کد خبر 124654
۴ بهمن ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

ابراهیم حاتمی کیا: بادیدن تصاویر رضا از خودم خجالت می کشم

ابراهیم حاتمی کیا:

بادیدن تصاویر رضا از خودم خجالت می کشم

شهید رضا اسماعیلی، جوان 19 ساله ای بود که دو سال قبل در دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم به شهادت رسید. او تازه داماد بود و آنقدری زندگی نکرد که حتی تولد پسرش محمدرضا را ببیند.

 به گزارش خبرگزاری حیات، ابراهیم حاتمی‌کیا در مراسم بزرگداشتی که ابتدای امسال برای او گرفته بودند گفت که با دیدن تصاویر رضا از خودش خجالت می‌کشد. حاتمی کیا گفته بود: «چند وقتی است که تصویر یکی از بچه‌های افغانستانی که به‌دست داعشی‌ها سرش بریده شده بود از جلوی چشم من نمی‌رود. من خجالت می‌کشم که در سوریه نبودم و این نوجوان... و درست در همین لحظه و همین نقطه است که عقب افتاده‌ام. من خجالت می‌کشم که در سوریه نبودم. احساس می‌کنم عقب افتادم. یک‌زمانی خودم را پیشرو می‌دانستم ولی جبهه وسعت گرفت و می‌بینم که خیلی عقب هستم و خجالت می‌کشم وقتی بچه‌های افغانستانی یا بچه‌هایی که بی‌سروصدا در منطقه می‌جنگند کشته می‌شوند.» آقارضا اسماعیلی داستان جالبی دارد. آقارضا یک جوان افغانستانی بود. یک جوان ورزشکار بود. عشق ساخت بدن. ژست می‌گرفت و عکس می‌انداخت و عکس‌های بدن رزمی‌کار و ساخته شده‌اش را می‌گرفت و به دوست و آشنا نشان می‌داد و پز می‌داد. آقارضا کارگر بود. مثل بیشتر مهاجرین افغانستانی و مثل بیشتر آنها با غیرت کار می‌کرد. گذشت و گذشت و گذشت تا سوریه شلوغ شد. اوایل بی‌تفاوت بود، هنوز خبری نبود، اما کم‌کم‌ توجهش جلب شد. تا اینکه یک روز شنید حرم خانم زینب(س) را در دمشق تهدید کرده‌اند. گفتند خرابش می‌کنیم و جسارت می‌کنیم و تا نزدیکی‌هایش هم رسیده‌اند. نمی‌دانم شاید سر ساختمان بود، شاید هم باشگاه، شاید هم پیش همسر تازه‌عروسش... اما طاقت نیاورد. بلند شد و رفت. چه کار می‌کرد؟ می‌نشست و نگاه می‌کرد؟ هر روز خبرش را می‌شنید که حرم عقیله بنی‌هاشم را تهدید می‌کنند و دم نمی‌زد که سوریه به ما چه مربوط؟ آقارضا رفت به رزم. اما یک عادت داشت بدون سربند «یا علی ابن‌ ابیطالب» به رزم نمی‌رفت.عشقش همین یک سربند بود و با همان سربند اسیرش کردند. دشمنان اهل بیت(ع). و اتفاق دوباره تکرار شد؛ «ذبحوا ‌الحسین(ع) من قفاها...» این روزها، دوسال از پرکشیدن آسمانیش می گذرد. از آن روزهایی که رفقایش گریه می‌کردند و می‌گفتند: آن روز قرار بود مجتبی بیاید سمت مان. مجتبی رفیق چندین و چند ساله‌اش بود. قرار بود بیاید به محلی که منتظرش بودیم. آمد اما ما را پیدا نکرد، رد شد و رفت تو دل دشمن و آنها زدندنش. رضا طاقت نیاورد و زد به دل دشمن. داعشی ها دستگیرش کردند و بیسیم را روشن کردند تا ما را زجر دهند و داستان شهادتت را تعریف می‌کردند. می گفتند که شکنجه‌ات کردند تا بد آقایمان علی(ع) را بگویی و نگفتی و سرت را به سرنیزه بلند کردند... سربلندمان کردی آقا رضا.   

برچسب‌ها