می‌گیرند و حرف‌های آنها را باور می‌کنند. اگر کمی منطقی فکر کنند خودشان به این نتیجه می‌رسند اگر این افراد نباشند و امنیت مرزهایمان را تأمین نکنند سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. پدر و مادرتان و همسر شهید چه نظری در رابطه با رفتن برادرتان داشتند؟پدر و مادرم فقط دعای خیر می‌کردند. روزی که عمر رفت من دیگر توفیق پیدا نکردم صدایش را بشنوم. پدرم به خاطر بازنشستگی همیشه در خانه کنار مادرم است. هرگاه عمر به خانه زنگ می‌زد با هردویشان صحبت می‌کرد. بعد از تماس با خانه به همسرش زنگ می‌زد. یکی دیگر از برادرانمان در همین ایام قصد ازدواج داشت و وقتی موضوع را به عمر گفتند، گفت صبر کنید تا من از سوریه برگردم و اگر خدا بخواهد و سالم باشم با هم مراسم عروسی را برگزار می‌کنیم که متأسفانه این اتفاق نیفتاد. شهید از دلایل رفتنشان گفته بودند؟عمر خودش به دلایلی رسیده بود که زیاد درباره‌اش با کسی صحبت نمی‌کرد. قبل از رفتن عمر، پدرمان سکته کرده بود. یکی از برادرانم تهران بود و آنجا خدمت می‌کرد و به عمر گفته بود که حال بابا خوب نیست و خانواده‌ات به تو نیاز دارند. عمر که در راه رفتن بود دو دل می‌شود و می‌خواهد که برگردد ولی دوباره نظرش را عوض می‌کند و برای اینکه سر تصمیمش بماند اولین نفر سوار هواپیما می‌شود. حتی تا این حد در رفتنش جدی بود و نمی‌خواست موضوعی نظرش را عوض کند. قبل از عملیات نماز عشا را که می‌خوانند عملیات پیش می‌آید و عمر با یکی از دوستانش به نام سالاری سوار ماشین که می‌شوند سالاری می‌گوید اول من شهید می‌شوم. دو ساعت بعد از درگیری، اول سالاری شهید می‌شود که بعد از گذشت یک هفته پیکرش را پیدا می‌کنند. وقتی عمر خبردار می‌شود نیروها در حال عقب‌نشینی هستند می‌بیند سالاری نیست و می‌ماند و سراغش را می‌گیرد. همانجا فرمانده‌اش تیر می‌خورد و به عمر می‌گوید تو فرمانده این دسته شو و تا کل نیروهایت را عقب نکشیده‌ای عقب نیا. عمر واقعاً از شهادت سالاری ناراحت بوده و اشک در چشم‌هایش حلقه زده و در سنگر خیلی عصبانی مشغول مبارزه می‌شود. یک بار که بلند می‌شود و می‌نشیند همرزمانش می‌بینند عمر دیگر نفس نمی‌کشد. می‌بینند کلاهش پر از خون است. یک تیر به چشم چپش خورده و از پشت گوش راستش بیرون آمده. همان جا به شهادت می‌رسد. خانواده‌تان چند وقت پیش دیداری با رهبر انقلاب داشتند. کمی از این دیدار بگویید؟پدر و مادر و همسر شهید با رهبر انقلاب دیدار داشته‌اند. رهبر انقلاب در این دیدار بهشان دلداری می‌دهند و به خاطر اینکه فرزندشان در این راه شهید شده تبریک می‌گویند. بیشتر در رابطه با وحدت شیعه و سنی صحبت می‌کنند و می‌گویند شیعه و سنی با هم برابرند و در جنگی شهید شده‌اند که بیرون از خاک ایران بوده و همین نشان می‌دهد مردم سیستان و بلوچستان کاملاً با نظام هستند. این دیدار خیلی باعث دلگرمی‌مان شد. بعد از شهادت عمر روحیه خانواده‌مان خیلی خراب و دوری عمر برایمان سخت بود. اولین نفری که از خانواده‌مان از شهادت عمر باخبر شد من بودم. پنج روز خبردار بودم و به هیچکس نگفتم. من شب‌ها پدر و مادرم را می‌دیدم که با هم خوش و بش می‌کنند و من فقط در قلبم گریه می‌کردم و نمی‌توانستم بهشان بگویم. فقط منتظر بودم پیکرش از سوریه به ایران بیاید و یک روز قبل از آنکه پیکرش نزدیک شهر برسد به بقیه بگویم. اگر از یک هفته قبل گفته بودم تا رسیدن پیکر عمر حوال و هوایشان به هم می‌ریخت و اذیت می‌شدند. آخرین شبی که قرار بود پیکر عمر را بیاورند مادرم نماز عشایش را خواند و من دیدم خیلی ناراحت است. آن شب چیزی نگفت ولی روز بعدش گفت موقعی که نماز می‌خواندم دیدم عمر از جلویم رد شده و لباس‌هایش پر از خون است. همان شبی که عمر تیر می‌خورد پدرم خواب می‌بیند عمر خونین بوده است. همان شب شهادت پدر و مادرم باخبر شده‌بودند. شهادت عمر به خودش هم الهام شده بود. سوریه که بودند به دوستانش می‌گفته من می‌دانم که شهید می‌شوم. بعضی می‌گویند انسان علم غیب ندارد ولی من می‌گویم خدا اینها را واقعاً دوست دارد و حتماً به اینها اعلام می‌شود. ما فکر می‌کنیم هر کسی که اسم عمر دارد آدم متعصب و تندرویی می‌شود و این اسم در روحیه‌اش تأثیر می‌گذارد ولی من الان اسمم علی است و آن اعتقادات عمر را ندارم. جد اندر جدمان، ملا و مولوی بودند. زمانی که ما مدرسه را تمام می‌کردیم در تعطیلات تابستان پدرمان ما را برای مدرسه دینی و خواندن قرآن می‌فرستاد. این اعتقادات به ما ارث رسیده است. در پایان اگر خاطره‌ای از برادرتان دارید بگویید؟یک روز عمر را دیدم که در حیاط قدم می‌زند و معلوم بود چیزی در صورتش موج می‌زند. حدس زدم که چیزی را قایم ‌کرده و در حال کلنجار رفتن با خودش است. فکر می‌کنم می‌خواست به خانواده چیزی بگوید و شاید می‌ترسیده خانواده مخالفت کنند. قطعا هر پدر و مادری وقتی اولین بار خبر اعزام پسرشان را به سوریه بشنود شوکه می‌شوند و ممکن است واکنش منفی نشان دهند. عمر کسی بود که جواب نه را هیچگاه آره و آره را نه نمی‌کرد. در تصمیماتش خیلی قاطع بود. عمر تصمیمش را گرفته بود و خانواده هم فهمیده بودند که نمی‌توانند او را از تصمیمش منصرف کنند. پدر و مادرم وقتی از تصمیم قطعی عمر مطلع شدند فقط گفتند خدا پشت و پناهت باشد. منبع : روزنامه جوان 

برچسب‌ها