مهندس بسیجی، حاج عمار میرانصاری: خادمی زائران بیت الله خیلی مقام می خواهد، اگر خداوند قبول کند من کارگر شما هستم
در مواجه با حاجی ها و حتی دوستان هم اتاقی تکیه کلامش این بود که می گفت:خادمی زائران بیت الله خیلی مقام می خواهد، اگر خداوند قبول کند من کارگر شما هستم. هر کس از او کاری یا چیزی طلب می کرد می گفت: من کارگر شما هستم.
به گزارش خبرگزاری حیات، سرانجام پس از ماه ها چشم انتظاری پیکر مهندس بسیجی ،حاج عمار میرانصاری ، فرزند قائم مقام بنیاد شهید و امور ایثارگران انقلاب اسلامی که در فاجعه منا مفقود شده بود، پیدا و هویت او از طریق آزمایش دی ان ای شناسایی و با رضایت خانواده به عنوان سندی بر مظلومیت شهدای سرزمین "منا" مزارش در شهر مکه با یادگار باقی ماند. حاج محمد رضا سوهانی یکی از دوستان مرحوم عمار انصاری است که در سفر حج تمتع با او همراه بوده است.چند روزی بود که میخواستیم با یکی از همسفران حاج عمار صحبتی کنیم وبا عکس های که به ما رسیده بود حاج آقا سوهانی جوان بهترین گزینه بود ودوستان دیگر حاج عمار هم همین نظر را داشتند. وی به تشریح حال و هوای حاج عمار انصاری و فاجعه تلخ منا پرداخته که متن آن را در ادامه می خوانید: در مدینه با عمار انصاری و حسین بنیسی که هر دو از جمله جانباختگان منا بودند هم اتاق بودم. با عمار از گذشته رفاقت داشتم ،همیشه شیفته اخلاق خاص او بودم وخیلی دوست داشتم با او هم اتاق شوم تا در این سفر که بعنوان بزرگ ترین سیر معنوی که خداوند به مسلمانان هدیه کرده است با یک رفیق خوب همراه باشم تا خداوند به واسطه او ما را هم بخرند. حاج عمار بر خلاف ما تجربه حج تمتع را داشت و در لحظه لحظه سفر تجربیاتش را در اختیارمان می گذاشت و همه اعمال عبادی و اماکن مقدسه را با جزئیات برایمان توضیح می داد. منهم تجربه یک حج عمره را داشتم وبه قول بچه ها اگر صد عمره هم آمده باشی شرایط حج تمتع خیلی متفاوت است و واقعاٌ هم همین بود. همه ما او را به عنوان فرمانده پذیرفته بودیم وخودش از این رفتار ما ناراحت می شد ومدام می گفت بچه ها برایم دعا کنید، حسین بار اولش بود که مشرف می شد وحاج عمار خیلی حواسش به او بود، همان روز اول به اصرار ما نقشه را روی میز گذاشت وتمام مکان های مسجد النبی(س) را بافضیلت هایش برایمان تشریح و زمانی را برای زیارت مشخص کرد، پس از غسل زیارت با یک کتاب دعا راهی مسجد پیامبر خوبی ها شدیم، با گذر از بین الحرمین که سمت راست ما مسجدالنبی(ص ) و سمت چپ ما نیز قبرستان بقیع با چراغ های خاموش و درب های بسته قرار داشت، از درب شرقی وارد مسجد شدیم، گوشه ای ایستادیم و بعد از یک سلام و اذن ورود از پیامبر، طول حیاط را طی کردیم و به سمت باب السلام که سمت مقابل ما بود رفتیم، قبل از ورود حاج عمار اشاره ای به پشت سرش کرد وگفت: در نزدیکی خیابانی بیرون حیاط ،در آن سمت مسجدی به نام حضرت امیرالمومنین(ع) هست که یکی از شبها برای زیارت به آنجا هم خواهیم رفت. وقتی خواستیم وارد صحن مسجد شویم،حاج عمار گفت:کفش ها را با خودمان داخل کیسه ببریم ،خروج مان از یک درب دیگر است، بعد یک به یک طبق نقشه ای که از قبل گفته بود مکان ها و فضیلت هایش را توضیح می داد، اینجا محراب سلیمانی و این قسمت جلو منبر پیامبر وآن پشت جایگاه ماذنه بلال است، این قسمت محراب پیامبر و بین منبر و محراب همان روضه الجنت است، خلاصه به دقت تمام جاها را از ستون توبه و محرس گرفته تاسایر مکان ها ، همه را باسابقه تاریخی و فضیلت هایش تشریح کرد ودر آخر اشاره به قبر مبارک پیامبر داشت و کتاب بر دست گرفت وگفت آرام حرکت کنید، کتاب را پایین بگیرید، باصدای بلند گریه نکنید تا به دور از مامورین زیارت حضرت رسول(ص ) را بخوانیم، آن گوشه نزدیک مزار می ایستیم واگر مامورین آمدند آرام حرکت و از باب بقیع خارج می شویم . از مسجد بیرون آمدیم و دوباره از باب جبرئیل وارد شدیم و پشت خانه حضرت زهرا(س )یک جای کوچکی برایمان ایجاد شد و به نماز ایستادیم. حسین خیلی بی تاب بقیع بود که حاج عمار گفت: انشالله بعد از نماز صبح به زیارت حضرت زهرا(س ) و قبور ائمه بقیع خواهیم رفت. بعد از نماز به سمت بقیع حرکت کردیم، در راه حاج عمار می گفت در یک سفر عمره که مشرف شده بودم یک جنازه را داشتند وارد بقیع می کردند ومنهم از شانس آن روز لباس عربی به تن کرده بودم و چفیه سفید را روی سرم کشیدم و به همراه آنها وارد بقیع شدم فقط در جلوی درب قبرستان بقیع چند مامور حضور داشت وداخل قبرستان نه شورطه ای بود ونه ماموری که مزاحم شود از آنها جدا شده و می چرخیدم وبا صدای بلند گریه می کردم وخلاصه خیلی صفا داشت و در برگشت هم با آنها همراه شده واز بقیع خارج شدم. جمعیت زیادی آماده ورود به بقیع بودند وماموران هم خیلی سخت می گرفتند و وقتی می فهمیدند که ایرانی هستیم با یک نگاه خاصی ما را زیر نظر داشتند، خودمان را نزدیک قبور ائمه خفته در بقیع رساندیم و در شرایطی که هنوز هوا کامل روشن نشده بود عمار با اشاره دست مکان های مزار شریف چهار امام را به ما نشان می داد و بعد هم شروع کرد به خواندن زیارتنامه ، با آنکه خیلی آرام گریه می کردیم یکی از شورطه ها آمد و با بی احترامی شروع به متفرق کردن کرد و می گفت چه خبره چرا دارید گریه می کنید وحاج عمار گفت: بچه ها برویم اینها به عمد توهین می کنند تا ما با آنها بحث کنیم. خلاصه مدینه حال وهوای خاصی داشت و در آن جا بود که من متوجه شدم حاج عمار هر شب ناگهان غیبش می زند و نمی دانستیم کجا می رود. او چند روز زودتر از ما عازم مکه شد و ما چند روز مانده به عید قربان راهی مکه شدیم و در این مدت تلفنی در ارتباط بودیم تا اینکه دوباره در مکه به هم رسیدیم. در مکه حکمت غیب شدن های شبانه عمار را فهمیدم. او هر شب مکان خلوتی را پیدا می کرد و نماز شب می خواند و در طول خواندن نماز شب به صورت مداوم گریه می کرد. روز عرفه قبل ازهنگام قرائت دعای عرفه عمار دوباره غیبش زد. متوجه شدیم در چادر کناری ، جایی که هیچکس او را نمی شناخت ، مشغول خواندن دعاست. باز هم به پهنای صورت گریه می کرد. بعد از دعا چادر ها را جمع کردیم و غروب رفتیم صحرای مشعر. نیمه های شب دیدم عمار بیدار شده و با او همراه شدم ودنبال آب می گشت ویک بطری آب پیدا کرد وشروع کردیم به وضو و عمار گفت: بیا اینجا زیر سقف آسمان دو رکعت نماز بخوانیم. شروع به خواندن نماز شب کرد و باز هم در تمام طول خواندن نماز گریه می کرد به گونه ای که با دیدن اشک هایش به گریه افتادم. صبح بعد نماز به سمت منا شروع به حرکت کردیم ودر مسیر چند عکس یادگاری گرفتیم تا اینکه به چادرها رسیدیم و وقت رمی جمرات شد. عمار که همیشه حواسش به حسین بود گفت: حسین غذا نخورده و دچار ضعف شده، شما بروید سنگ ها را بزنید، من حسین را می برم چیزی بخورد و بعد به شما می پیوندیم. در طول این مدت تلفنی با هم در ارتباط بودیم، به عمار گفتم: ما بعد از رمی جمره کنار باند هلی کوپتر منتظرشان می مانم تا او و حسین نیز بعد از رمی جمره به ما بپیوندند. در این مدت عمار چند باری تماس گرفته بود اما متوجه نشده بودیم. هر چقدر منتظرشان ماندیم، نیامدند و تلفن شان هم خاموش شد. وقتی به چادر برگشتیم از وقوع فاجعه باخبر شدیم. از آن لحظه مدام شماره اش را می گرفتیم اما خاموش بود اما تلفن او فردا روشن شد، فقط زنگ می خورد اما کسی جواب نمی داد. در این مدت مفقودی های کاروان یکی پس از دیگری پیدا می شدند اما عمار و حسین هرگز پیدا نشدند. کریم زعفرانی یکی از افرادی است که عمار را دیده بود و البته خودش هم آسیب دیده بود. او می گفت عمار را با حسین دیدم که حسین را برای حفاظت به سینه خود چسبانده بود ودیدم خودش را تا نزدیکی های نرده ها هم کشیده بود ولی دیگر بیهوش شدم و خبردار نشدم که بر سر آنها چه آمده است. تا اینکه عمار و حسین شب گذشته با حضور خانواده هایشان در عربستان شناسایی شدند. می گویند حسین تا 12 روز بعد از فاجعه منا زنده بوده و روز عید غدیر در اثر ایست قلبی جان می سپارد اما هنوز از نحوه جان باختن عمار اطلاع دقیقی در دست نیست. خبر دارم از او آزمایش دی ان ای گرفتند وپدرش سردار انصاری که با حاج عمار مثل دو دوست بودند و این در تماس هایشان بیشتر ملموس بود وخود عمار در پاسخ به سوال ما همین حس را داشت و خانواده او رضایت داند به عنوان سندی بر مظلومیت شهدای سرزمین "منا" مزارش در شهر مکه با یادگار باقی بماند. حاج عمار واقعا حیف بود. در مواجه با حاجی ها وحتی دوستان هم اتاقی تکیه کلامش این بود که می گفت:خادمی زائران بیت الله خیلی مقام می خواهد، اگر خداوند قبول کند من کارگر شما هستم. هر کس از او کاری یا چیزی طلب می کرد می گفت: من کارگر شما هستم. در صحرای مشعر به عمار گفتم این همه اشک را از کجا می آوری؟ به پشتم زد و گفت یا علی (ع) جوان! منبع:شهید نیوز