امروز در مراسم بزرگداشت «حقیقت سمیر» کتاب «خاطرات سمیر سامی قنطار» رونمایی می شود
کتاب «خاطرات سمیر سامی قنطار» معروف به سردار اسرای لبنان، قدیمی ترین اسیر لبنان در زندانهای رژیم صهیونیستی از سوی انتشارات سوره مهر رونمایی می شود.
به گزارش خبرگزای حیات، مراسم بزرگداشت «حقیقت سمیر» با هدف تجلیل از مقام شهید «سمیر قنطار» با حضور همرزمان این شهید امروز 13 دی ماه از ساعت 17:30 در سالن سوره حوزه هنری برگزار میشود. در این مراسم از کتاب «خاطرات سمیر سامی قنطار» معروف به سردار اسرای لبنان، قدیمی ترین اسیر لبنان در زندانهای رژیم صهیونیستی به کوشش و قلم یعقوب توکلی، از کارشناسان حوزه تاریخ معاصر و از سوی انتشارات سوره مهر رونمایی می شود. این کتاب دربردارنده خاطرات قنطار از دوران کودکی تا اسارت است که در واقع مهمترین بخش آن را، سالهای اسارت این مجاهد فی سبیلالله در زندانهای رژیم صهیونیستی تشکیل میدهد. گفتنی است؛ مراسم «حقیقت سمیر» همچنین با شعرخوانی شاعران حوزه هنری با محوریت شخصیت و شهادت شهید قنطار همراه خواهد بود. در بخشهایی از این کتاب میخوانیم: صبح روز ششم، در زدند تا کیسه را روی سرم بگذارم. وقتی در باز شد، شروع به کتک زدنم کردند. بعد کیسه را از سرم برداشتند. یک بشقاب یکبارمصرف پلاستیکی آورده بودند، که تکهای پنیر، یک قاشق مربا، سه دانه زیتون، و تکة کوچکی نان در آن بود. درِ سلول باز و بشقاب دم در بود. وقتی خم شدم تا بشقاب را بردارم، زندانبان با پایش به صورتم زد و گفت: «برندار. کسی از تو مهمتر هست که باید آن را بخورد. صبر کن، نخور.» چند دقیقه بعد، سگ کوچکی را آوردند. سگ پنیر را لیسید و خورد، و بعد از آن سرباز بشقاب را با پایش جلویم انداخت. من با تنفر هر چه تمامتر، با وجود این همه تحقیر و ناپاک شدن غذا، مجبور بودم بعد از شش روز گرسنگی، همان تکه نان کوچک را با مربا و سه دانه زیتون بخورم. بعد از خوردن آن، خواستم بخوابم، که گفتند: «بلند شو و کیسه را سرت بگذار.» مرا به بازجویی بردند. بعد سر کیسه را سفت بستند و از پشت سر مرا گرفتند و سریع دواندند. ناگهان با سر به دیوار برخورد کردم. گاهی نیز در این بازی جدید، گویی مرا از میان صخرهای سنگی عبور میدادند؛ در حالی که نه چیزی میدیدم، و نه صدایم به جایی میرسید. با پابند و دستبند ناگهان با سر زمین میخوردم و پاهایم داخل جوی بتونی گیر میکرد. بازی دیگری که سربازها آغاز کرده بودند، این بود که مرا به سمت یکدیگر، یا روی زمین پرتاب میکردند. بعد دوباره بلندم میکردند و به سمت دیگری میانداختنم. از این کار خود میخندیدند و سپس هر یک به شکلی مرا به باد کتک میگرفتند. این بازی در طول مسیر اتاق بازجویی و هر بار حدود یک ساعت طول میکشید. وقتی وارد اتاق بازجویی شدم، کیسه را از سرم برداشتند. ابوذکان گفت: «دیگر نمیخواهیم به تلویزیون بروی، بیرون از اینجا همه فکر میکنند تو مُردهای. مهم نیست از زنده بودنت باخبر شوند. اگر تو را زنده ببینند، موی دماغ میشوند تا وضعیت تو را بهتر کنند. به همین دلیل بهتر است صلیب سرخ و دیگران ندانند که تو زندهای. مرده نشان دادن تو برای ما به مراتب بهتر است؛ چون هر کاری بخواهیم، میتوانیم با تو بکنیم.» گرفتار موجودات بیرحمی شده بودم. فکر میکردم وقتی از مصاحبة تلویزیونی دست بردارند، ادامة بازی بازجویی آسان میشود؛ ولی انگار با کنار گذاشتن بازی مصاحبه و شایع کردن خبر مرگم، همة موانع از سر راهشان برداشته شده بود. راست میگفت. همه دیده بودند که من کشته شدهام و پنج گلوله به من خورده است؛ اما حواسم نبود که همان روز خبرنگارها از من، که زنده و سرپا بودم، عکس گرفته بودند. با وجودی که چیزی برای از دست دادن نداشتم، باز هم نگران بودم. ابوذکان گفت: «بخشی از تحقیقات دربارة شما تمام شده است. وارد مرحلة دیگری از بازجویی شدهایم.» با خودم گفتم: «خدایا! این شیطان باز چه خوابی برایم دیده است.» خونریزی و بوی عفونت زخمها، کتکهای شدید، تشنگی و گرسنگی، نداشتن فرصتی برای خوابیدن و حتی دستشویی رفتن، بوی گند کیسة سیاه، و به صلیب کشیده شدنهای طولانی از یک طرف، و از طرف دیگر غم از دست دادن خانوادهام، که اکنون زیر خروارها خاک مدفون بودند، امانم را بریده بود. مرحله جدید بازجوییها مرحله جدید بازجویی با سؤالهای متفاوت ابوذکان آغاز شد. ـ میخواهیم بدانیم شما چه کسی را کشتی؟ـ عملیات من آشکار بود. من نمیدانم چه کسی را کشتم. هر کسی را که سرزمین فلسطین را اشغال کرده است. ـ ما گلولههای اسلحة تو را برای آزمایش دادیم و گلولههای کشتهشدهها را درآوردیم. برای ما معلوم است که چه کسانی را کشتهای. ـ من فرمانده گروه بودم و میدانم این عملیات کاملاً درست بوده است. ـ شما افراد عادی را کشتهاید. من میدانستم آنها عادی نبودند. ماشین و سیستم نظامی اسرائیل ترکیبی از نظامیان حرفهای، رسمی، و کادر احتیاط بود. در واقع همة افراد جامعة اسرائیل عضو این ماشین نظامی هستند و اگر جزء کادر نباشند، قطعاً عضو نیروی احتیاط هستند. گفتم: «ما میدانستیم همه نظامی بودند. اگر رسمی و کادر نبودند، حتماً احتیاط بودند؛ چون سلاح داشتند. کسی که به عبدالمجید اصلان از داخل یکی از همین آپارتمانها شلیک کرد و او را کشت، یک نظامی مسلح بود، نه یک آدم معمولی. در ضمن مگر در اسرائیل آدم معمولی وجود دارد؟ اینجا هر اسرائیلی یک اشغالگر است، که از کشوری دیگر آمده است. «شما مناطق مسکونی غریبیه را بمباران کردید، اردوگاههای فلسطینی را زیر آتش بمب گرفتید، آوارگان را قتل عام کردید، در کفرکلا ، کفرقاسم، دیر یاسین، و کفرحمام قتل عام بیگناهان از افتخارات شما است. شما در لبنان از محل پایگاههای عملیاتی خبر داشتید؛ اما باز هم مردم بیگناه را کشتید. در فرودگاهی عادی که آدم نظامی وجود نداشت، شما همه را کشتید. این شمایید که جنگ را شروع کردید و مردم عادی را از نظامیها جدا نکردید. مگر این شما نبودید که فرودگاه بیروت را در 1978 زدید و یازده هواپیما را نابود کردید؟ شما در فلسطین جنگ علیه مردم را شروع کردید، آنها را کشتید، و از شهر و دیارشان راندید.»