«یاد حماسه ها» سفیری از بهشت
گفت:دوست دارم در نماز صبح ودر حال سجده به گونه ای شهید شوم که چیزی از جسم من باقی نماند.
در ابتدای جنگ یک دانشجوی رشته پزشکی خودش را از آمریکا به جبهه های جنگ رسانده بود ودر جبهه «کرخه» پا را از خط مقدم عقب تر نمی گذاشت. هر چه به او اصرار می کردیم به خط دوم که برای او سنگری ساخته شده بود برود تا بتواند بچه هایی را که مجروح می شوند مداوا کند،نمی پذیرفت. در نهایت با اصرار زیاد پذیرفت ودرخط دوم مستقر شد.یک روز که با همدیگر صحبت می کردیم ،گفت:« دوست دارم در نماز صبح ودر حال سجده به گونه ای شهید شوم که چیزی از جسم من باقی نماند، چون در مقابل امام حسین(ع) که برادرش ابولفضل(ع) آن گونه به شهادت رسید،خجالت می کشم.» چند روز بعد صبحگاهان در حال نماز ودر هنگام سجده خمپاره ای به او اصابت کرد واو را تکه تکه کرد. این خمپاره سفیری بود که او را به بهشت اعلی کشانید.» « راوی: سردار پاسدار محمد علی صبور»