«یاد حماسه ها» نکند برای ریا به جبهه آمده ام!
یک شب پس از دعای کمیل به ذهنم خطور کرد، نکند نه برای رضای خدا، بلکه به قصد ریا به جبهه آمده ام! از خدا خواستم یک طوری به من نشان بدهد
به گزارش خبرگزاری حیات، قرار ما باشد، دنبال کردن خاطراتی از خاطره ها، که باعث جلای روحمان می شود و خلوت دلمان را صفا می بخشد. یک روز شهید « مرتضی غفاری » گفت : فلانی، مطلبی را برایت می گویم اما به شرطی که قول بدهی تا زنده ام برای کسی نقل نکنی.گفتم قول می دهم. گفت: یک شب پس از دعای کمیل به ذهنم خطور کرد،نکند نه برای رضای خدا،بلکه به قصد ریا به جبهه آمده ام! از خدا خواستم یک طوری به من نشان بدهد.شب گذشته قبل از خواب، خیلی با خدا حرف زدم.خوابم برد، در خواب دیدم شب است وبا بچه ها به سمت خاکریز دشمن پیشروی می کنیم. آسمان پر از ستاره بود،اما ستاره های آبی وسرخ.از دور، مناره ای بلند وگنبد های باشکوهی را می دیدم.ناگهان یکی از ستاره ها پایین آمد وبه من نزدیک شد.آغوش باز کردم که آنرا بگیرم،در سینه من جای گرفت.بعد از آن چهار پرنده زیبا از آسمان آمدند ومرا با خود به آسمان بردند. بعد گفت: احتمال دارد یک طوری بشوم. برای همین گفتم به کسی نگو! چند روز بعد پیکر مرتضی را در عملیات «والفجر 1» در غرب فکه، در حالی که لبه خاکریزی به پشت افتاده بود، دیدم. صورتش رو به آسمان بود ولکه خون رنگی بر روی سینه اش دیده می شد.لکه خون درست شکل ستاره داشت؛ستاره ای سرخ که حتی بر روی جلد قرآن کوچکی که او همیشه در جیب خود داشت نیز دیده می شد. معلوم بود تیر سیمینوف به قلب او اصابت کرده است. « احمد کردی،تیپ 83 ،ص 66 »