محمد ابراهیم همت سردار خیبر
به گزارش خبرگزاری حیات، در حال سپری کردن اسفند ماه و روزهای پایانی سال هستیم و نگاهی اجمالی به این ماه در گذر زمان، یادآور پرواز آسمانی تعداد زیادی از فرماندهان و دلاورمردان این مرز بوم است، شیرمردانی که با دست خالی فعل خواستن و توانستن را صرف کردند و ابرقدرت های شرق و غرب و ایادی شان در منطقه را خوار و زبون ساختند. شهدایی چون، سردار مهدی باکری، سردار حسین خرازی، سردار ابراهیم همت و ... . 17 اسفند ماه مصادف با سالروز شهادت سردار عملیات خیبر، سردار شهید ابراهیم همت است، به همین دلیل مروری داریم بر خاطراتی از این شهید والامقام:
1) خیلی عصبانی بود. سرباز بود و مسئول آشپزخانه کرده بودندش. ماه رمضان آمده بود و او گفته بود هر کس بخواهد روزه بگیرد، سحری بهش میرساند. ولی یک هفته نشده، خبر سحری دادنها به گوش سرلشگر ناجی رسیده بود. او هم سر ضرب خودش را رسانده بود و دستور داده همهی سربازها به خط شوند و بعد، یکی یک لیوان آب به خوردشان داده بود که «سربازها را چه به روزه گرفتن!» و حالا ابراهیم بعد از 24 ساعت بازداشت برگشته بود آشپزخانه.ابراهیم با چند نفر دیگر، کف آشپزخانه را تمیز شستند و با روغن موزاییکها را برق انداختند و منتظر شدند. برای اولین بار خدا خدا میکردند سرلشگر ناجی سر برسد.ناجی در درگاه آشپزخانه ایستاد. نگاه مشکوکی به اطراف کرد و وارد شد. ولی اولین قدم را که گذاشته بود، تا ته آشپزخانه چنان کشیده شده بود که کارش به بیمارستان کشید. پای سرلشگر شکسته بود و میبایست چند صباحی تو بیمارستان بماند. تا آخر ماه رمضان، بچهها با خیال راحت روزه گرفتند.
2) اولین دورهی نمایندگی مجلس داشت شروع میشد. بهش گفتم:«خودت رو آماده کن، مردم میخواهندت.»قبلاً هم بهش گفته بودم. جوابی نمیداد. آن روز گفت: «نمیتونم.خداحافظیِ شب عملیاتِ بچهها رو با هیچی نمیتونم عوض کنم.»3) چهقدر دوست داشتم امام عقدمان کند. تنها خواهشم همین بود.گفت :«هرچیز دیگه بخواهید دریغ نمیکنم. فقط خواهش میکنم از مننخواهید لحظهای از عمر این مرد رو صرف خودم کنم. من نمیتونمسر پل صراط جواب بدم.»4) وقتی میگفت فلان ساعت میآیم، میآمد. بیشتر اوقات قبل از اینکهزنگ بزند، در را باز میکردم. میخندید.
5) ریخته بودند دور و برش و سر و صورت و بازوهاش را میبوسیدند. هرکار میکردی، نمیتوانستی حاجی را از دستشان خلاص کنی. انگاردخیل بسته باشند، ولکن نبودند. بارها شده بود حاجی توی هجوممحبت بچهها صدمه دیده بود؛ زیر چشمش کبود شده بود، حتا یکبارانگشتش شکسته بود.سوار ماشین که میشد، لپهایش سرخ شده بود، اینقدر که بچههالپهاش را برداشته بودند برای تبرک! باید با فوت و فن برایسخنرانی میآوردیم و میبردیمش. خب، حالا قِصر در رفت؟ یواشکی آوردنش؟ وقتی خواست بره چی؟بین بچهها نشسته بودم و میشنیدم چی پچپچ میکنند. داشتند خطّ و نشان میکشیدند. حاجی را یواشکی آورده بودیم و توی چادرقایمش کرده بودیم. بعد که همه جمع شدند، حاجی برای سخنرانیآمد. بچهها خیلی دلخور شده بودند. سریع سوار ماشین کردیمش. تا چندصدمتر، ده، بیست نفری بهماشین آویزان بودند. آخر مجبور شدیم بایستیم و حاجی بیاید پایین.6) سر تا پاش خاکی بود. چشمهاش سرخ شده بود؛ از سوز سرما. دو ماه بود ندیده بودمش. ـ حداقل یه دوش بگیر، یه غذایی بخور. بعد نماز بخون.سر سجاده ایستاد. آستینهاش را پایین کشید و گفت «من با عجلهاومدهم که نماز اول وقتم از دست نره.»کنارش ایستادم. حس میکردم هر آن ممکن است بیفتد زمین. شایداینجوری میتوانستم نگهش دارم.
7) تا دو، سهی نصفه شب هی وضو میگرفت و میآمد سراغ نقشهها و بهدقت وارسیشان میکرد. یکوقت میدیدی همانجا روی نقشههاافتاده و خوابش برده. خودش میگفت «من کیلومتری میخوابم.»واقعاً همینطور بود. فقط وقتی راحت میخوابید که توی جاده باماشین میرفتیم. عملیات خیبر، وقتی کار ضروری داشتند، رو دست نگهش میداشتند. تا رهاش میکردند، بیهوش میشد. اینقدر که بیخوابی کشیده بود.8) نمیگذاشت ساکش را ببندم. مراعات میکرد. بالاخره یک بار بستم.دعا گذاشتم توی ساکش. یک بسته تخمه که بعد شهادتش باز نشده،با ساک برایم آوردند. یک جفت جوراب هم گذاشتم. ازشان خوششآمد.گفتم «میخوای دو، سه جفت دیگه برات بخرم؟»گفت «بذار اینها پاره بشن، بعد.»همان جورابها پاش بود، وقتی جنازهاش برگشت.
9) از موتور پریدیم پایین. جنازه را از وسط راه برداشتیم که له نشود.بادگیر آبی و شلوار پلنگی پوشیده بود. جثهی ریزی داشت، ولیمشخص نبود کی است. صورتش رفته بود. قرارگاه وضعیت عادی نداشت. آدم دلش شور میافتاد. چادر سفیدوسطِ سنگر را زدم کنار. حاجی آنجا هم نبود. یکی از بچهها من راکشید طرف خودش و یواشکی گفت "از حاجی خبر داری؟ میگنشهید شده."نه! امکان نداشت. خودم یک ساعت پیش باهاش حرف زده بودم.یکدفعه برق از چشمم پرید. به پناهنده نگاه کردم. پریدیم پشتموتور که راه آمده را برگردیم. جنازه نبود. ولی ردّ خونِ تازه تا یک جایی روی زمین کشیده شده بود.گفتند "بروید معراج، شاید نشانی پیدا کردید." بادگیر آبی و شلوار پلنگی. زیپ بادگیر را باز کردم؛ عرقگیر قهوهای وچراغ قوه. قبل از عملیات دیده بودم مسئول تدارکات آنها را داد بهحاجی. دیگر هیچ شکی نداشتم. هوا سنگین بود. هیچکس خودش نبود. حاجی پشت آمبولانس بود وفرماندهها و بسیجیها دنبال او. حیفم آمد دوکوهه برای بار آخر،حاجی را نبیند. ساختمانها قد کشیده بودند به احترام او. وقتیبرمیگشتیم، هرچه دورتر میشدیم، میدیدم کوتاهتر میشوند. انگارآنها هم تاب نمیآورند. 10) روز سوم عملیات بود. حاجی هم میرفت خط و برمیگشت. آن روز، نماز ظهر را به او اقتدا کردیم. سر نماز عصر، یک حاج آقای روحانی آمد. به اصرار حاجی، نماز عصر را ایشان خواند.مسئلهی دوم حاج آقا تمام نشده، حاجی غش کرد و افتاد زمین. ضعف کرده بود و نمیتوانست روی پا بایستد.سرم به دستش بود و مجبوری، گوشهی سنگر نشسته بود. با دست دیگر بیسیم را گرفته بود و با بچهها صحبت میکرد؛ خبر میگرفت و راهنمائی میکرد. اینجا هم ول کن نبود.
11) به رختخوابها تکیه داده بود. دستش را روی زانوانش که توی سینهاش کشیده بود، دراز کرده بود و دانههای تسبیحش تند تند روی هم میافتاد. منتظر ماشین بود؛ دیر کرده بود.مهدی دور و برش میپلکید. همیشه با ابراهیم غریبی میکرد، ولی آن روز بازیش گرفته بود. ابراهیم هم اصلاً محل نمیگذاشت.همیشه وقتی میآمد مثل پروانه دور ما میچرخید، ولی اینبار انگار آمده بود که برود. خودش میگفت «روزی که من مسئلهی محبت شما را با خودم حل کنم، آن روز، روز رفتن من است.»عصبانی شدم و گفتم «تو خیلی بیعاطفهای. از دیشب تا حالا معلوم نیست چته.»
صورتش را برگردانده بود و تکان نمیخورد. برگشتم توی صورتش. از اشک خیس شده بود. بندهای پوتینش را یک هوا گشادتر از پاش بود،با حوصله بست. مهدی را روی دستش نشاند و همینطور که از پلهها پایین میرفتیم گفت «بابایی! تو روز به روز داری تپلتر میشی. فکر نمیکنی مادرت چهطور میخواد بزرگت کنه؟» و سفت بوسیدش.چند دقیقهای میشد که رفته بود. ولی هنوز ماشین راه نیافتاده بود. دویدم طرف در که صدای ماشین سر جا میخکوبم کرد. نمیخواستم باور کنم. بغضم را قورت دادم و توی دلم داد زدم «اونقدر نماز میخونم و دعا میکنم که دوباره برگردی.»
12) از دست کریمی، زیر لب غرولند میکردم که «اگر مردی خودت برو. فقط بلده دستور بده.»گفته بود باید موتورها را از روی پل شناور ببرم آن طرف. فکر نمیکرد من با این سن و سالم، چهطور اینها را از پل رد کنم؛ آن هم پل شناور. وقتی روی موتور مینشستم، پام به زور به زمین میرسید. چه جوری خودم را نگه میداشتم؟چی شده پسرم؟ بیا ببینم چی میگی؟کلاه اورکتش روی صورتش سایه انداخته بود. نفهمیدم کیه. کفری بودم، رد شدم و جوری که بشنود گفتم «نمردیم و توی این بر و بیابون بابا هم پیدا کردیم.»باز گفت «وایسا جوون. بیا ببینم چی شده.»چشمت روز بد نبیند. فرماندهمان بود؛ همت. گفتم «شما از چیزی ناراحت نباشید من از چیزی دلخور نیستم. ترا به خدا ببخشید.» دستم را گرفت و مرا کنارش نشاند. من هم براش گفتم چی شده.کریمی چشمغرهای به من رفت و به دستور حاجی سوار موتور شد و زد به پل، که از آنطرف ماشینی آمد و کریمی تعادلش به هم خورد و افتاد توی آب. حالا مگر خندهی حاجی بند میآمد؟ من هم که جولان پیدا کرده بودم، حالا نخند و کی بخند. یک چیزی میدانستم که زیر بار نمیرفتم. کریمی ایستاده بود جلوی ما و آب از هفت ستونش میریخت. حاجی گفت «زورت به بچه رسیده بود؟»نه به خدا، میخواستم ترسش بریزه.حالا برو لباست رو عوض کن تا سرما نخوردی. خیلی کارت داریم.از جیبش کاغذی درآورد و داد به دستم و گفت «بیا این زیارت عاشورا رو بخون، با هم حال کنیم.» چشمم خیلی ضعیف بود، عینکم همراهم نبود و نمیتوانستم اینجوری بخوانم. حس و حالش هم نبود. گفتم «حاجی بیا خودت بخون و گریه کن. من هزار تا کار دارم.»وقتی بلند شدم بروم، حال عجیبی داشت. زیارت را میخواند و اشک میریخت.
13)چشم از آسمان نمیگرفت. یک ریز اشک میریخت. طاقتم طاق شد.چی شده حاجی؟جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهمیدم، ولی بعد چرا. آسمان داشت بچهها را همراهی میکرد. وقتی میرسیدند به دشت، ماه میرفت پشت ابرها. وقتی میخواستند از رودخانه رد شوند و نور میخواستند، بیرون میآمد.پشت بیسیم گفت «متوجه ماه هم باشین.»پنج دقیقهی بعد،صدای گریهی فرماندهها از پشت بیسیم میآمد.14) بین نماز ظهر و عصر کمی حرف زد. قرار بود فعلاً خودش بماند و بقیه را بفرستند خط. توجیههاش که تمام شد و بلند شد که برود، همه دنبالش راه افتادند. او هم شروع کرد به دویدن و جمعیت به دنبالش. آخر رفت توی یکی از ساختمانهای دوکوهه قایم شد و ما جلوی در را گرفتیم.15) پیرمرد شصت ساله بود، ولی مثل بچهها بهانه میگرفت که «باید حاجی رو ببینم. یه کاری دارم باهاش.»میگفتیم «به ما بگو کار تو، ما انجام بدیم.»میگفت «نه. نمیشه. دلم آروم نمیشه. خودم باید ببینمش.» به احترام موهای سفیدش گفتیم «بفرما! حاجی توی اون اتاقه.»حاجی را بغل گرفته بود و گونههاش را میبوسید. بعد انگار بخواهد دل ما را بسوزاند، برگشت گفت «این کارو میگفتم. حالا شما چه جوری میخواستین به جای من انجامش بدین؟» 16) زنگ زده بود که نمی تواند بییاید دنبالم .باید منطقه می ماند. خیلی دلم تنگ شده بود. آن قدر اصرار کردم تا قبول کردخودم بروم.من هم بلیت گرفتم و با اتوبوس رفتم اسلام آباد.کف آشپزخانه تمیز شده بود.همهی میوه های فصل توی یخچال بود؛توی ظرفهای ملامین چیده بودشان .کباب هم آماده بود روی اجاق ،بالای یخچال یک عکس از خودش گذاشته بود ،بایک نامه .وقتی می آمد خانه ،خانه من دیگر حق نداشتم کار کنم .بچه را عوض می کرد .شیر براش درست میکرد سفره را می انداخت و جمع می کرد .پا به پای من می نشست لباسها را می شست ،پهن میکرد،خشک می کرد وجمع می کرد.آنقدر محبت به پای زندگی میریخت که همیشه بهش میگفتم «درسته کم میآی خونه، ولی من تا محبتهای تو رو جمع کنم، برای یک ماه دیگه وقت دارم.»نگاهم میکرد و میگفت «تو بیشتر از اینا به گردن من حق داری.» یک بار هم گفت «من زودتر از جنگ تموم میشم. وگرنه، بعد از جنگ به تو نشون میدادم تموم این روزها رو چهطور جبران میکنم.»منبع: مجموعه کتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مریم برادران