کد خبر 125479
۲۳ اسفند ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

شهید رستگار شهیدی که تمام عمر خود را در جستجوی رستگاری ابدی گذراند

شهید رستگار

شهیدی که تمام عمر خود را در جستجوی رستگاری ابدی گذراند

کتاب " انتظار" گوشه ای از خاطرات "اکرم حاج ابولقاسمی"، همسر شهید حاج کاظم رستگار، فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا می باشد که در آن، از دوران زندگی مشترک با این فرمانده دلاور سخن می گوید.

به گزارش خبرگزاری حیات، دوران 8 ساله دفاع مقدس عامل ظهور ستارگان بی بدیلی بر تارک این مرزوبوم شد که با گذشت سالهای متمادی از آن دوران، همچنان درخشیده و روشنگر راه هستند.حاج کاظم رستگار یکی از جوانانی بود که وطن همواره به وجود او ورشادت های بیشمارش افتخار خواهد کرد. او در روزهای نخست پیروزی انقلاب، با شروع غائله کردستان و تحریکات نیروهای ضد انقلاب، همراه نیروهای "دکتر چمران" راهی کردستان شد و آموزش‌های چریکی را در آن‌جا فرا گرفت.وی که تربیت‌یافته مکتب بزرگانی چون شهید "دکتر چمران" و "حاج احمد متوسلیان" بود، پس از بازگشت در پادگان توحید به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد و بعد از مدتی به "فیروزکوه" رفته، کلاس‌های آموزش احکام دینی و مسائل نظامی را برای جوانان و نوجوانان برپا کرد.وی را به‌عنوان فرمانده یکی از گردان‌های تیپ رسول الله(ص)، که فرمانده آن احمد متوسلیان بود، انتخاب کردند و بعد از شش ماه فعالیت، مسئولیت واحد عملیات را در پادگان توحید پذیرفت و تا شروع جنگ در این سمت باقی ماند.حاج کاظم در این زمان طی مأموریتی جهت توانمندسازی نیروهای حزب‌الله، به‌عنوان فرمانده گردان به جنوب لبنان اعزام شد و مسئولیت تعدادی از عملیات‌ها را برعهده گرفت. وی در راه آماده‌سازی شیعیان لبنان از هیچ کوششی فروگذار نکرد.بازگشت او با تشکیل تیپ دوم سپاه تهران مصادف شد، که این تیپ به‌نام مبارک "سیدالشهدا(ع)" مزین شد و با جمعی از یاران و دوستانش، فرماندهی عملیات تیپ را عهده‌دار شد.شهید رستگار که تمام عمر خود را در جستجوی رستگاری ابدی گذرانده بود، در حین "عملیات بدر"، روز پنجشنبه ۲۵ اسفند ماه ۱۳۶۳ هنگام اذان ظهر در شرق دجله (منطقه هور الهویزه) در عملیات شناسایی،به همراه چند نفر از فرماندهان تیپ سیدالشهدا (ع) به درجه رفیع شهادت نائل آمد و آخرین آرزویش نیز محقق شد.گویی حاج کاظم، فرمانده غریب لشگر سیدالشهدا (ع) به زیارت مولای کاظمین رفته بود که پیکر مطهرش بعد از ۱۳ سال همچون سید و سالار شهیدان، قطعه قطعه به وطن بازگشت.کتاب " انتظار" گوشه ای از خاطرات "اکرم حاج ابولقاسمی"، همسر شهید حاج کاظم رستگار، فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا می باشد که در آن، از دوران زندگی مشترک با این فرمانده دلاور سخن می گوید. انتظارروزی به خانه پدرم رفته بودیم . در جمع اعضای خانواده صحبت امدادهای غیبی پیش آمد که آن روزها همه جا حرفش بود . کاظم پیش ازاین نیز به این مسائل اعتقادی کامل داشت.آن روز این خاطره را از عملیات تعریف کرد و گفت:یک ارتفاع سوق الجیشی صخره ای در منطقه عملیاتی وجود داشت که لازم بود قبل از همه به تصرف دربیاید . عراقی ها در بالای ارتفاع مستقر بودند و به راحتی افراد ما را هدف تیر و نارنجک قرار می دادند و امکان پیشروی را از ما گرفته بودند. ارتفاع تا حدی بود که می بایست دو نردبان کامل دنبال هم قرار گیرد تا نفر بتواند از آن بالا برود که در آن صورت هم کافی بود عراقی ها نردبان را گرفته و هل بدهند . چاره ای نداشتیم جز این که با توکل به خد ا،" الله اکبر" گفته و از صخره ها بالا برویم . بچه ها با رشادت تمام در حالی که هر لحظه احتمال می دادند عراقی ها متوجه بشوند و آنها را هدف قرار دهند ، شروع به بالا رفتن کردند.با آن که دشمن به شدت منور می زد و منطقه را مثل روز روشن کرده بود ، بچه ها توانستند خود را به بالای ارتفاع برسانند و حیرت آورتر اینکه ، وقتی رسیدند نیروهای عراقی را دیدند که عده ای در حال فرار هستند و عده ای دیگر به حالت تسلیم دست ها را بالا برده و منتظرند تا توسط نیروهای ما اسیر شوند. وقتی از افسران اسیر شده ماجرا را پرسیدیم ، آنها گفتند: " تمام این اطراف پر از آدم شده بود . آدم هایی که آن قدر زیاد بودند که در ردیف های نزدیک، به هم چسبیده بودند؛ با لباس های یک دست سفید و با چراغ های فانوسی که هر کدام در دست داشتند به طرف ما پیش می آمدند. هر چه نشانه می گرفتیم و تیر می زدیم به آنها اثر نمی کرد !"همان طور آن قدر جلو آمدند تا نزدیک ما رسیدند . به ناچار عد ه ای از ما فرار کردند، عده ای دیگر هم فرصت فرار پیدا نکردیم و تسلیم شدیم! کاظم به اینجا که رسید بی طاقت شد و به گریه افتاد . سپس از اتاق بیرون رفت تا در خلوت با خدایش راز ونیاز کند . این حالت را بارها پیش از آن روز در او دیده بودم.جواد که در میان ما نشسته بود و متوجه گریه کاظم شده بود ، با حالتی خاص گفت: "کاظم واقعاً یک انسان خالص است ." منظور جواد را می فهمیدم. می دانستم هر بار که کاظم به تهران می آید با آن که زمان اقامتش بسیار کم است ، پیش او می رود و با هم از کتاب هایی که جواد قبلا خوانده بود ؛ مثل تفسیر المیزان ، کتاب های آقای مطهری وغیره حرف می زنند. آنها باهم خلوتی عارفانه را تجربه می کردند.جواد از وقتی چشم هایش را از دست داده بود ، حالتی روحانی پیدا کرده بود. گفتم: » کاظم دوست دارد با آدم های خالص دوستی همنشینی کند. برادرم منظورم را متوجه شد و آرام لبخند زد.کاظم حالتی داشت که متوجه شدم می خواهد دوباره به منطقه برود .از آنجایی که می دانست دوری از او بی تابم می کند، نمی خواست موضوع را مستقیم بگوید. پیش دستی کردم و گفتم: « در تب و تابی کاظم آقا .نگاهم کرد و گفت: »حقیقتش! نمی دانم چطور بگویم! گفتم:می دانم؛ می خواهی بروی منطقه! برو راضی ام.نفس بلندی کشید و با لبخند گفت :»راحت شدم . دو روز می خواستم مطلب را بگویم اما نمی دانستم چطور بگویم . دیروز باید می رفتم ، ولی امروز هر طوری هست باید تا شب خودم را برسانم.بعد هم گفت: خوشحالم که رضایت داری، برای مطرح کردن تصمیمی که گرفته بودم ، فرصت را مناسب دیدم .گفتم:» نمی خواهم فکر کنی ازدواج کرده ای و دست و پایت بسته شده ، برو اما.اما چی؟...اما این بار، آخرین باری است که به این صورت از من دور می شوی،منظورت را نمیفهمم.منظورم این است دفعه بعد که ان شاءالله برگشتی به تهران، خودمان را آماده می کنیم تا موقع رفتن مرا هم با خودت ببری!کاظم با تعجب پرسید:متوجه هستی چه می گویی؟ تو را کجا ببرم؟جواب دادم: به نزدیک ترین شهر به جبهه و جایی که تو هستی.کاظم دوباره گفت: « متوجه هستی چه می گویی؟ » گفتم :» بله، من می دانم زندگی در یک شهر جنگی یعنی چه ! و تصمیم گرفته ام با تو بیایم .هر چقدر بد و سخت باشد ، خیلی بهتر است که دائماً انتظار آمدنت را بکشم.عزمم را جزم کرده بودم تا هر چه کاظم دلیل می آورد، لحظه ای درتصمیمی که گرفته بودم تردید نکنم . او با آن وسعت دید و آینده نگری که داشت ، به راحتی می توانست مرا منصرف کند . پیش از این بارها دراین مورد فکر کرده بودم . با خانواده ام هم در میان گذاشته بودم و نظرات آنها را شنیده بودم و حالا آن قدر فکرم پخته بود که می توانستم در مقابل دلیل های کاظم ایستادگی کنم . کاظم که دید نمی تواند مرا منصرف کند، گفت: » شما باز هم فکرهایت را بکن . من هم به فکرش هستم . ان شاءالله اگر برگشتم آن موقع تصمیم مان را می گیریم..عصر همان روز بچه های سپاه به دنبالش آمدند . کاظم باید با هواپیما می رفت تا بتواند خود را به موقع به منطقه برساند. منبع: کتاب انتظار ص( 59-63)/ خاطرات همسر شهید حاج کاظم رستگار 

برچسب‌ها