دیروز، رکوردار پاورلیفتینگ جوانان جهان امروز، جانباز شیمیایی جنگ تحمیلی
پهلوان عباسی از جانبازان دوره انقلاب اسلامی و جانباز شیمیایی جنگ تحمیلی و ورزشکاری که از سال 1355 تاکنون کسی نتوانسته رکورد ثبت شده توسط وی را بشکند.
به گزارش خبرگزاری حیات، پهلوان عباسی از جانبازان دوره انقلاب اسلامی و جانباز شیمیایی جنگ تحمیلی و ورزشکاری که از سال 1355 تاکنون کسی نتوانسته رکورد ثبت شده توسط وی را بشکند، وقتی در کنارش می نشینی احساس غرور می کنی و وقتی به پای صحبت هایش باشی به بزرگی اش بیشتر پی می بری،امثال پهلوان ها که انگشت شمارنند برای نویسندگان ،کارگردانان تهیه کنندگان بهترین منبع برای دستیابی به سوژه های ناب ومعرفت انقلاب به جوانان ونوجوان می باشد ،پهلوان عباسی با اشاره به ایام الله دهه فجر و لزوم خدمت خالصانه و انقلابی مسئولان نظام، به بیان خاطره ای از زندگی خود پرداخت که در ذیل برخی از آن رامی خوانیم وسعی خواهیم کرد در آینده بطور کامل به آن بپردازیم :
رکورد پاورلیفتینگ جوانان جهان را در سال 1355 به نام خود ثبت کردم که هنوز هم این رکورد شکسته نشده است و در اختیار من است. واین رکورد در آن سال سر وصدای عجیبی به پا کرد،همین هم باعث حفظ جانم شد که خدمتتان عرض میکنم.البته اگر به دامن شاه میرفتم پاداش ها وهدایای ویژه ای به من تعلق میگرفت وخیلی هم اصرار کردند که حالا که شناخته شده ای برای تایید شاه مصاحبه کنم ولی زیر بار نرفتم. از یک خانواده مذهبی بودم و عاشق امام خمینی و نهضتی که باید به پیروزی می رسید. عمده و اصلی ترین فعالیت سیاسی من از 6 آبان 1356 شروع شد در طول عمر ورزشی ام مورد غضب رژیم ستم شاهی قرار گرفته بودم و دو سال محروم شدم، نمی توانستم با آنها کار کنم. خانواده مذهبی داشتم و پیرو امام خمینی بودم خداوند هم نیروی خاصی به من بخشیده بود. 17 بار دستگیر وبه طریق های مختلف از دست مامورین ، پاسگاه وحتی زندان فرار کردم و به منزل بزرگانی چون آیت الله مرعشی، گلپایگانی، مرحوم کافی و.. پناه بردم. عکس های من را در سطح گسترده در شهر و کلانتری ها پخش کرده بودند تا دستگیرم کنند. 4 آبان 56 قرار بود جشن شاهنشاهی برگزار شود. بنا داشتم برای برهم زدن مراسم، 4 کوکتل مولوتوف ومواد منفجره را وسط استادیوم 100هزار نفری بیندازم و بزمشان را خراب کنم اما به دلایلی منصرف شدم. ممکن بود هر اتفاقی بیفتد و قابل پیشبینی نبود. وبیشتر نگرانی من این بود که شاید مردم بیگناه آسیب ببینند . مکان های استادیوم را شناسایی کرده بودیم که از کجا نفوذکنیم،مواد را کجا جاسازی کنیم ونقطه انفجار چگونه باشد وسایل پیش بینی ها که در آخر ترسیدیم در ازدحام درب های خروجی برای مردم مشکل ایجاد شود واین شد که بیخیال این کار شدیم. اما بهرحال باید در همان ایام که حضور آمریکایی ها در ایران پررنگ بود کاری می کردم. یک پاسبان مذهبی بود که به ما گرا میداد. خبرداد که فردای جشن ، شاه در خیابان طالقانی (شاهنشاهی) حضور می یابد وکارتر هم با او به سفارت آمریکا سر می زند. درست موقع حرکت کالاسکه کارتر و شاه که زن هایشان هم همراه آنها بودند ، رفتم جلو و یک گوجه فرنگی به صورت کارتر زدم و یکی دیگر را به صورت شاه کوبیدم و فرار کردم. قصدم تحقیر آمریکایی ها جلوی سفارتشان بود که همین هم شد. آن موقع ورزشکار بودم وآنقدر سریع دور شدم که نتوانستند مرا بگیریند ،ولی شناسایی شده بودم وهمه جا دنبال من بودند ، یک روز که در مغازه میوه فروشی یکی از دوستان بودیم ،یک نفر آمد وگفت پهلوان یک امضاء به من بدهید وکاغد وخودکار راکه آورد فهمیدم ساواکی است ودور برم را که نگاه کردم دیدم تعدادشان دارد بیشتر میشود ،با یک مشت او را نقش زمین کردم وسه نفری را هم دم مغازه بودم را زدم وفرار کردم ،موقع فرار از ناحیه ساق پا تیر خوردم اما بعد از مدت ها فرار بالاخره دستگیر شدم. 8ماه انفرادی و شکنجه را متحمل شدم اما کاری که باید می کردم را انجام داده بودم. خیلی اصرار داشتند که بگویم امام به من پول داده و از من خواسته اند این کار را انجام دهم و در عوض آزاد می شوم و امکاناتی هم به من می دهند از جمله اقامت آمریکا! مرحوم کافی به من گفته بود اگر دستگیر شدم فقط ژست ضد آمریکایی بگیرم و بگویم من فقط به صورت کارتر گوجه زدم و اعلیحضرت را دوست دارم، که منظور از آن هم امام زمان است نه شاه خائن. دستور تیر باران من صادر شده بود اما به دلیل ثبت رکورد جهانی ام، از ترس مجامع بین المللی این کار را نکردند. درست در همان سالی که رکورد جهان را زدم دستگیر وزندانی شدم و منهم از این موضوع همیشه استفاده میگردم وگفتم که به دوستانم گفته ام که به فدراسیون جهانی شکایت کنند وآنها هم از این موضوع می ترسیدند. بالاخره بعد از 8 ماه مرا به همراه یکی دیگر از زندانیان گفتند که میخواهیم شما را تیرباران کنیم ولی در یکی از بیابان های اطراف تهران حوالی شهرزیبای فعلی رها کردند و در آن طرف تیر هم زدند وبعد هم گفتند که نوبت این دو نفر است ،اما تیرخلاصی نزدند ، کسی که این صحنه را دیده بود،خودش را به من رساند ودستم را باز کرد که بتوانم فرار کنم. هدف آنها این بود که ببینند من بعد از آزادی کجا می روم ومدتها تحت تعقیب بودم وبعد هم چندبار دستگیر شدم که موفق به فرار شدم تا اینکه انقلاب به پیروزی رسید. منبع:شهید نیوز