« یاد حماسه ها » مردی از تبار بی نشان ها
هنوز بخیه ها در دستش بود که عملیات « کربلای 5 » آغاز شد. به اورژانس رفت وبه دکترها گفت: « لطفاً بخیه ها را در بیاورید، می خواهم در عملیات شرکت کنم.با این دستم کار دارم.»
اختصاصی/ قرار ما باشد، دنبال کردن خاطراتی از خاطره ها، که باعث جلای روحمان می شود و خلوت دلمان را صفا می بخشد.
وقتی « منصور » برای مرخصی به شهر می آمد، بیش از پنج روز تحمل ماندن در شهر و خانه را نداشت و در این چند روز مثل کسی که چیزی گم کرده باشد، مرتب می گفت: « من باید به منطقه بروم . »
در شب عملیات « کربلای 4 » دست راستش ترکش خورده اما با روحیه ای عالی به کمک تیم امدادگر، ترکش را از دست خود خارج کرد و به عقب برنگشت و عملیات را ادامه داد.
پس از اتمام عملیات به اورژانس رفت و دستش را چند بخیه زد. هنوز بخیه ها در دستش بود که عملیات « کربلای 5 » آغاز شد. به اورژانس رفت وبه دکترها گفت: « لطفاً بخیه ها را در بیاورید، می خواهم در عملیات شرکت کنم.با این دستم کار دارم.»
دکتر گفت: « این زخم هنوز التیام نیافته و نمی شود بخیه ها را باز کرد. اما او پاسخ داد : « آقای دکتر اگر این ها را در نیاورید، با دندان هایم آنها را باز می کنم.» و بالاخره با اصرار زیاد در حالی که از زخمش خون می آمد، دکتر ناچار شد بخیه های دستش را باز کند و دوباره پانسمان نماید.
با این وضع، منصور در عملیات شرکت کرد و به کار تخلیه مجروحین پرداخت. آنها را به اورژانس می رسانید و دوباره به خط بر می گشت؛ تا سرانجام در میان بی نشان ها جای گرفت.
به روایت: برادر جاوید الاثر « منصور سنجولی »