کد خبر 124447
۲۱ دی ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

شهید غلامرضا رهبر راوی تفکری به نام «خون نگاران جنگ»

شهید غلامرضا رهبر

راوی تفکری به نام «خون نگاران جنگ»

هیچ گزارشی از شهید رهبر بدون ذکر آیه ای از قرآن به گوش نمی رسید. در دشوارترین شرایط جنگ، رادیو آبادان را از نفس سینه بهاری اش گرمی می داد. اینجا آبادان است! و برای اینکه تجاوز پیشگان نیز دل برنامه های او را بفهمند به لسان عربی می گفت : «هنا آبادان!»

به گزارش خبرگزاری حیات، از آغازین روزهای جنگ تحمیلی، غلامرضا رهبر، خبرنگار غیور و خونگرم آبادانی با حضور در جبهه های حق علیه باطل و تهیه گزارشات لحظه به لحظه از عملیات های رزمندگان، بینندگان را در جریان رشادت ها و دلاورمردی های فرزندان این آب و خاک قرار می داد. وی در عملیات والفجر ۸ ، به سختی مجروح و پس از بهبودی نسبی دوباره به سوی مناطق عملیاتی شتافت و سر انجام در 21 دی ماه 65 و درگرماگرم روزهای غرورآفرین عملیات کربلای 5 به فیض شهادت نائل آمد. به همین دلیل مروری داریم بر زندگی اولین خبرنگار شهید: شهید غلامرضا رهبر در سال ۱۳۳۶ در شهر آبادان متولد شد و پس از اخذ دیپلم و طی دوره سربازی ، به خدمت در جهاد سازندگی آبادان مشغول شد. پس از چندی به دلیل علاقه و استعداد در امر خبرنگاری و گویندگی ، در رادیو نفت و سپس رادیو آبادان ، فعالیت خویش را استمرار بخشید . با شروع جنگ تحمیلی و حمله ارتش بعث عراق به شهرهای آبادان و خرمشهر ، تمامی زندگانی خویش را وقف جنگ نموده و با گزارش های خود از خطوط مقدم دفاع مقدس و اجرای برنامه های رادیویی روحیه ی تازه ای به اهالی مقاوم شهر آبادان می بخشید ، پس از شکست حصر آبادان ، محدوده فعالیت شهر رهبر گسترش یافته و به عنوان خبر نگار و گزارشگر صدا و سیمای جمهوری اسلامی مرکز اهواز ، در مناطق عملیاتی جنوب و سپس غرب کشور ، حضور فعال داشته و با شرکت در اکثر قریب به اتفاق حملات رزمندگان اسلام با چهره نورانی و صدای گرم و ملکوتی خویش پیام آور پیروزی فرزندان امت مسلمان بود . شهید رهبر ، پس از مدتی به لحاظ لیاقت و کاردانی، به سمت مدیر خبر مرکز آبادان و سپس به سمت نماینده صدا و سیما در قرار گاه کربلا و خاتم الانبیاء منصوب گشت . اما تصدی این مسئولیتها هرگز مانع از آن نشد که همواره به عنوان پیشتاز اکیپ های صدا و سیما ، در خطوط مقدم نبرد ، حضور پیدا نکند . شهید رهبر در عملیات والفجر ۸ ، به سختی مجروح و پس از بهبودی نسبی دوباره به سوی مناطق عملیاتی شتافت تا اینکه در عملیات کربلای ۵ ، در تاریخ ۲۱/ ۱۰/ ۶۵ ، از ناحیه سر مورد ترکش گلوله توپ قرار گرفت و به فیض شهادت نائل آمد.  هیچ گزارشی از شهید رهبر بدون ذکر آیه ای از قرآن به گوش نمی رسید . بچه فقیر کوچه های آبادان در دشوارترین شرایط جنگ ، در ابری ترین هوای تجاوز و در سلطه لحظات قساوت ، که ترک شهر توصیه عین شریعت بود ، رادیو آبادان را از نفس سینه بهاری اش گرمی می داد . اینجا آبادان است! و برای اینکه تجاوز پیشگان نیز دل برنامه های او را بفهمند به لسان عربی می گفت : «هنا آبادان!» ابداع شهید رهبر در ارائه سبک تازه برای روایت دفـــاع مقـدس منجر به رشد و بلوغ تفکری به نام «خون نگاران جنگ» شد . او صنعت دست ساز بشر را تا مرز بهشت پایداری ملتی بزرگ و فداکار پیش برد و هنگامی که جان پر مقدار بر سر آرمان و افکار خود نهاد صدها قطعه عکس و دهها حلقه فیلم به عنوان ثمرۀ دفاع مقدس بر جای گذاشت . همرزمان شهید رهبر ایشان را فقط به همگامی بارز با رزمندگان نمی شناسند وی همچون تفکر آسمانی اش پیشگام و جلودار سایرین بود. اغراق و صحنه آرایی یا نادرستی و اغواگری که لباس روز عده ای از شهروندان جامعه خبری امروز است، دستمایه کار او نبود. آنچه در کارگاه خیال وی می گذشت، جدا از ذوق و هوش و خلاقیت، پایبندی به اصول و پا فشاری بر دیانتی بود که دفاع اسلامی در راستای آن شکل گرفت. غلامرضا رهبر به گزارش فرهاد رهبر«فرهاد رهبر»، برادر شهید غلامرضا رهبر که در زمان جنگ به عنوان عکاس همدوش برادر در جبهه شرکت داشته در بیان خاطراتش می گوید :  برادرم در سال 1336 مصادف با روز تولد حضرت رضا(ع) در آبادان به دنیا آمد. از همان کودکی علاقه خاصی نسبت به گویندگی داشت . در همان کودکی برای اولین بار «برنامه کودک» رادیو نفت آبادان را اجرا کرد. در آن موقع پدر ما به عنوان خبرنگار سیار «اطلاعات » در استان خوزستان بود و چندین سال گویندگی برنامه های رادیو و تلویزیون آبادان را برعهده داشت ، اما «غلامرضا» جدا از این موقعیت خود استعداد خاصی در زمینه گویندگی و خبر داشت به طوری که در مسابقات گویندگی آموزشگاه های خوزستان در سال پنجم دبیرستان مقام اول را برای دومین سال به دست آورد و به عنوان گوینده برتر استان شناخته شد. بعد از پایان تحصیلات به خدمت سربازی اعزام شد و در دوران سربازی ضمن مطالعات متعدد اقدام به نشر افکار خود در پادگان کرد و به همین علت چندین بار توبیخ شد و در جریان پیروزی انقلاب به همراه عده ای از دوستان بنا به دستور امام (ره) پادگان را ترک کرد و به مردم پیوست . شهید غلامرضا از سال 1358 فعالیت خود را در صدا و سیمای مرکز آبادان رادیو نفت آغاز کرد و در سمت «مدیر خبر» رادیو آبادان و نماینده صداوسیما در قرارگاه خاتم الانبیأ (ص) در مناطق عملیاتی جنوب و غرب کشور شروع به انعکاس پیروزهای رزمندگان اسلام نمود. هر وقت به «غلامرضا» می گفتم که آیا خسته نشده ای؟ شش سال است که در جبهه هستی! می گفت : « تا زمانی که در ایران جنگ هست از آبادان قدمی به عقب نمی گذارم .» فرهاد از خصوصیات اخلاقی برادر شهیدش چنین می گوید : او اهل خدا بود و همیشه می گفت فقط خدا را عبادت کنید و فقط او را بپرستید، مبادا نمازتان ترک شود. او مهربان بود و با دلسوزی رفتار می کرد و علاقه عجیبی به مستضعفین و محرومان داشت . فرهاد با خنده ای به یاد خاطره ای از دوران کودکی خود با شهید غلامرضا می افتد و می گوید: در زمان بچگی یک دوچرخه داشتم که به آن خیلی علاقه داشتم یک روز دیدم دوچرخه ام نیست ، گفتم : کسی آمده و دوچرخه ام را دزدیده است . غلامرضا گفت : ناراحت نباش ، دوچرخه ات را دادم به کسی که نیاز داشت . او مرا قانع کرد که کار خوبی انجام داده است . همیشه می گفت : به مستضعفین ، به افرادی که نیاز دارند کمک کنید؛ زیرا ممکن است از روی نیاز به انحراف کشیده شوند. از ازدواج شهید رهبر می پرسم و او پاسخ می دهد: غلامرضا همیشه می گفت : تا زمانی که به حج نروم ازدواج نمی کنم . سال 60 زمانی که از مکه با موهای تراشیده برگشت خودش به خواستـگاری رفت و از خانواده ای مذهبی و متدیـن همسـر خود را انتخاب کرد. به او گفتیم : صبر کن تا موهـایت درآید، می گفت : فرقـی نمی کند و « فاطمه » فرزند او یادگار آن دوران است .  او ادامه می دهد: برادرم علاقه زیادی به حضرت امام (ره ) داشت و چندین بار ایشان را ملاقات کرد. غلامرضا در بیشتر عملیات ها شرکت داشت تا آن طور که شایسته است خبرهای پیروزی لشکریان اسلام را به اطلاع امت مسلمان ایران برساند. او از نادر افرادی بود که از شروع جنگ تحمیلی در جبهه ها به طور فعال حضور گسترده ای داشت . یک روز با غلامرضا به خط مقدم جبهه رفته بودیم شاید باورتان نشود بیش از چهار یا پنج بار دیدم که پای غلامرضا روی مین های مختلف رفت ، ولی عمل نکرد. ترسیدم ، گفتم : غلامرضا مواظب باش ! خندید و گفت : فرهاد: ترکش به نام می آید، مثلاً روی یک ترکش نوشته غلامرضا رهبر. یا فرهاد رهبر، اگر بخواهیم شهید بشویم خدا خودش می داند. با وجود اینکه غلامرضا بارها مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و زخمی شد، اما هیچ زخمی نتوانست او را از جبهه دور کند. برادر شهید رهبر از لحظه شهادت برادرش می گوید: درست 21 دیماه سال 65، ساعت هشت صبح ، وقتی که به اهواز رسیدم ، از صداوسیمای مرکز اهواز با من تماس گرفتند که غلامرضا ، شلمچه در عملیات کربلای پنج کنار دریاچه ماهی ترکش خورده است . به شلمچه رفتم و در آنجا به دنبال برادرم گشتم ولی اثری از جنازه او نبود. یکی می گفت : چون خبرنگار معروفی بوده به انگلستان برده شده ، دیگری می گفت : او را به مرز عراق بردند و خلاصه هر کس چیزی می گفت ، یک سال و نیم به دنبال جنازه برادرم گشتم کل بیمارستان های ایران ، جای جای ایران را گشتم ولی نتوانستم آن را پیدا کنم. مادرم هنوز که هنوز است منتظر غلامرضاست . بعد از شهادت برادرم ، خدمت حضرت امام خمینی (ره ) رسیدیم و امام ما را دلداری دادند و از برادرم تقدیر کردند. حتی در مراسمی که با حضرت آیت الله خامنه ای دیدار داشتیم ، ایشان به خانواده ما، نشان افتخار اهدا کردند. غلامرضا رهبر به روایت همکارش رضا خدری رضا خدری یکی از همکاران رسانه‌ای او می گوید: شهید غلامرضا رهبر متولد 1336 در آبادان بود. البته اصلیتی دزفولی داشت. همشهری بودیم و در ابتدا با پدرشان مرحوم عبدالحسین رهبر همکار و رقیب بودیم. من خبرنگار کیهان بودم و عبدالحسین خبرنگار اطلاعات. هر وقت من خبری را پوشش می‌دادم که خبرنگار اطلاعات از آن بی‌خبر می‌ماند، بنده را کیهان تشویق می‌کرد و عبدالحسین را اطلاعات توبیخ یا بالعکس. خانواده رهبر ذاتاً صدای خوبی‌داشتند و از این رو عبدالحسین رهبر خبرنگار صدا و سیما در آبادان هم شده بود. در اوایل انقلاب که عبدالحسین بنا به دلایل نامعلومی توسط عده‌ای ناشناس کشته شد، ‌غلامرضا پسرش جای ایشان به صدا و سیما رفت. او صدا و استعداد اجرا و خبرنگاری را از پدرش به ارث برده بود و در کارش هم موفق بود. سال 51 که برای اولین بار غلامرضا را دیدم نوجوانی 15ساله بود. آن زمان خیلی از همسن و سالان او کارهایی را می‌کردند که مناسب شأن و فرهنگ ما نبود، ولی غلامرضا برعکس همدوره‌ای‌هایش، از همان زمان به رعایت مسائل مذهبی تقید داشت. بعد از انقلاب هم که دیگر نورعلی نور شد. می‌شود گفت که او ایمانی واقعی داشت. اینطور نبود که نقش بازی کند. باطنش مثل ظاهرش زیبا و دوست داشتنی بود. شهید رهبر اصلاً خبر را روی کاغذ پیاده نمی‌کرد. فی‌البداهه آن را در ذهنش تنظیم می‌کرد و مستقیم و زنده مقابل دوربین قرائت می‌کرد. چهره و صدای گیرایش نیز به دل مخاطب می‌نشست و این امر در کنار شجاعت و حضور فیزیکی او در رویدادها باعث می‌شد تا تولید خبر یا گزارش موفقی داشته باشد. ایشان هرکاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. هم در رادیو آبادان اعلامیه‌های جنگی را قرائت می‌کرد و هم با تیم خبری‌اش دوربین به دست به جای جای جبهه‌ها می‌رفتند. آبادان با اینکه مرکز استان نبود، همان زمان صدا و سیما داشت و بچه‌های فعالی هم در آن خدمت می‌کردند. اما به هرحال اهواز هم خبرنگار داشت که می‌توانستند بخشی از اخبار جنگ را پوشش دهند، منتها رهبر و تیمش طوری فعالیت می‌کردند که گویا خبرنگار دیگری نیست و شاید آنها کم‌کاری برخی از همکاران را جبران می‌کردند! رهبر آن زمان یک پایش در رادیو بود و یک پایش همراه تیم خبری و تصویربرداری در خرمشهر و لب مرز و مناطق دیگر.  یادم است وقتی که عراقی‌ها فشار زیادی روی آبادان آورده بودند شهید رهبر اعلامیه بچه‌های سپاه را در رادیو آبادان قرائت کرد. این بخش‌هایش هیچ وقت از یادم نمی‌رود: «مردم آبادان بشتابید. دشمن تا دروازه‌های شهر آمده است. عراقی‌ها تا ایستگاه هفت رسیده‌اند. بشتابید و از شهرتان دفاع کنید. . .» یا وقتی که بحث انهدام سکوهای الامیه و البکر پیش آمد، شهید رهبر از حیطه کاری خودش که به نوعی می‌توان گفت خوزستان بود گذشت و با رزمندگان به خلیج فارس رفت و آن گزارش معروف را از انهدام این سکوها تهیه کرد. این گزارش بارها از صدا و سیما پخش شده است. در عملیات کربلای5 چون امکان فیلمبرداری از منطقه شلمچه نبود، من که خبرنگار کیهان بودم به همراه آقای حسن هانی‌زاده از خبرگزاری ایرنا همراه شهید رهبر شدیم و به دشت عباس رفتیم. یک روز دیدیم که او ناپدید شده است. برخی از افراد که غلامرضا را نمی‌شناختند گفتند که رهبر جازده و کار را رها کرده است. به زعم‌شان او از شرایط عملیاتی ترسیده و فرار کرده بود. اما من که رهبر را از قبل می‌شناختم ناراحت شدم و حتی فریاد زدم که اشتباه می‌کنید. گذشت و کمی بعد خبر رسید غلامرضا به همراه نیروهای شناسایی به خط مقدم رفته و همانجا شهید شده است. او نه تنها فرار نکرده بود، بلکه برای تهیه گزارش بهتر جلوتر هم رفته بود.  یکبار دکتر شهرام ناظریان که متخصص سوانح سوختگی در اهواز بود با من تماس گرفت و گفت بیا ببین با این همکارت چه کار باید بکنیم! رفتم و دیدم شهید رهبر بر اثر انفجار گلوله خمپاره سوخته است. دکتر به او می‌گفت باید تهران بروی و او می‌گفت نه پانسمان کن دوباره می‌خواهم به جبهه برگردم. شهید رهبر چنین شجاعت تعهدی داشت. آن وقت زمان شهادتش برخی او را ترسو خطاب می‌کردند. در اینجا خوب است یادی کنم از پنج شهید دیگر صدا و سیمای آبادان: شهیدان رضا طاهری، جمشید چراغعلی‌نژاد، عبدالرسول مصطفایی، محمد مالکی و محمد طوینی. نحوه شهادت حاج احمد داوتگر از فرماندهان مازندرانی دوران دفاع مقدس از نحوه شهادت شهید غلامرضا رهبر خبرنگار صدا وسیما جمهوری اسلامی ایران می گوید: دریکی از روزهای عملیات کربلای ۵ ساعت ۱۰ ,صبح یگ گروه خبری به همراه فیلمبردار از بچه های صدا و سیما آمده بودند در خط دوم و اصرار داشتند حتما برای فیلمبرداری به خط اول که بیش از یک کیلومتر با ما فاصله داشت منتقل شوند . تقریبا دو روز بعد که از شهادت تعدادی از بچه ها مثل شهید اردشیر رحمانی ؛ بهرام فلاح ، محمود طاهری و... گذشته بود ، شهید رهبر بین همین بچه ها بود که اصرار داشت که با نفر برهای ما به خط یک بروند ظاهرا از قبل به آن ها گفته شده بود تنها با نفربر می شود در این این مسیر تردد کرد . یکی از خشایارها را پر مهماتی مثل خمپاره ۶۰ ؛ آرپی جی کرده بودیم تا برای بچه های خط بفرستیم گروه خبری که چهار نفر بودند مدام اصرار می کرد که همراه همین نفربر خشایار اعزام شود . به آنها گفتم برادر های عزیز اعزام شما با این نفربر به صلاح نیست بگذارید نفربر بعدی که قراراست به خط برود تا شهدا و مجروحان را به عقب بیاورد شما را منتقل کند اما فایده ای نداشت پایشان را داخل یک کفش کرده بود که حتما با همان نفربر به خط بروند . اصرار بچه های خبرنگار و شهید رهبر سبب شد تا انها را داخل آن نفربر جا دادیم ، راننده نفربر را روشن کرد و آنها به سمت خط راه افتادند ، چند باری از طریق بی سیم با بی سیم چی آن نفربر تماس داشتم تا اینکه متاسفانه سر سه راه مرگ نفربر پر از مهمات ما توسط هلی کوپتر عراقی مورد اصابت موشک قرار گرفت بچه ها ی گردان درون خط سریع این موضوع را اطلاع دادند. غروب آن روز سردار حاج احمد نوریان مسوول ستاد لشگر گفت : دواتگر با بچه های اطلاعات و عملیات برو جلو و ببین چگونه می توان با نفربر دیگری به خط مهمات برسانیم . با دونفر از بچه ها با موتور حرکت کردیم به سمت خط من موتور ۱۲۵ داشتم و دونفر دیگر با موتور ۲۵۰ جلوی من حرکت می کردند ، آتش آنقدر سنگین بود که شهادتین خود را گفته بودم ، وجب به وجب با انواع گلوله و خمپاره زده می شد نرسیده به سه راه مرگ گلوله ای روی زمین افتاد ، در این لحظه من با موتور جلویی حدود۱۰۰ متری فاصله داشتم هر دو نفرشان افتادند روی زمین ترکش به باک موتور بچه ها خورد و منفجر شد ، خودم را به بالای سرشان رساندم اما شدت جراحت آن ها آنقدر زیاد بود که قبل از رسیدن من به بالای سرشان به شهادت رسیده بودند. جاده سر سه راه مرگ کاملا بسته شده بود موتور را انداختم کنار و حدود ۵۰ متر دویدم و خودم را از لابلای تانک و یک لودر سینه خیز به نفربر سوخته رساندم از زیر نفربر که به اندازه ۱ متر در۱/۵ متر سوراخ شده بود به داخل نفر بر رفتم . نفربر که صبح مورد هدف قرار گرفته بود داغ بود اما اثری از شهدا نبود انگار پیکر مطهر شهدا پودر شده بود، هیچ آثاری از آنها وجود نداشت. کمی جلو تر داخل سنگری که بچه های لشگر ۲۷ در آن حضور داشتند داخل سنگر شان شدم و از بی سیم آنها وارد فرکانس بی سیم لشگر شدم و به هر طریقی که بود به آنها فهماندم جاده کاملا بسته شده است ساعتی بعد به هر طریقی که بود سه راه مرگ برای عبور یک نفربر باز شد.  مدتی گذشت تا اینکه گروهی دیگر از بچه های صدا و سیما آمده بودند تا پیگیر چگونگی شهادت شهید رهبر و دوستانش شوند ماجرا را برای آنها شرح دادم تعجب آنها این بود که جنازه مبارک این شهدا چه شده است دست نوشته ای از شهیدما پیروان نسل زینبیم(ع) غیرت زینب در رگ های ماست و قدرت حسینی در دست هایمان؛ قلبمان از علی(ع) است، خلقمان از محمد(ص) و زبان ما از فاطمه(س) . این قلم ها امانتند و روزی بابت این امانت از ما سوال خواهند کرد. فرازی از وصیت نامه شهیددنیای آبادان با دنیای خارج از آن تفاوت دارد . آبادان برای ما دنیای معنویات و الهیات و این جنگ برای ما کلاس درس است . این راه الهی است که خود انتخاب کرده ام و از خدا می خواهم که اگر کشته شدم و یا زخمی گشتم فقط به خاطر او و در راه او بوده باشد . خدا را فراموش نکنی ، نماز ، عبادت ، تقوا را پیشه راه خود کنید . کمی به درون خود بنگریم و از زندگی پست مادی و لنجنزار و غرب گرایی بیرون آییم و ببینیم آنچه را که اسلام حکم کرده چقدر به نفع ماست و بنگریم که ما چقدر در اشتباهیم و متوجه نیستیم . وصیت نامه های شهیدان را بخوانیم و بخود بیائیم و درس زندگی را از علی(ع) و درس شهادت را از حسین(ع) بیاموزیم. آنها بسیار سخت بود. اما هیچ آثاری از شهید رهبر و همراهانش و دو خدمه آن نفربر تا به امروز پیدا نشد که نشد.   

برچسب‌ها