سومار،وعده گاه پای های جامانده ونفس های تنگ شده دو برادر
برادر جانباز شهید «مرتضی جافر»: دوران دفاع مقدس لحظات نابی را برای ما رقم زده که با گذشت سال ها همچنان آنرا با خود مرور می کنیم.
اختصاصی/به گزارش خبرگزاری حیات، «علی جافر» برادر شهید «مرتضی جافر» و از رزمندگان وجانبازان شیمیایی دوران دفاع مقدس می باشد. وقتی از برادر شهیدش می گفت اشک می ریخت. می گفت بعد از شهادتِ مرتضی، تازه جای خالی پدرم را احساس کردم. عقیده داشت آرزوی دیرینه برادرش شهادت بود. تنها یادآوری دردهایی که مرتضی تا قبل از شهادت متحمل شده بود علی را آزار می داد. مطالبی را که در ادامه می خوانید حاصل گفتگوی این رزمنده وجانباز دوران دفاع مقدس با خبرنگار خبرگزاری حیات می باشد. *از برادرتان شهید «مرتضی جافر» بگوئید،در چه عملیاتی وچگونه مجروح شدند؟ برادرم در سومار وعملیات کربلای 5 مجروح شد. وی مسئول خمپاره انداز بود. نحوه مجروحیت وی به این شکل بود که در لحظه شلیک با خمپاره انداز، خمپاره از ته سوزن منفجر می شود.تمامی افرادی که در کنار برادرم حضور داشتند شهید می شوند وتنها مرتضی زنده می ماند ولی پای خود را ازدست می دهد وبدنش پر از ترکش می شود. او از سال 65 تا دو سال پیش که به درجه رفیع شهادت نائل آمد، درد ورنج فراوانی را متحمل شد. *چگونه ازمجروح شدن برادرتان باخبر شدید؟ در خانه بودم که خانمی زنگ زد و گفت می خواهم با شما دیدار داشته باشم. پس از اصرار او قبول کردم وبرای ملاقات با او به میدان ولیعصر رفتم. کاملاً مرا می شناخت. قدم زنان تا مقابل بیمارستان جاوید رفتیم وبه بهانه ای من را به داخل بیمارستان هدایت کرد. در داخل بیمارستان شرایط نامساعدی حکم فرما بود وتعداد زیادی از مجروحان جنگ را به این مکان انتقال داده بودند. همزمان با اینکه در راهرو بیمارستان پیش می رفتیم داخل اتاق ها هم نگاهی می انداختم. آن لحظه حال وهوای عجیبی داشتم زیرا پیش از این مجروحان جنگی را از نزدیک ندیده بودم. همانطور که به پیش می رفتم ناگهان برادرم را میان مجروحان دیدم. با دیدن این صحنه کل بیمارستان دور سرم چرخید. جلو رفته وگفتم؛ مرتضی خودتی؟! وقتی مطمئن شدم شخص مجروح برادرم است بیهوش شدم. زمانی که به هوش آمدم، گویی تمامی این اتفاقات خواب ورویا بود. گفتم مرتضی چه اتفاقی برایت افتاده؟ گفت دستم مجروح شده. به دستش نگاهی انداختم، بوسیله باند بسته شده بود. مرتضی اصرار داشت که ملحفه قسمت پاهایش را مرتب کنم. به خواسته اش عمل کردم. من ملحفه را صاف می کردم ولی باز خواسته اش را تکرار می کرد و می گفت این کار را درست وبا دقت انجام بده وخوب نگاه کن. برای بار آخر خواستم ملحفه را مرتب کنم که ناگهان دیدم پای برادرم نیست وبر روی آن باند سفیدی پیچیده اند! گفتم مرتضی پاهایت چه شده ؟! در این لحظه فهمیدم که چه اتفاقی برای برادرم افتاده است. وقتی به خانه برگشتم پدر از من پرسید اتفاقی افتاده؟چرا دیوانه وار راه می روی؟ گفتم چیزی نیست.نمی توانستم برای پدرم جریان را توضیح دهم.فقط ساکم را جمع کردم وگفتم من رفتم. گفتند کجا؟گفتم پیش مرتضی می روم.پدرم با ناراحتی گفت: بگذار جنازه مرتضی را بیاورند بعد تو برو! به سمت در خانه حرکت کردم که در راهرو به زمین افتادم.پدرومادر آمدند وگفتند چه اتفاقی افتاده؟نتوانستم جلوی خودم را بگیرم وگفتم؛مرتضی،مرتضی.وخلاصه خانواده از ماجرای مجروح شدن برادرم باخبر شدند. *از چه زمانی تصمیم گرفتید به جبهه بروید؟ خانواده برای دیدن مرتضی به بیمارستان رفتند و من تا صبح بی قرار بودم. در آن زمان فکر می کردم اگر به جبهه بروم با صدام روبرو می شوم ومی توانم به تلافی پای ازدست رفته برادرم با او مبارزه کنم. وقتی به خود آمدم دیدم ساک به دست آماده رفتن به جبهه هستم در حالی که نه خانواده از رفتن من اطلاعی داشت ونه در مکان خاصی ثبت نام کرده بودم.نهایتاً در پایگاه مقداد میدان جمهوری ثبت نام کردم، بعد به پادگان ولیعصر واقع در میدان سپاه رفته ودر آنجا دوره های آموزش نظامی وتیراندازی را گذراندم. *چگونه موفق شدید به منطقه ای که برادرتان در آنجا مجروح شده بود بروید؟ روز تقسیم نیروها فرا رسید وبه من گفتند که باید به شلمچه بروید. گفتم من باید به سومار بروم، قرار من در سومار است. وقتی فرماندهان پادگان از جریان مجروح شدن برادرم باخبر شدند اجازه این کار را صادر کردند. ابتدا به پادگان 44 توپخانه اصفهان رفته، پس از آن به کرمانشاه منتقل شدم ونهایتاً وارد منطقه سومار شدم. چهار هفته بعد از حضور در منطقه سومار شیمیایی شدم. *آیا از زمانی که عراق منطقه را مورد حمله شیمیایی قرار داد چیزی به خاطر می آورید؟ از آن لحظه چیزی به خاطر ندارم. دبه آب در دستم بود که ناگهان احساس کردم تمام بدنم شل شد وبیهوش شدم. دیگر چیزی متوجه نشدم. در بیمارستان شیراز چشم باز کردم واز آنجا دقیقا به بیمارستانی که برادرم در آن بستری بود« بیمارستان جاوید» منتقل شدم. *دوران دفاع مقدس برای شما چگونه گذشت؟ حال وهوای دوران دفاع مقدس قابل وصف نیست. البته خدا نکند دوباره شرایط جنگ برای کشور بوجود بیاید ولی به واقع آن دوران لحظات نابی را برای ما رقم زده که با گذشت سال ها همچنان آنرا با خود مرور می کنیم. اگرجوانان ما هم می توانستند حس وحال آن دوران را لمس کنند بسیاری از مشکلات ومسائلی که امروز با آن مواجه هستیم، حل وفصل می شد. *خاطره ای از برادر شهیدتان تعریف کنید ؟ یک ماه قبل از شهادت برادرم، « امیرحسین» پسرم از مرتضی پرسید آیا اگر دوباره جنگ شود کسی هست که برای دفاع از کشور برود؟برادرم ناگهان دست بر روی قرآنی که در نزدیکش بود گذاشت وگفت: امیرحسین، به این قرآن قسم من وپدرت جزء اولین افرادی خواهیم بود که برای دفاع از کشور آماده ایم. برادرم مدت زیادی از زندگی خود را بدون پا وبا رنج مجروحیت سپری کرد. زمانی که او را می دیدم، روی زانو راه می رفتم ،زیرا خجالت می کشیدم در مقابل او روی پاهایم راه بروم.