سرلشکر خلبان علیرضا یاسینی: این عمر مثل پیمانه است پر که بشود لبریز می شود. احساس می کنم دارم لبریز می شوم.
«دلم می خواهد در هواپیما بمیرم دوست ندارم در رختخواب بمیرم. راستش نمی دانم چرا بعد از آن جنگ ماندم ولی حالا اگر بخواهم بروم، دلم می خواهد در هواپیما باشم.»
حسینی/ به گزارش خبرگزاری حیات، دی ماه سال 1373 یکی از تلخ ترین روزها برای نیروی هوایی ارتش است. هواپیمای حامل جمعی از فرماندهان این نیرو که برای بازدید به پایگاه اصفهان رفته بودند، در هنگام بازگشت و در دقایق ابتدایی پرواز، دچار سانحه شده و پس از برخورد با زمین آتش می گیرد که به موجب آن، نیروی هوایی جمعی از بهترین فرماندهان خود را از دست داد.
در میان شهدای این سانحه، سرتیپ منصور ستاری فرمانده وقت نیروی هوایی، سرتیپ خلبان مصطفی اردستانی معاون عملیات و سرتیپ خلبان سید علیرضا یاسینی رئیس ستاد و معاون هماهنگ کننده نهاجا از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند. به همین دلیل گفتگویی داشتیم با سرکار خانم پروانه محمودی همسر شهیدسرلشکر خلبان علیرضا یاسینی:
من پراونه محمودی متولد آبادان هستم بعدها منزل پدری ما به شیراز رفت.علیرضا پسر دائی من بود و من فقط گاهی که برای دیدار اقوام به خوزستان می رفتیم ایشان را می دیدم . سال آخر دانشسرا بودم و داشتم برای امتحانات پایان ترم خودم را آماده می کردم که برادرم از تهران نامه نوشت علیرضا از آمریکا برگشته و برای مدتی قراراست شیرازباشد نمی خواهم علیرضا به پایگاه برود اتاق خودم رامرتب کنید و بگذارید علیرضا آنجا باشد. من دوست بسیار صمیمی بنام معصومه داشتم که از اول دبیرستان با هم آشنا شده بودیم و با هم به دانشسرا رفتیم من ومعصومه بخاطر وابستگی که بهم داشتیم تصمیم گرفتیم اگر قرار است ازدواج کنیم با دو معلم ازدواج کنیم که همیشه دوستی مان تداوم داشته باشد و شخصا من دوست داشتم با یک فرهنگی ازدواج کنم که زندگی آرامی داشته باشم.علیرضا به خانه ما آمده بود و مادرم او را نشناخته بود آن روز همه در اتاق دور علیرضا جمع شده بودند خواهرانم ، مادرم ، مادربزرگم و با هم می گفتند و می خندیدند من وارد اتاق شدم و علیرضا پرسید عمه جان ایشان ؟ و مادرم گفت دخترم پروانه .
بعد از آن مرتب به خانه ما رفت و آمد می کرد و من هرگز به ایشان فکر نمی کردم اما ایشان وقتی من را می دید می گفت خانوم معلم ما اومدیم سلام علیکم، اما من توجهی نمی کردم حتی جواب سلامش را هم نمی دادم و بعدها برایم گفت من بخاطر تو می آمدم این همه بستنی می خریدم برای تو بود.
اوایل خرداد بود و من داشتم برای امتحانات پایان ترم خودم را آماده میکردم علیرضا به خانه ما آمده بود و در حیاط پیش پدرم نشسته بود پدرم علیرضا را خیلی دوست داشت و وقتی علیرضا به خانه می آمد بشدت از او پذیرائی می کرد .
آن روز خواهرم وارد اتاق شد و به من گفت: پروانه، مامان و بابا و علیرضا دارند در مورد تو حرف می زنند و من پرسیدم در چه موردی ؟ خواهرم گفت فکر می کنم علیرضا از تو خواستگاری کرده، من منقلب شدم و فکر نمی کردم که علیرضا از من خواستگاری کند، علیرضا پسر خوش تیپ و قد بلند بود و من فکر می کردم بایستی باید با دختر خیلی زیبا و آنچنانی ازدواج کند حتی من به دو تا از دوستانم گفته بودم کسی اگر قصد ازدواج دارد من یک پسردائی خلبان و خوش تیپ دارم ! چون خودم قصد نداشتم با یک خلبان ازدواج کنم . مادرم با یک ظرف بستنی وارد اتاقم شد و صورتم را بوسید و گفت : دخترم مبارک است ! گفتم مادر جان چی مبارک است ؟ مادرم گفت بستنی ات را بخور فردا با هم حرف می زنیم . فردا صبح می خواستم به دانشسرا بروم و علیرضا را دیدم که در یکی از اتاق ها خوابیده بود من را که دید گفت:خانوم معلم سلام اجازه میدین برسونمت دانشسرا ؟ با خودم گفتم بهترین فرصت است که بتوانم به ایشان بگویم که قصد ازدواج با یک نظامی را ندارم . به همین دلیل به ایشان گفتم بگذارید من از مادرم اجازه بگیرم و مادرم با خوشحالی گفت بله عمه جان پروانه را برسان و به من هم اخم کرد که مبادا علیرضا را ناراحت کنم ! وقتی که رفتیم طرف دانشسرا ، علیرضا با ماشین وارد دانشسرا شد و به ایشان گفتم کجا می روید حالا دانشجویان در مورد من چه فکری می کنند می گویند محمودی با این پسر چه می کند ؟
علیرضا گفت من می خواهم با شما حرف بزنم و منم جواب دادم باشه اما امروز نمی شود چون آخرین روز دانشسرا است و من بعد از پایان کلاس قرار است با دوستانم به رستوران برویم و ازآنها خداحافظی کنم . عصر که به خانه برگشتم همه خانه جمع بودند و مادرم به من گفت قرار است برویم حسین آباد و من به مادرم گفتم مامان این چه کاری بود که شما کردید؟ گفت هیچ نگران نباش پسر خوبی است و ازت خواستگاری کرده و خیلی هم دلت بخواهد !
عصر با مادر و خواهران و مادربزرگم و علی رضا به حسین آباد رفتیم و در داخل ماشین هر چه علیرضا با من شوخی می کرد من جواب نمی دادم، وقتی رسیدیم علیرضا گفت بیا با هم حرف بزنیم و منم گفتم بله من هم با شما خیلی صحبت دارم ، خواهرانم هم برای فضولی افتادند دنبال ما و علیرضا راحت نبود که با من در حضور آنها حرف بزند و به انگلیسی به من گفت CAN YOU SPEAK ENGELISH من هم گفتم نه به حد شما نمی توانم حرف بزنم.علیرضا آن موقع 21 سال داشت و شروع کرد به حرف زدن و گفت من دوست ندارم زیاد مجرد بمانم و از مجرد بودن لذت نمی برم من دنبال کسی هستم که برایم مثل یک دوست و رفیق برایم باشد و مادر خوبی برای فرزندانم و همراه و پشتیبان من باشد و اولین چیزی که برایم خیلی مهم است نجابت یک دختر است، شاید یک خانم خوش لباس نباشد که آدم می تواند او را به بوتیک ببرد و بهترین لباسها را تنش کند اما نجابت زن را کسی نمی تواند به او عرضه کند و من از حرفهای علیرضا بشدت منقلب شدم و به او علاقمند شدم و در یک مراسم بسیار ساده ازدواج کردیم و زندگی بسیار خوب و خوشی داشتیم شهادت برادر: یک روز ظهر علی بی خبر به خانه آمد. از زمانی که جنگ شده بود ظهرها نمی توانست خانه بیاید یک راست به آشپزخانه آمد و یک تلگراف هم دستش بود همانطور که جلو می آمد لبخند زد و دستهایم را گرفت و گفت: «پروانه تبریک می گویم.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «شهادت رضا رو بهت تبریک می گم.» دست و پاهایم شروع کرد به لرزیدن. گریه می کردم و صورتم را چنگ می زدم. رضا برادر کوچک علی بود و هفده سال بیشتر نداشت. بسیجی بود. علی همانطور که می خندید شانه هایم را گرفت و گفت: « برای چه گریه می کنی مرگ که چیز بدی نیست این شهادته، راحت شدنه، باور کن رضا راحت شد تو نمی دونی من چی می گم، اگه مثل من توی آسمون بودی توی آتیش ها بودی اون وقت می فهمیدی مرگ چقدر دلچسبه.» علی می گفت :« بهترین لحظات زندگی ام وقتیه که توی آسمونم می دونی وقتی روی ابرها جلو می روی چقدر قشنگه؟ مثل اینکه توی بهشت خدا راه می روی.» سه شنبه ها در محل کارش، در دفترش باز بود. هر کس که مشکلی داشت می آمد از مسائل کاری و مالی تا مسائل خانوادگی. ساعت ها فکرش مشغول کار مردم بود دلش می خواست تا می توانست کمکشان کند. بعضی شب ها بیدار می شدم می دیدم نیست. نیمه های شب بلند می شد و روغن و برنج و مواد غذایی می گذاشت پشت در خانه هایی که می دانست مشکل مالی دارند. وقتی برمی گشت ماشین را بی سرو صدا خاموش می کرد تا کسی نفهمد. هر روز هم پرواز داشت. بهش خیلی فشار می آمد ولی می گفت: «می دونی چقدر خرج هر خلبان شده؟ توی این مملکت یک عمر خوردیم و خوابیدیم، حالا جنگه وظیفه ماست و باید بایستیم و بجنگیم. آنهایی که کنار کشیدند خیلی نامردی کردند.» دلش هم نمی آمد به بقیه فشار بیاورد می گفت: «فلانی را نمی تونم بفرستم سه تا بچه داره، فلانی پروازش ضعیفه، اگه اتفاقی براش بیفته چی؟» آن زمان شهید ستاری هنوز فرمانده نیروی هوایی نشده بود ما هم نمی شناختیمش. از کارهای علی که شنیده بود تلفنی به او گفته بود: «شنیده ام راننده تاکسی خط ویژه عراق شده ای ؟!» آن قدر که پرواز بیرون مرز داشت از آن به بعد خلبان ها بهش می گفتند :«راننده تاکسی» روزها همین طور می گذشت. از زیر قرآن ردشان می کردم، صدای بلند شدن هواپیما در خانه می پیچید. بعد هم منتظر می ماندیم تا برگردند. سالم که بر می گشتند در پایگاه برایشان گوسفند قربانی می کردند. خواب عجیب: یکی از شب های ماه رمضان بود خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم هواپیمای علی جلوی چشم هایم سقوط کرد. علی گفته بود هر خوابی که می بینی به من نگو من خیلی به خواب اعتقاد دارم بذار با ذهن مثبت از خانه بیرون بروم در غیر این صورت تا شب فکرم مشغول میشه.» من هم بهش نگفتم ولی آن شب خودش هم تا صبح نتوانست بخوابد. پرواز «کب» داشت یعنی گشت روی مرز. 3 صبح تا وقت رفتن پلک روی هم نگذاشت. سحری هم نان و هندوانه خورد، نگذاشت برایش غذا آماده کنم. به اتاق بچه ها رفت و صورتشان را بوسید. انگار نمی توانست دل بکند ایستاده بود روی پاشنه در و در و دیوار را نگاه می کرد. موقع خداحافظی گفت: «خدا حافظ ما رفتیم، برمی گردم.» هیچ وقت نمی گفت بر می گردم. نگرانش بودم. دلم نمی خواست به دلم بد راه بدهم ولی دلم شور می زد. دم دم های صبح بود که یکی از همسایه ها تلفن زد. خواب بودم و صدایم گرفته بود خوب نمی شنیدم که چه می گوید. گفت: «پروانه خوابیدی؟» گفتم :«خوب آره». گفت : « مگه خبر نداری هواپیمای شوهرت رو زدن هیچ خبری هم ازش نیست، بدنم بی حس شد و گوشی تلفن از دستم افتاد قلبم تند تند می زد نمی توانستم حرف بزنم یا از جایم تکان بخورم با خودم گفتم: «وای پروانه از آن چیزی که می ترسیدی سرت آمد» هر طوری بود با گردان پروازی تماس گرفتم،آقای کاشف بود گفت: «نه بابا، کی این چیزها را به شما گفته، علیرضا طوریش نیست حالش خوبه الان هم همین جا است.» گفتم: «اگر راست می گویید گوشی را بدهید با او حرف بزنم.» گفت: «همین الان رفت توی اتاق.» هیچ کس جواب درستی نمی داد . همه خواستند دلداری ام بدهند بالاخره فرمانده پایگاه، خضرائی تلفن زد و به من گفت: «حاج خانم اصلاً ناراحت نباشید راست می گن هواپیمای علی رو زدن ولی الان علی توی مرز است، ما هم دو تا هلی کوپتر فرستادیم دنبالشون کابین عقبش هم سالمه» آروم نمی شدم باورم نمی شد، بی تابی می کردم. شهید خضرائی گفت: «می خواهید وصل کنم با خودش حرف بزنید؟ گفتم: «تورو به خدا بزارید صدایش را بشنوم.» بی سیم زدند آمد پشت بی سیم خودش بود می خندید. گفت: «بی خودی نگران نشو تو که می دونی من چیزیم نمیشه مگه بهت نگفتم که من ضد گلوله ام.» می خندید، گفتم: «علی راست می گی؟ دستت کنده نشده؟ پاتو نبریدن؟ همه چیز سر جای خودشه؟» گفت: «چهار تا هواپیمای عراقی توی مرز کردستان محاصره ام کردند. یکی بالا و یکی زیر شکم، دوتای دیگر هم دو طرف بال ها، می خواستند هواپیما را سالم بنشانند و در خاک عراق تبلیغات کنند. و بعد بگویند یاسینی را سالم گرفتیم. چند تا راکت پرتاب کرده بود. شهید یاسینی آنها را به خاک ایران کشانده بود، آنها هم که حمله کرده بودند ایجکت کرده بود در یکی از مزرعه های کردستان و فرود آمده بود وقتی برگشت جای چتر و طناب ها و چند تا کبودی روی بدنش مانده بود. کشاورزها فکر کرده بودند که عراقی است. با بیل و کلنگ و سنگ افتاده بودند به جانش هرچه قسم خورده بود که من ایرانی ام قبول نمی کردند. فارسی بلد نبودند که حرفش را بفهمند بالاخره یکی از آنها که کمی فارسی بلد بود حرف هایش را می فهمد و به پاسگاه تحویلش می دهند. روزهای آخر: روزهای آخر عمر علی، شب ها که از سر کار به خانه بر می گشت می گفت: «این عمر مثل پیمانه است پر که بشود لبریز می شود. احساس می کنم دارم لبریز می شوم.» می گفت: «دلم می خواهد در هواپیما بمیرم دوست ندارم در رختخواب بمیرم.» به او گفتم:«علی یعنی چه؟ تو می خواهی مرگت را انتخاب کنی؟ مگر دست تو است؟» گفت: «نه دست خودم نیست راستش نمی دانم چرا بعد از آن جنگ ماندم ولی حالا اگر بخواهم بروم، دلم می خواهد در هواپیما باشم.» گریه کردم و گفتم: «علی این را نگو مرگ در هواپیما خیلی دردناک است.» گفت: « نه، تو نمی دانی در هواپیما بلافاصله گردن آدم می شکند اصلاً چیزی نمی فهمی از یک پلک زدن هم کوتاه تر است.» بعد از این حرف ها به آشپزخانه رفتم و گفتم: «چرا هر شب می آیی و روضه مرگ می خوانی؟» جمعه همان هفته بود قبل از اینکه به نماز جمعه برود صبحانه بچه ها را داد. بعد توی راهرو مدام قدم می زد. گفتم :«علی چیه؟ چرا انقدر تو فکری؟» توی چشمام نگاه کرد و گفت: «تو از من راضی هستی؟» نگاهش کردم نمی دانستم چه بگویم. همیشه بعد از نماز دعا می کردم و از خدا می خواستم که زودتر از علی بمیرم چون طاقت دوری از او را نداشتم. انگار علی داشت وصیت می کرد. سه شنبه صبح بود هوا هنوز تاریک بود حس بدی داشتم و مدام حرف های روز جمعه علی یادم می افتاد چند شب بود که پشت سر هم خواب بدی می دیدم. به علی هم چیزی نمی گفتم چون به او قول داده بودم خواب هایم را برایش تعریف نکنم. خواب دیدم در یک سالن بزرگ صندلی چیده اند و دوستانم که همسرانشان شهید شده بودند همه انجا جمع بودند، از جمله همسر شهید دوران. آنها همه چادرهای سفید سرشان بود من هم یک چادر نماز سفید سرم است و در گوشه ای نشستم می خواستم از آنها دور باشم . یکی از آنها آمد دستم را گرفت و گفت: «چرا اینجا نشسته ای بیا برویم پیش ما» من را در جمع خودشان برد. آن روز صبح وقتی علی داشت بیرون از خانه می رفت گفت: «برای ماموریت به کیش می روم و ساعت 30/8 شب برمی گردم اما اگر نشد نگران نشو فردا صبح ساعت 7 بر می گردم، به بچه ها هم نگو که من ماموریت می روم چون وقت نمی کنم برایشان سوغاتی بیاورم آن وقت به دلشان می ماند. آن شب علی نیامد. صبح آن روز 15 دیماه ساعت 7 صبح زنگ خانه به صدا درآمد آیفون را برداشتم و گفتم: «سلام علی آمدی؟» صدایی گفت: «سلام من غلامرضا هستم، (برادر شوهرم بود)». تا من را دید گفت: «پروانه تسلیت می گم علی ...» نفهمیدم چه می گوید احساس کردم زانوهایم بی حس شده پای چپم خم شد، افتادم روی زمین و گفتم: «علی چی؟» غلامرضا هیچی نگفت فقط گفت: «تسلیت می گم.» من نمی فهمیدم انگار نمی خواستم قبول کنم. اتاق دور سرم چرخید و به زمین افتادم. بهزاد را برده بودند تا جنازه پدرش را ببیند. اگر به هوش بودم نمی گذاشتم ببیند این صحنه تا آخر عمر از ذهنش پاک نمی شود. قلبم درد می کرد، دنیا برایم تاریک شده بود، بی حس شده بودم. ولی اینبار فرق می کرد. با خودم فکر می کردم یعنی اینقدر راحت زندگی آدم از هم پاشیده می شود؟! از بیمارستان که مرخص شدم گفتم: «می خواهم زیر تابوت علی را بگیرم وگرنه دیوانه می شوم.» روز تشییع جنازه توی آن شلوغی هیچ زنی نبود ولی من رفتم زیر تابوتش رو گرفتم. محکم به شانه هایش تکیه داده بودم، احساسش می کردم. دور حرم امام (ره) طوافش دادند بعد توی خاک گذاشتنش، انگار هیچی ازش نمانده بود آن شانه های پهنش آب شده بود. صورتش رو باز کردند سوخته بود. بالای سرش ایستاده بودم، رویش خاک می ریختند چشم هایم را بسته بودم و دستم را روی قلبم گذاشته بودم. دلم می خواست با او زیرخاک بودم. من باید با علی دفن می شدم، نشستم بالای سر مزارش و گفتم: « من با تو زیر خاک رفتم دیگه همه چیز تموم شد». من دیگه تموم شده بودم هیچ وقت از کسی نپرسیدم چرا هواپیما سقوط کرد؟ چطور شد که همه چیز از دست رفت؟ فقط می دانستم پیمانه عمر علی پر شده است. همان حرف هایی که خودش می زد و حالا جلوی چشم های من لبریز شد. آدم ها از جلوی من رد می شدند و تسلیت می گفتند و من ساکت و بی حرکت فقط نگاه می کردم. بعد از مراسم حاج احمد خمینی به منزل ما آمد و بهروز و زهرا را روی زانوهایش نشانده بود. بچه ها گریه می کردند. زهرا نگاهش می کرد و می گفت: «پس بابای ما چی شد؟ دیگه بهش نمی گم برام عروسک بیاره فقط بگین بابام بیاد.» حاج احمد سرش را پایین انداخته بود و آرام گریه می کرد. سکوت رفتار و نگاهش همه ما را آرام می کرد. مقام معظم رهبری هم در مراسم تشییع جنازه حضور داشتند . ایشان به منزل ما هم آمد و وقتی عکس علی را روی دیوار دید همان جا ایستاد و گریه کرد و گفت: «یاسینی خیلی جوان بود من به آینده این مرد امیدها بسته بودم.» ایشان گفت: «یاسینی مردی صادق، صمیمی و مومن بود» همین طور می آمدند و می رفتند نه آمدن ها را می دیدم و نه رفتن ها را، هنوز فکر می کردم خوابم، یک کابوس سخت و... شهید یاسینی از نگاه بهروز یاسینی از شهید یاسینی سه فرزند به یادگار مانده است بهزاد، بهروز و زهرا. متن زیر روایت بهروز یاسینی است از پدرش: نخستین تصویری که برای صفحه اول پاورپوینت پایان نامهام انتخاب کردم، تصویر زیبای پدرم بود که زیرش نوشته بودم "تقدیم به روح بزرگ پدرم شهید علیرضا یاسینی"، اینطوری هم اعلام کردم که این آقا، پدر من است و هم اینکه خواستم بدانند من با سهمیه به دانشگاه آمدهام». همه آنهایی که مرا میشناسند، میدانند پدرم شهید شده است، الان هم که سر کار هستم همه میدانند من فرزند شهید هستم؛ در محل کارم یک کتابخانه دارم که عکس پدرم را در آن گذاشتهام و تصویر زمینه صفحه کامپیوترم نیز عکس پدرم است، چون معتقدم زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست؛ به کسی نمیگویم من فرزند شهید هستم اما هر فردی که به اتاق من بیاید وقتی عکس پدرم را میبیند، یا او را میشناسد یا برایش سؤال میشود که نسبت من با صاحب عکس چیست؛ این برای من افتخار است؛ اینکه پدرم شهید شده، و دو عمویم هم شهید شدهاند و یک عموی دیگرم هم جانباز است؛ ما به اینها افتخار میکنیم. پدرم باید بالاخره روزی از این دنیا میرفت و من خوشحالم که او در بستر بیماری و در اثر حادثه ناگهانی از دنیا نرفت؛ خوشحالم که پدرم در آسمان به دیدار محبوبش رفت و اکنون سر سفره امام حسین (ع) مهمان است؛ چون پدر من برای کشورش خیلی زحمت کشید؛ او دومین نفری بود که در دوران دفاع مقدس بعد از آقای محققیان، با 2579 ساعت سورتی، بیشترین پروازهای جنگی را انجام داده بود و خوشحالم که خداوند نیز پاداش تلاشهای او را داد و نام او را در دنیا و آخرت جاودانه کرد. پدر من 15 دی 73 به شهادت رسید، شب ولادت امام حسین؛ بعضی وقتها هست که برخی صبحتها از زبان خانواده شهدا نقل میشود اما مردم فکر میکنند تظاهر یا اغراق یا بزرگنمایی است؛ اما این من به این مسائل کاری ندارم و این حرفها را برای اهلش میزنم؛ پدرم که پنجشنبه شهید شد و یکشنبه پیکرش را به خاک سپردند؛ روز پنجشنبه به من و خواهرم گفتند که پدر بزرگ به رحمت خدا رفته و ما را به منزل عمویمان بردند که تا یکشنبه آنجا بودیم؛ وقتی به خانه آمدیم دیدم دم در خانهمان پارچه زدهاند و اسم پدرم را نوشتهاند اما باز هم در عالم بچگی درک ماجرا برایم سخت بود، اصلاً باورم نمیشد که پیام تسلیت برای بابای من است؛ با خودم میگفتم جنگ که تمام شده، پس بابا چطور شهید شده؟ همان شب سید احمد آقای خمینی (فرزند حضرت امام) به منزل ما آمدند، که واقعا حضورشون باعث آرامش ما شد، من روی یک زانوی او نشسته بودم و خواهرم زهرا روی زانوی دیگرش؛ بعد از رفتن او من در خواب دیدم که در یک سال بزرگ آمفیتئاتر به همراه مادرم نشستهام؛ پدرم از در عقب سالن وارد شد در حالی که لباس پرواز به تن داشت؛ به او گفتم بابا چند شبه که خانه نمیآیی؟ همیشه اطلاع میدادی کجا رفتی، گفت «من گرفتار شدم؛ فعلاً نمیتونم بیایم». *نوازش پدرانه مرحوم حاج احمد آقا تسلی دل ما بود مرحوم احمد آقا یک شنبه به خانه ما آمدند؛ من و خواهرم هنوز با شهادت پدر کنار نیامده بودیم، حاج احمد آقا واقعاً آن روز از عمق قلبشان اشک میریخت، دیدار به یاد ماندنی بود، با اینکه من بچه بودم اما تصویر آن دیدار هنوز در قلبم هست، به من گفتند: هواپیمای پدرت دچار سانحه شده، بعد پدرت با چتر از هواپیما پریده پایین و دستو پایش شکسته و در بیمارستان است، اگر پسر خوبی باشی میبرم تا پدرت را ببینی، بعد در خلال سؤالهای ما آهسته آهسته گفتند که پدرت شهید شده اما باز هم این خبر را هضم نمیکردم چون دائم میگفتم جنگ که تمام شده پس پدرم چگونه شهید شده است. *خبر قبولی دانشگاهم را اول بابا به من داد وقتی کنکور دادم، قبل از اینکه جوابش را بگیرم، خواب دیدم با پدرم به فروشگاه رفتهایم و او یک دفتر را برداشته و ورق میزند و میگوید کدام یکی از اینها را دوست داری برایت بخرم، که بعد از چند روز خبر قبولی من در دانشگاه آمد. *هنوز هم بابا کارم را راه میاندازد هر مشکلی داشته باشم، اول با پدرم مطرح میکنم، میروم سر مزار او و با او درد و دل میکنم؛ مشکلم را به او میگویم و اطمینان دارم که حل میشود و حل هم میشود؛ بعد از شهادت پدرم همچنان ارتباطم را با او حفظ کردهام؛ 15 دی امسال، 18 سال از شهادت پدرم میگذرد اما هنوز هم هر وقت از او صحبت میکنم، اشک در چشمانم حلقه میزند و بغض راه گلویم را میبندد. *پدرم توجه خاصی به خانواده شهدا داشت سال 70 ـ 71 بود، آن موقع شیراز زندگی میکردیم؛ پدرم همیشه دیر از سر کار میآمد، یک شب وقتی بابا به خانه آمد همسر و فرزند شهید «عباس دوران» هم همراهش بودند؛ آن شب پدرم خیلی به پسر شهید دوران محبت کرد، او را صندلی جلوی ماشین نشانده بوده و با هم به گردش رفته بودند، در خانه هم خیلی به او توجه کرد و آنها را بعد از شام به خانهشان رساند، آن شب من چون سنم کم بود و از طرفی علاقه عجیبی به پدرم داشتم، خیلی به پسر شهید دوران غبطه خوردم؛ پدرم به خانواده شهدا احترام میگذاشت نه فقط به زبان که در عمل این را نشان میداد. این گذشت تا بعد از شهادت پدرم که من کلاس پنجم دبستان بودم، یکی از همرزمان او به نام آقای «روحالدین ابوطالبی» همان کارهایی که پدر برای پسر شهید دوران انجام داد، او نیز همان توجهها و محبتها را در حق من کرد؛ هر وقت مسافرت میرفتند، مرا هم با خودش میبرد یا اگر به گردش میرفت به همراه پسرش مرا نیز با خود میبرد؛ اینها برای من درس شد که با هر دستی بدهی با همان دست میگیری. *سفارشی که پدرم به سرلشکر صالحی کرده بود اگر مشکلی برای من پیش بیاید، پدرم کار مرا راه میاندازد دلیلش هم این آیه قرآن است «و لا تحسبنالذین قتلو فی سبیللله امواتا...» پدر من نمرده است، او هنوز هم هست و برای ما پدری میکند. یک بار مشکل مالی برایم پیش آمد که نمیتواستم به کسی بگویم چون میدانستم که رفع آن از دست اطرافیانم ساخته نیست؛ سر مزار پدرم رفتم و این موضوع را با او مطرح کردم؛ چند وقت بعد از آن به امام زاده صالح رفته بودم جلوی در امامزاده که داشتم میآمدم بیرون، سرلشکر صالحی (فرمانده کل ارتش) را دیدم که به بنده گفتند، بهروز چه مشکلی داری چرا ناراحتی؟ گفتم من مشکلی ندارم و خوشحالم که شما را اینجا دیدهام؛ گفت «نه من خواب پدرت را دیدهام؛ دیدم خانم شهید رجایی قدری آن طرف تر ایستاده و به من گله کرد که شما چرا به منزل ما نمیآیی، بعد پدرت را هم دیدم که گفت پسر من مشکلی دارد، برو ببین مشکلش چیست» بعد از آن دیدار درخواستی برای امیر نوشتم که تا حدود زیادی مشکلم حل شد. *بابا هنوز هم مسائل خانه را رتق و فتق میکند زمستان یک سالی، موتور خانه منزلمان خراب شد و خانه سر بود، داشتیم دنبال کسی میگشتیم که نگاهی به موتور خانه بیندازد، برادر بزرگم خواب پدر را دید، بابا به او گفته بود فردا صبح برو در موتور خانه یک دکمهای مربوط به مشعل هست، آن دکمه پریده، با یک چوب روی آن بزن، روشن میشه؛ نمیخواهد تعمیرکار بیاورید. پدرم هنوز هم در میان هست و برای ما پدری میکند. *بابا به فکر هدیه تولد زهرا هم بود 15 دی 73 پدرم به شهادت رسید، 21 دی همان سال تولد خواهرم بود و داغ بابا هنوز برای زنده؛ مادرم که همان روز به اتاق پدرم میرود، کمد لباسهایش را مرتب میکرده که در جیب یکی از لباسهای فرم پدرم یک دستبند طلا سایز بچهگانه پیدا میکند؛ مادر تا مدتها از این مسئله در بهت بود و میگفت من تا آن روز بارها جیب آن لباس را دیده بودم اما چیزی در آن نبود. *اگر کسی واقعا دوست دارد از سهمیه استفاده کند، میتواند خود پدرش را اهدا کند وقتی اسم استفاده از سهمیه به گوش به دیگران میرسد، نمیدانم چرا طلبکار میشوند، یکی نیست بپرسد مگر برای از دست دادن همه زندگیمان که پدرمان بود، از کسی طلبی داشتیم؟ در دانشگاه با گوش خودم میشنیدم که میگفتند «این با سهمیه آمده، جای یکی دیگر را گرفته» جالب اینجاست که در استفاده از سهمیه در دوره کارشناسی ارشد، باید 85 درصد از نمره آخرین فرد قبولی آن رشته را بیاورید تا بتوانید از سهمیه استفاده کنید. به هر حال در باغ شهادت هنوز هم باز است و اگر کسی واقعا تمایل دارد از سهمیه استفاده کند، میتواند خون پدرش را اهدا کند!! *اول بگو «یا علی» یک روز زمستانی که برف باریده بود پدرم مرا از مدرسه به خانه آورد، وقتی میخواستیم پیاده شویم، شیشه پنجره ماشین را که کمی پایین بود میخواستم بالا بکشم، گفتم زورم نمیرسد، پدرم گفت هیچ وقت نگو زورم نمیرسد اول بگو «یا علی» بعد اگر نتوانستی بگو نمیتوانم. *راهاندازی زورخانه در پایگاههای هوایی یکی از ابتکارات شهید یاسینی بود پدرم به ورزشهای باستانی علاقه زیادی داشت، فضای زورخانه را دوست داشت و شیفته حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود. پدرم زیاد به زورخانه میرفت و مرا هم با خود میبرد، او این قدر به این ورزش علاقه داشته که در چندین پایگاه هوایی پایگاه همچون شهید نوژه همدان، پایگاه هوایی شیراز و پایگاه هوایی بوشهر زورخانه راهاندازی کرد. از اینکه در هنگام این روزش نام امیرالمؤمنین برده میشد، لذت میبرد؛ میگفت ورزش باستانی، ورزش اصیلی است که دارد به فراموشی سپرده میشود، از طرفی هم ورزشی است که بر مرام مردانگی و وفاداری و جوانمردی امیرالمؤمنین بسیار تکیه دارد. آقای ابوطالبی همرزم پدرم، بعد از شهادت او در پایگاه هوایی شهرک توحید یک زورخانه به یاد پدرم راهاندازی کرد، او قدرتش از نماینده مردم آبادان هم کمتر بود اما به نوبه خود نسبت به پدرم ادای دین کرد. * مسجد رفتن تفریح ما بود در استان مازندران یک پارک جنگلی هست که پدرم ما را به آنجا میبرد، این پارک یک درخت تنومند قدیمی داشت و ما هر بار که به این پارک میرفتیم با پدرم کنار این درخت عکس میانداختیم، پدرم که ستون خانواده بود وسط میایستاد و ما اطرافش؛ بعد از شهادت پدرم هر وقت با مادرم به آن پارک رفتیم، مادر جای پدر میایستاد و عکس میانداختیم چون آن درخت حالت تقدس برای ما پیدا کرده بود و نمادی از پدرمان شده بود که خاطرات شیرین با او بودن را برای ما زنده میکرد، اما چند سال پیش آن درخت را قطع کردند. مسجد رفتن تفریح ما بود؛ مسجد مهدیه در پادگان دوشان تپه، شبهایی که پدر زود میآمد همه ذوقمان این بود که فاصله خانه تا مسجد را پیاده گز کنیم و با هم حرف بزنیم و شوخی کنیم، شاید گاهی هفتهای یک بار میرفتیم اما همان یک شب هم خیلی خوب بود. *بزرگترین درسی که از پدر گرفتم پدرم خصوصیت بارزی داشت و این بود که کم حرف میزد و بیشتر عمل میکرد؛ سید محمد موسوی از پرسنل نیروهوایی بود که به رحمت خدا رفت؛ پدرم زمانی که فرمانده پایگاه هوایی چابهار بود گفته بود هر فردی که صادقانه به این مردم خدمت کند، من دستش را میبوسم، وقتی مراسم تودیع برای پدر گرفتند، پدرم روی سن رفت و خم شد و دست آقای موسوی را بوسید، گفت من روز اول گفته بودم که دست فردی را که صادقانه برای مردم این منطقه محروم تلاش کند، میبوسم، و چون معتقدم شما واقعاً صادقانه برای این مردم تلاش کردید، من دست شما را میبوسم؛ همیشه دوست دارم مانند پدرم باشم، در محل کار هم همیشه سعی میکنم، بیشتر اهل عمل باشم تا حرف. *ماجرای حضور مقام معظم رهبری در منزل شهید یاسینی حدود دو ـ سه هفته بعد از شهادت پدرم، افرادی به در منزل ما آمدند و گفتند از صدا و سیما میخواهند بیایند خانه شما، اگر عکسی از پدرتان دارید آماده کنید و اگر میخواهید به پدر و مادر شهید هم بگویید بیایند. ساعت حدود 7 شب بود که در خانه ما را زدند اما ناباورانه دیدیم حضرت آقا دم در هستند، وارد شدند و متأسفانه چون فکر میکردیم از صدا و سیما میخواهند بیایند دیگر پدربزرگ و مادر بزرگم هم حضور نداشتند. رهبر فرمودند که بروید عکسهای شهید یاسینی را بیاورید، آلبوم عکسهای پدر را که تورق میکردند رسیدند به عکسهایی که پدرم کنار ایشان نشستهاند به این عکسها که رسیدند، آقا اشکهایشان را از گوشه چشمهایشان پاک کردند. همین ارادت و علاقه نیز در وجود پدرم نسبت به حضرت آقا وجود داشت؛ پدرم ساعت 9:5 دقیقه شب در هواپیما سوخت و از پیکرش چیزی نماند و تنها یادگاری که از پیکر سوخته پدرم به ما دادند ساعتی بود که رهبر معظم انقلاب به پدرم هدیه داده بودند. این آخرین هدیهای بود که از رهبرش گرفته بود؛ پدرم ساعتهای متنوعی داشت اما آن ساعت را جور دیگری دوست داشت. وقتی کتاب «یاسینی به روایت همسر شهید» به کوشش خانم مشتاق چاپ شد، من خودم این کتاب را خدمت مقام معظم رهبری تقدیم کردم، فکر میکنم سال 84 بود؛ بعد از مدتی پستچی نامهای را به در منزل ما آورد که از بیت بود؛ پاسخی بود که حضرت آقا به اهدای کتاب داده بودند، در آن نامه نوشته بود «خانواده محترم شهید یاسینی کتاب شما به دست مقام معظم رهبری رسید، معظم له فرمودند «از اینکه مرا به یاد شهید یاسینی انداختید صمیمانه متشکرم، سید علی خامنهای» من این نامه را به روایت فتح بردم؛ چون معتقد بودم پیام آقا به اثر ارزش و اعتبار میبخشد، و قرار شد چاپهای جدید با دست خط رهبر انقلاب باشد ولی دیگر خبر ندارم که انجام شد یا نه. *دوست دارم فرزندم هم راه پدرم را ادامه دهد میخواهم در آینده اگر خدا به من فرزند پسری داد، اسم او را «علیرضا» بگذارم، و ساعت یادگاری پدرم را به او ارث بدهم ساعتی که از رهبرش هدیه گرفته بود؛ دلم میخواهد فرزندم خلبان شود و در راه وطنش شهید شود و من افتخار پدر شهید بودن را داشته باشم. *بزرگترین آرزوی فرزند شهید یاسینی مزار پدر من در قطعه 29 گلزار شهدا و یک طبقه است؛ من آرزو دارم پایین پای پدرم در قطعه 29 به خاک سپرده شوم؛ دوست دارم مسئولان در حق من لطف کنند و اجازه دهند من پایین پای پدرم دفن شوم. *اهل کار سفارشی نبود زمانی که پدرم فرمانده پایگاه هوایی چابهار بود، یکی از نمایندگان مجلس که تک فرزندش در چابهار دوران سربازی را میگذرانده، از پدرم میخواند که چون پسرش تک فرزند است و مادرش هم بیقراری میکند، پسر او را به تهران منتقل کند، بعد از چندین بار اصرار نماینده مجلس، پدر بالاخره تسلیم میشود، اما برای اینکه به این کار سفارشی تن ندهد، دستور میدهد همه تک فرزندان پسر را که در چابهاد خدمت میکنند، به شهرهایشان اعزام کنند! *پدرم بیتاب همرزمان شهیدش بود پدرم بیتاب همرزمان شهیدش بود و در مصاحبههایش هم این را میگفت؛ یک ماه مانده به شهادت پدرم؛ او دائم در راهروی خانهمان راه میرفت و با خودش چیزی میگفت؛ یک دفعه دستش را به پریز برق زد و چراغ را خاموش کرد؛ بعد به مادرم گفت خیلی دوست دارم شهید شوم، همه دوستانم رفتهاند و من ماندهام، دیگر از آنها خجالت میکشم؛ مادر میگوید در هواپیما مردن خیلی سخت است، درد دارد انسان میسوزد؛ پدر میگوید نه مثل همین زدن کلید برق؛ به همین سرعت انسان قطع نخاع میشود و چیزی از مردن نمیفهمد؛ او انتظار شهادت را میکشید