از مصرف برق منزل رهبری تا آرزوی شهید بهشتی
به گزارش خبرگزاری حیات، بخش دیگری از سلسله خاطرات تبلیغی حجت الاسلام قرائتی منتشر شد. آنچه در پی می خوانید قسمت دیگری از سلسله خاطرات تبلیغی این روحانی است:* با کتک آشنا هستیم! اوّلین سالى که اسراى ایرانى آزاد شدند، گروهى از این عزیزان را به حج آوردند. صحبت راهپیمایى برائت از مشرکین بود و خطراتى که پیش بینى مى شد. آزادهها گفتند: ما را در خط اوّل قرار دهید، چون ده سال در زندانهاى عراق کتک خورده ایم و با کتک آشنا هستیم.* انجام برنامههای انقلاب همراه با رضایت والدین!خدمت حضرت امام (ره) بودم که دخترى با گریه خدمت امام عرض کرد: میخواهم کارهاى انقلابى بکنم، ولى پدر و مادرم نمى گذارند. امام فرمود: از برنامه هاى انقلابى کارهایى را انجام بده که پدر و مادرت راضى باشند.* مصرف برق در منزل رهبر معظّم انقلابخدمت رهبر معظّم انقلاب رسیدم، تمام چراغهاى اتاق خاموش و فقط چراغِ روى میز ایشان جهت مطالعه روشن بود. اطرافیان گفتند: آقا تنها وقتى مهمان خدمت ایشان می رسد چراغ اتاق را روشن میکند.* دو نماینده در دو جبهه مختلفشخصى دو پسر داشت، یکى را به آمریکا و دیگرى را به سپاه پاسداران فرستاده بود. احوال فرزندانش را پرسیدم. گفت: یکى را فرستاده ام جبهه که اگر انقلاب پیروز شد بگویم این طرفى هستم، دیگرى را فرستاده ام آمریکا که اگر ورق برگشت، بگویم آن طرفى هستم. دیدم شوخى معنىدارى است، البتّه بعضى بهطور جدّى اینگونه هستند.* مانع شدن در راه خداجوان جانبازى یک دست و یک پایش را تقدیم اسلام کرده بود. خواهر تحصیل کرده و باکمالى گفت: چون فکر میکنم کسى با وی ازدواج نکند، آماده هستم با او ازدواج کنم، امّا پدر و مادر دختر مخالفت میکردند. گفتم: به آنها بگوئید اگر مسائل اصلى مثل دیندارى و اخلاق و اصالت خانواده حل است، ایجاد کردن مشکل به خاطر مسائل فرعى و جزئى، مانع شدن راه خدا است. چون ازدواج هم راه خداست.* آرزوی شهید بهشتیمرحوم حاج آقا حسن بهشتى که در 21 ماه رمضان در اصفهان به شهادت رسید، از بستگان شهید دکتر بهشتى بود. این خاطره را درباره وی تعریف میکرد که مرحوم بهشتى از نوجوانى سحرخیز و اهل شبزنده دارى و راز و نیاز بود.یکى از اعضاى خانه به پشت در اتاق این جوان 17 ساله میرود تا دعاى وی را بشنود، میبیند که میگوید: خدایا! من سعى میکنم جوانیام را به درس خواندن بگذرانم، سعى میکنم گناه نکنم و تقوا داشته باشم. اى خدا! کمکم کن آرزو دارم به جایى برسم که جوامع بشرى از من استفاده کنند. خداوند نیز دستش را گرفت و با قلم و بیان او، هزاران نفر را هدایت کرد. او در تدوین قانون اساسى سهم بسزایى داشت و در پیروزى انقلاب و رفع مشکلات سال هاى اوّل انقلاب نفر اوّل بود.* قصّه اتوبوسمرحوم شهید بهشتى به کاشان آمده بودند. خدمت وی رسیدم، به فرزندشان گفتند: قصه اتوبوس را براى آقاى قرائتى بگو. گفتم: قصه اتوبوس چه بوده؟ گفتند: در میان مسافران یک اتوبوس شرکت واحد دربارۀ پدرم بحث میشود؛ یکى میگوید کاخى مجلّل دارد، دیگرى میگوید ساختمانى 10- 15 طبقه دارد! راننده میگوید: بحث نکنید من خانه وی را بلدم، الآن شما را به آن جا میبرم. اتوبوس پر از جمعیت در خانه ما متوقّف میشود، زنگ خانه به صدا در آمد و من در را باز کردم، دیدم 40- 50 نفر پشت در خانه جمع شده اند! گفتم: چه خبر است؟ دیدم همه با هم میگویند: این که یک خانه معمولى بیشتر نیست!!* از سفر تبلیغیِ روستاهای یاسوج تا هامبورگدر زمان طاغوت، شهید بهشتى و شهید باهنر تصمیم گرفتند با دوستانشان به روستاهاى اطراف یاسوج بروند؛ مناطقى که کسى رغبت نمى کند براى تبلیغ به آنجا برود. گروهى هیجده نفره را تشکیل داده و به مناطق گمنام سفر میکنند.از طرفى این دو شهید بزرگوار جلسه میگیرند که لازم است صداى اسلام را به خارج از کشور برسانیم و لذا شهید باهنر به ژاپن و شهید بهشتى به هامبورگ سفر میکنند.آرى براى تربیتشدگان اسلام فرق نمیکند در کدام محل باشند؛ در میان عشایر یا شهرهاى بزرگ و کوچک و یا حتّى کشورهاى دیگر.* نباید توهین کنیم!فرزند شهید بهشتى تعریف میکرد: همراه پدرم از کنار قبرستانى در اروپا گذر میکردیم. وی گفتند: توقّف کنیم و در قبرستان قدمى بزنیم. در حین قدم زدن به قبر مارکس رهبر مارکسیستهاى جهان رسیدیم. وقتى از قبر او گذشتیم یکى از همراهان گفت: قبر مارکس همان قبرى است که سگى روى آن نشسته است؟ پدرم تا این جمله را شنید با اینکه هیچ کس جز ما در قبرستان نبود، با چهرهاى درهم کشیده فرمود: ما منطق داریم نباید توهین کنیم.منبع:کیهان