«رُنج»
رنج روایتی از عشق و خون و آتش انتقامی که هر لحظه شعله ورتر می شود ... و مردانی در کوره حوادث دفاع مقدس مس وجودشان به طلایی ناب تبدیل می شود.
به گزارش خبرگزاری حیات،کتاب رنج، داستان مرد جوانی از عشایر است که پدرش زمانی که گوسفندانش را به چرا می برد، در نزاعی بر سر محل چرای گوسفندان، به ضرب گلوله ی چوپان دیگری«پرویز» کشته می شود. خانواده ی قاتل، بر اساس رسمی قدیمی به نام «خون بس»، دختر خود را به عقد فرزند مقتول«منصور» در می آورند تا او بخاطر این پیوند از کشتن قاتل پدرش صرفنظر کند. اما با این حال پسر مقتول حاضر نیست از خون پدرش گذشت کند وبه دنبال انتقام است. پرویز پس از آنکه از دست منصور می گریزد به جبهه پناه می برد تا در امان باشد،اما از بد روزگار باز هم منصور او را پیدا می کند.منصور پس از حضور در جبهه ومنطقه عملیاتی جزیره مجنون بعد از آنکه متوجه جایگاه پرویز در میان رزمندگان می شود ابتدا سعی می کند خود را موجه جلوه دهد تا در فرصتی مناسب انتقام قتل پدرش را از پرویز بگیرد. مطالبی را که در ادامه می خوانید بخشی از کتاب «رُنج» نوشته محمد محمودی نورآبادی می باشد.
بین انبوهی از نیزارها ایستاده ام، دلم تاپ تاپ می زند، یک دست را به نیزارها می گیرم وسرک می کشم.در دست چپم نارنجک گلو زرد آمریکایی آماده پرتاب است.از آب های هور بوی سبزی مانده به مشام می رسد.سروسینه ام از آب بیرون است وپاهایم روی انبوهی از ریشه های نی، لیز می خورد. همه جور خیال وجودم را تسخیر کرده است.از سگ ماهی هایی که دوروبرم می پلکند،می ترسم واز این که شاید نتوانم کار را تمام کنم،دلم ضعف می رود.
برای دومین بار با همان دستی که نارنجک را گرفته ام، با احتیاط،شاخه های نی را یک طرف می زنم.پرویز ده متری ام روی پل نفر نشسته است.نباید تا به این حد به او نزدیک می شدم،اما راه دیگری هم نداشتم.نخ قلاب را گرفته،غرق دنیای خودش است.شاید حالا ودر این تنگ غروب که گرما از تب وتاب افتاده، به روزهای خوش ییلاق فکرکند.یاد رفاقت ها ودوستی هایمان در شهر وده می افتم.در یک چشم به هم زدن،صحنه از اسب افتادن پدر،همه آن خوشی ها ورفاقت ها را پاک می کند.حالا باید جای یک تیر،چهل تا ترکش به خورد آن هیکل چلاقش بدهم تا بفهمد دنیا دست کیست.از قدیم گفته اند: «شکال هر جایی گوشت گرفت وچاق شد،همان جا هم گوشتش را خواهد ریخت!»
چه خوش خیال هم نشسته است.حتماً فکر می کند که هنوز به خاطر موج انفجار وگرمازدگی گیجم و توی سنگر سکاندارها، سوزن سِرم توی رگم فرو کرده اند.اگر کسالت را بهانه نمی کردم،مگر حریف حمید وحاج قاسم می شدم؟ خود را عقب می کشم و دوباره به آسمان نگاه می کنم. برای پرتاب نارنجک زود است.باید بگذارم نزدیک اذان مغرب. ولی پاهایم خسته شده است.سگ ماهی ها هر لحظه بیشتر می شوند.پرویز نخ قلاب را هول می کشد، اما ماهی ها او را کلک زده اند.باز نخ قلاب را سست می کند تا در آب فرو رود. به نارنجک نگاه می کنم.همه این نقشه را مدیون شیرعباس هستم.اگر به ماموریت شناسایی نمی رفتم،عمراً چنین نقشه ای به ذهنم نمی رسید.« چه جالب! هیچ کس نمی آد آزمایش ومعاینه کنه که با نارنجک بوده یا خمپاره...همین قدر که بچه های تو اسکله صدای یه انفجار بشنون کفایت می کنه...بعد هم دیده بان ادوات بیخ گوش ماست و می بینه که پرویز لت وپار شده.تماس می گیره که بیان ببرنش...گوهر! خواهر شهید سرافراز اسلام،پرویز...این گل پرپر از کجا آمده/از سفر کرب وبلا آمده..واز همان اشعاری که توی تشییع جنازه بقیه می خوانند...»
خیالاتی شده ام.نارنجک را محکم تر می گیرم وباز هم به طعمه نگاه می کنم.او همچنان غرق خودش است.باید خیلی احتیاط کنم.باهوشی وچالاکی پرویز زبانزد همه است.اگر ذره ای بی احتیاطی کنم و پرویز مرا در اینجا وبا این وضع ببیند، همه چیز خراب می شود.ریز ودقیق نگاهش می کنم.فکر می کنم این آخرین باری خواهد بود که قاتل پدرم را می بینم. صحنه ای که مادرم نقل می کرد،پدرم از بالای اسب روی سنگلاخ ها افتاد،جلوی چشمم بازی می کند.
دندان روی هم می فشارم ودوباره به آسمان نگاه می کنم تا اگر وقتش رسیده باشد، نارنجک را پرتاب کنم.هنوز آن طور که دلم می خواهد،هوا رو به تاریکی نرفته است.برج دیده بانی ادوات هنوز در زیر شعله های کم فروغ خورشید،آتشی رنگ می زند.با صدای پرویز یکه می خورم ونگاهش می کنم.شعری از باباطاهر را زمزمه می کند: « بی تو چه زندونه به چشمم/گلستون آذرستونه به چشمم/بی توآروم وعمروطاقت وجان/همه خواب وپریشونه به چشمم...» انگار که بغض کرده باشد،از جا بلند می شود.کمی هول می شوم وانگشت را می برم توی حلقه ضامن. پرویز صاف می ایستد.بلند می گوید:«امروزم اینجوری ماسید،سگ پدرا از بس نون خشک های اسکله رو خوردن، دیگه سراغ قلاب نمی آن..» ونگاه ماهی می کند که زیر کلاه آهنی رفته است.خم می شود ماهی را می گذارد توی کلاه وآماده رفتن می شود.باید صبر کنم تا کمی فاصله بگیرد که ترکش ها به خودم نرسند.کمی جابه جا می شوم تا تعادل بیشتری داشته باشم. -خدایا به حق این غروب غریب،هیچ مسلمونی رو ناامید مکن... این را می گوید وراه می افتد.حالا می فهمم که چرا سکاندارها مسخره اش می کنند ومی گویند که او وقتی تنها باشد،بلند بلند با خودش حرف می زند.همه زورم را جمع می کنم توی پنجه شاهد دست راست و حلقه را محکم تر می گیرم.می خواهم بِکشم که یک مرتبه شاخه های نی در پشت سرم تکان می خورند.
یک لحظه که نگاه می کنم،درست در سه قدمی ام سروسینه مردی از آب بیرون است.اول فکر می کنم خیال است.پلک می زنم ودقیق نگاه می کنم.بعد همه بدنم می شود یک جفت چشم وفقط نگاه می کنم.همین که برق نگاه ها با هم تلاقی پیدا می کند،نفسم بالا نمی آید.مرد سیبیلو درنگ نمی کند .در یک چشم به هم زدن، شیرجه می زند زیر آب وبین نیزار ها ناپدید می شود.
باید کاری کنم.یاد نارنجکی می افتم که در مشت دارم.هول حلقه را می کشم وبه همان طرف پرتاب می کنم.همین که دست ها را دوطرف سر می گیرم،وینگه ی ترکش ها وغرش انفجار تنم را می لرزاند. منبع: « کتاب رُنج . ص 95-99 »
گفتنی است این کتاب رتبه اول دوازدهمین جشنواره کشوری شهید حبیب غنی پور و رتبه اول نهمین جشنواره سراسری پاسداران اهل قلم را بدست آورده است.