بخشی از خاطرات سردار حسین معروفی دفاع مقدس به روایت «بچه های حاج قاسم»
کتاب « بچه های حاج قاسم» به خاطرات سردار حسین معروفی از دوران دفاع مقدس می پردازد.
اختصاصی/ به گزارش خبرگزاری حیات، جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، با آن که خسارات وصدمات جبران ناپذیری را بر این کشور ونظام نوپای اسلامی وارد کرد،اما از طرفی برکات فراوانی داشت که به فرموده امام خامنه ای(مدظله العالی) «این جنگ یک گنج بود.» یکی از آن برکات،تربیت ومعرفی مجاهدانی دلاور وایثارگر بود که جان عزیز خود را در طبق اخلاص نهادند وبرای دفاع از اسلام وسرزمین اسلامی لحظه ای درنگ نکردند. سردار سرتیپ دوم پاسدار حسین معروفی از جمله کسانی بود که از این آزمون سخت، سربلند بیرون آمد.جانباز گرانقدر وآزاده ی سرافرازی که از افتخارات هشت سال دفاع مقدس است. مطالبی را که در ادامه می خوانید قسمتی از کتاب « بچه های حاج قاسم» است که به خاطرات سردار حسین معروفی از دوران دفاع مقدس می پردازد. بالای ارتفاعات که رسیدیم بعضی از برادران مثل علی شریفی که فرمانده گروهان بود وبه بچه هاش گفت: هر کی که توانش کمتره وخسته می شه اسلحه اش را به من یا کس دیگه ای که قوی تره بده تا مشکلی براش پیش نیاد وبه سلامت به مقصد برسیم. در حین حرکت وقتی که در شیب قرار گرفتیم،جنازه ای را دیدم که حدوداً در پنجاه متری ما روی زمین افتاده بود و بادگیر سبزی برتن داشت.سریع خود را به او رساندم .با صورت روی خاک افتاده وغرق در خون بود.دلم به درد آمد.می خواستم زودتر او را ببینم.جنازه را برگرداندم. خدای من! محمدرضا مومنی بچه شهر بابک وهم محلی خودم بود.ترکش به سرش خورده وشهید شده ودر آن سرمای طاقت فرسا یخ زده بود.دیدن این صحنه برایم خیلی دردناک بود.در حالی که بغضی تلخ گلویم را گرفته بود،با عقبه لشکر تماس گرفتم وآدرس دادم و گفتم: به بچه های تعاون بگید بیان و این شهید رو با خودشون ببرن. بعد از دیدن صحنه شهادت محمدرضا حالم گرفته شده بود اما چاره ای نبود و باید به راه خود ادامه می دادیم. تقریباً حول و حوش ظهر بود که به پایین شیار « وشکناو» رسیدیم.بچه ها در محلی که یک سه راهی مال رو بود مستقر شدند.اطراف آنجا را هم نگهبان گذاشتیم تا خطری تهدیدمان نکند.هوا خیلی سرد بود.غروب شد.بچه ها نماز خواندند وشام خوردند و توی کیسه های خواب در اطراف سنگ ها و دره ها به استراحت پرداختند. در آن شب سرد،کیسه خواب یکی از بچه ها به نام سید محمدعلی وزیری از بالای ارتفاع به ته تپه پرت شده بود.زنده ماندن در آن هوای نامساعد وخشن،آن هم بدون کیسه خواب تقریباً غیرممکن بود. علی اصغر پوراحمدی،فرمانده گروهانش، تدبیری اندیشیدند وبه احمد مرادپور گفت: احمد تو چاق نیستی،باید هرجوری شده محمدعلی رو تو کیسه خوابت جا بدی! چاره ای غیر از این نیست.احمد با روی باز قبول کرد. به هر سختی که بود دو نفری وارد کیسه خواب شدند وزیپ آن را بستند.یک کیسه خواب قلمبه توجه همه را به خود جلب کرد.صحنه خنده داری بود،اما همه از این که آواره ای نجات پیدا کرده بود خوشحال بودیم. شب قبل گردان 419 محرم،عملیات خودش را شروع کرده وبا کمترین تلفات وفکر می کنم بدون تلفات کار خود را به پایان رسانده و ارتفاع روبرو یعنی «هانی قل» را به تصرف در آورده ودر آنجا استقرار یافته و با دراختیار داشتن این ارتفاع بر منطقه مسلط شده بود. صبح به گردان 409 سیستان وبلوچستان وگردان ما دستور حرکت داده شد. قرار شد ما در کنار همان ارتفاع تصرف شده مستقر وآماده عملیات شویم.گردان را حرکت دادیم.راه خیلی طولانی بود.می بایست تقریباً تا انتهای شیار رفته وسپس از کنار ارتفاعات ومیادین مین عبور کرده و به ارتفاع «هانی قل» برسیم. قبل ازظهر رسیدیم.کنار آن ارتفاع یک غار بود که بچه ها در آن پشت به دشمن مستقر می شدند.قرار شد وارد عمل شویم.پس از استقرار یکی از بچه بسیجی های شهربابک به نام عباس کریمی که رزمنده ای شجاع وقوی بود و در گردان 419 جیرفت خدمت می کرد،جلوی در غار آمد وهمراه با بقیه بچه های شهر بابک بساط چای را راه انداخت.او به سنگرهای عراقی سر می زد و با پیدا کردن کتری وچای وشکر، مرتب چای درست می کرد ودر آن هوای سرد به بچه ها می داد. خبر رسید طرح عملیاتی عوض شده.بعد از ظهر من وعلویان و فتاحی که فرمانده محور عملیاتی بود،بالای ارتفاع پیش حاج قاسم رفتیم.حاجی اصرار می کرد که نیروها را با دقت وبه صورت دسته ای و گروهی وارد عمل کرده ومواظب باشیم تا تلفات ندهیم. قرار شد گروهان احمد تقی کنگی که شب قبل مهمات را جلو آورده وبرگشته بودند،به دلیل وجود نیروی کافی وارد عمل نشوند.همه جوانب کار در نظر گرفته شده بود تا از شرکت نیروهای خسته واضافی در عملیات خودداری شود وما بتوانیم با کمترین نیرو ارتفاعات را از دشمن بگیریم.بالای ارتفاع بودیم که از قرارگاه،آقا محسن فرمانده کل سپاه با حاج قاسم تماس گرفت.حاجی به ایشان توضیح داد که داریم آماده عملیات می شویم. سپس دستور داد طبق هماهنگی انجام شده عملیات را هنگام شب شروع کنیم.بعد رو به فتاحی کرد وگفت: گردان 409 و 417 را کاملا توجیه وآماده کن.تو این عملیات، علویان به تنهایی بره ومعروفی یا پیش ما بمونه یا همراه شما بیاد. فتاحی گفت:بهتره معروفی با من بیاد. اصرار خودم هم همین بود تا با بچه ها باشم .حاج قاسم می گفت گردان 417 کادر قوی وجمعیت خوبی داره ونمی خواست ما دو نفر با هم در یک عملیات شرکت کنیم. ساعتی پس از اقامه نماز مغرب وعشاء،بچه های گردان 409 سیستان وبلوچستان وارد عمل شدند.مدتی پس از حرکت آنها برای گردان 417 نیز دستور حرکت صادر شد. فتاحی ومن،بین دو گردان حرکت کردیم. به فضل الهی، گردان 409 موفق شد تپه های «سه تپون» را تصرف ودشمن را تارومار کند؛اما دشمن با تمام ادوات وتوپخانه،تپه را زیر آتش گرفته بود. پایین تپه رسیدیم.هماهنگی های لازم به عمل آمد.هنگامی که گردان می خواست وارد عمل شود می بایست همه چیز آماده باشد: 1-جناحین عملیات لشکرهایی که عملیات می کردند. 2-گردان قبلی واعلام عبور گردان جدید 3-هماهنگی آتش توپخانه وادوات عقبه لشکر علی علویان با گروهان علی شریفی حرکت کرد. با فتاحی درکنار تپه عراقی ها که تصرف شده بود، در یک گودال پناه گرفتیم. علویان مرتب تماس می گرفت. به نظر می رسید در بین راه با مشکلی روبرو شده.به همین دلیل چند بار به فتاحی گفتم که برم وخودم رو به علویان برسونم؛ اما قبول نکرد.اصرار محمد صادق انصاریان،پیک گردان هم مقبول واقع نشد. فتاحی تاکید داشت که :علی خودش گره را باز می کند ونیازی به شما نیست. همین طور هم شد.الحمدلله مشکل حل شد وعلی به راه خود ادامه داد.ما هم حرکت کردیم وخود را بالای تپه ای که تصرف شده بود رساندیم.دشمن یکسره آتش می ریخت.در یک سنگر روباز نشستیم وکنترل لازم را انجام دادیم.به دلیل آتش زیاد دشمن به یک سنگر مسقف عراقی که وسط تپه قرار داشت رفتیم.بچه ها جلو می رفتند تا این که علویان به نقطه ی نهایی رسید وبا لشکر همجوار الحاق کرد. نزدیک نماز بود که حرکت کرده وبه سمت علویان رفتیم.آتش در منطقه پراکنده بود.بلافاصله درخواست لئدر وبولدوزر شد تا جلوی گردان ما که قسمتی دشت وقسمتی پوشیده از درخت بود،خاکریز ایجاد کنند.وظیفه ما تصرف آن منطقه وتثبیت عملیات وخط بود.قبل از رسیدن لودر وبولدوزر به بچه ها گفتیم که برای خودشان جان پناه(سنگر) درست کنند تا فعلاً در امان باشند. همه مشغول کار شدند.مرتب به بچه ها سر می زدم.هر کس به طریقی با وسیله ای سعی می کرد سنگرش را بسازد.یکی با سرنیزه زمین را می کند،یکی با چوب ودیگری با سنگ. در آن وضعیت سخت وبدون امکانات،سنگرهای اولیه آماده شد.سرانجام مهندسی لشکر رسید وشروع به خاکریز زدن کرد و ماهم برای تامین امنیت آن ها نیروی کمین را به جلو فرستادیم.خاکریز زده شد.گونی هم برای ساخت سنگر رسید وبچه ها با فعالیت زیاد وروحیه خستگی ناپذیرشان سنگرهای تهاجمی (نگهبانی) را درست کردند. البته ساختن سنگرها به این راحتی هم نبود وبچه ها با دردسرهایی نیز مواجه شدند که نمونه ای از آن ایجاد مزاحمت هلی کوپتر عراقی بود که مرتب روی بچه ها آتش می ریخت.آن ها هم با تیربار و آرپی جی جوابش را می دادند؛ اما دست بردار نبود،می رفت ودوباره برمی گشت. در اطراف ما یک جیپ عراقی با سه سرنشین غافلگیر شده وگیر کرده بود.یکی از آن سه نفر می خواست با کلت به بچه ها شلیک کند که امانش ندادند واو را زدند.دو نفر دیگر را نیز اسیر کرده وبه عقب فرستادند.جیپ را هم به غنیمت گرفتند. هواپیما های ارتش جمهوری اسلامی با آن انضباط واقتدار، هرچند ساعت یک بار،دوفروند دوفروند،در آسمان ظاهر شده ومحل استقرار عراقی ها را بمباران می کردند.دشمن هم چنان رعب ووحشتی در دلش افتاده بود که نگو نپرس! بچه های تدارکات با عزمی راسخ وتلاشی مضاعف،مهمات،آب وغذاهای بسته بندی شده را به ما رساندند وخط تثبیت شد.بعد از ظهر بچه های گردان 418 رفسنجان با لندکروز آمدند خط را از ما تحویل گرفتند وما به وسیله همان لندکروزها تا زیر ارتفاعات «خورنوازان» رفتیم واز آنجا با تجهیزات کامل واین بار هم پای پیاده مسیر سختی را که آمده بودیم طی کرده وبه عقبه گردان رسیدیم.در مسیر عبورمان مردمی را می دیدیم که با ماشین،تراکتور،قاطر ویا پای پیاده از حلبچه وخرمال به سوی مرزهای ما در حرکت بودند. حقیقتاً عملیات والفجر 10، قبل از آنکه جنگ با دشمن باشد،جنگ با طبیعت بود واین یک تجربه جدید وفراموش نشدنی برای سپاه اسلام بود.تجربه ای که در سردترین فصل سال ودر سخت ترین وصعب العبورترین ارتفاعات پربرف ایران رقم خورد وعملیاتی موفقیت آمیز را برای رزمندگان ما به ارمغان آورد. گردان به عقب برگشت.شب را استراحت کردیم وفردا صبح از روستای « دزلی » به مقر گردان در مریوان برگشتیم.شهر مریوان سکنه چندانی نداشت.بچه های لشکر با یک حمامی در شهر هماهنگ کرده بودند.پس از چند روز درگیری وسختی در آن هوای سرد،با بدن هایی خسته وکوفته به حمام رفتیم وبه طراوت جسمی و روحی نسبتاً مطلوبی رسیدیم. بعد ازظهر آن روز با اتوبوس های لشکر از مریوان به سنندج آمدیم مشب را در آنجا ماندیم.فردا صبح بچه های گردان تسویه حساب وبه سمت شهر بابک حرکت کردند.من وعلویان به همراه بچه های تدارکات که مسئول حمل ونقل وسایل گردان بودند به اهواز رفتیم تا عقبه گردانم را سروسامان دهیم. بعد از عملیات والفجر 10 مدتی را برای استراحت به شهر بابک رفتم.در آنجا پیگیر اعزام نیروی جدید به جبهه بودیم وبرای تیلیغ وجذب نیرو با هماهنگی بسیج وسپاه به بعضی مساجد ومدارس می رفتیم. در همان روزهای اول، چند نفر از بچه ها را صدا زدم تا با هم به منزل شهید مومنی برویم وبه خانواده او تسلیت بگوییم.ناگهان یکی از بچه ها با تعجب گفت: ولی محمدرضا که شهید نشده! گفتم : چی می گی؟این امکان نداره!من خودم جنازه او رو دیدم،دیدم که شهید شده بود،دیدم که یخ زده بود،چطور ممکنه او زنده باشه؟ ایشان گفت:همین که گفتنم! محمدرضا مجروح شده والان تو خونه بستریه! باور کردنش برایم سخت بود.به دیدنش رفتم؛در حال گذراندن دوران نقاهت بود!آنجا بود که معجزه بزرگ وقدرت بی کران الهی را به چشم خود دیدم.آنجا بود که زنده شدن یک «شهید» را باتمام وجود حس کردم؛ حتی اگر شهید هم شده بود،باز زنده بود.محمدرضا ،اکنون جانباز 70 درصد واز افتخارات دفاع مقدس است. منبع: کتاب (بچه های حاج قاسم، ص256-263)