کد خبر 123889
۱۶ آذر ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

«یاد حماسه ها» بگذار مانند سرورم امام حسین(ع) با لب تشنه به ملاقات خدا بروم

«یاد حماسه ها»

بگذار مانند سرورم امام حسین(ع) با لب تشنه به ملاقات خدا بروم

پرسیدم: مگـر نگفتی جگرت از تشنگی می سوزد؟ گفت: «من می دانم که شهید می شوم، پس بگذار مانند سرورم امام حسین(ع) با لب تشنه به ملاقات خدا بروم.»

به گزارش خبرگزاری حیات، قرار ما باشد، دنبال کردن خاطراتی از خاطره ها، که باعث جلای روحمان می شود و خلوت دلمان را صفا می بخشد. سال 1360 در عملیات «مسلم بن عقیل» به عنوان رانندة آمبـولانس در تیپ عاشورا سازماندهی شدم. یک روز پس از عملیات که به خط رفـتم، دیدم همة بچه ها منتظر آمبولانس هـستند. سراسیمه بـه سـراغم آمـده و خواستند یک برادر سپاهی را که از ناحیة شـکم مجـروح شـده بـود، بـه بیمارستان برسانم. پس از انتقال آن برادر مجروح به آمبولانس، به سرعت به طرف بهداری حرکت کردم اما در بین راه نگـران حـال او بـودم. از او تنها صدای یا مهدی یا مهدی(عج) می آمد و هیچ ناله ای نمی کـرد. چنـد کیلومتر که رفتم احساس کـردم مـرا صـدا مـیزنـد. دقـت کـردم دیـدم می گوید: «برادر، برادر، نگهدار!» نگه داشتم. گفـتم چـه مـی خـواهی؟ بـا صدایی لرزان و چهره ای بشاش و چشمانی جذاب بـه مـن خیـره شـد و گفت: «مقداری به من آب بده، جگرم می سوزد!» گفتم با ایـن خـونریزی شدید آب برایت مضر است. گفت: «می دانم، اما کار از من گذشته!» تصمیم گرفتم خواسته اش را اجابت کنم. لیوان آب را که بـه او دادم، دیدم نخورد. مکثی کرد و آب را برگرداند. پرسیدم چرا نخـوردی؟ مگـر نگفتی جگرت از تشنگی می سوزد؟ گفت: «من می دانم که شهید می شوم، پس بگذار مانند سرورم امام حسین(ع) با لب تشنه به ملاقات خدا بروم.»  مدتی بعد که به نزدیکی پد هلیکوپتر حمل مجروح رسیدم، دیدم از او صدایی نمی آید. خیال کردم بیهوش شده ،اما برادران پزشک گفتند به شهادت رسیده است. منبع: کتاب سروهای سرخ، خاطره «جواد اسفندی»    

برچسب‌ها