کد خبر 123702
۵ آذر ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

زیارت سید و سالار شهدا با رنگ و بوی دفاع مقدس(1)

سفرنامه سید علیرضا مهرداد جانباز و نویسنده هشت سال دفاع مقدس هنگام عبور از مرز عراق و در قالب کاروان پیاده عزاداران اربعین حسینی در آذر ماه 1394.

قطار آرام از کنار پادگان حمید می‌گذرد و خاطرات دوران نچندان دور را مرور می‌کنم انگار دیروز بود سید محمد درکنار همین خرابه‌های پادگان حمید درتوپخانه شصت وی ک محرم مسئول پرسنلی بود با محمد خراسانی همین طرف‌ها می‌چرخید‌یم می‌رفتم دارخویین به غلامرضاشان در مهندسی رزمی کنار کرخه سر می‌زدیم یادش به خیر می‌خواستیم برویم کربلا چهارلول‌ها را آتش کردند وگفتند: «بفرمایید». سید محمد و حسین گلی و اسماعیلی و عبدالهی برخاستند و از مقابل تیربار‌ها وآرپی جی‌ها عبور کردند و به زیا رت نایل شدند. ماها ماندیم تا آب از آسیا بیفتد ود سلام و سلامت بیایم کربلا سرمان پایین است به خاطر حاج حسین ایروانی وسختی‌هایش درعراق کربلا رفتن رنج و بلا می‌خواهد و ما به سلامت وآرام درقطار نشسته‌ایم و به خرمشهر نزدیک می‌شویم. منظورم همان خونین شهراست شاید امشب از شلمچه عبور کنیم اما دیگر چهار لول‌ها نیستند جاده صاف است بعثی‌ها نیستند و عراقی‌ها با گل و شیرینی از ما پذیرایی خواهندکرد دستگاه عجیبی است دستگاه حسین ابن علی یک روز باید برای رفتن به حضور ارباب دست بدهی یک روز جان و یک روز هم مثل ما در ازدحام جمعیت انبوه و میلیونی زوار به خیر و سلامت عبور می‌کنیم. یک جای کار می‌لنگد؛ کربلا و آرامش؟ کربلا و شوخی و خنده؟ کربلا و سلامت چیز شگفتی است یک جای کار می لنگد! دیروز ساعت‌های سه بعد از ظهر وارد شلمچه شدیم شلمچه همیشه برای من دیوانه کننده است چهارلول‌ها خاکریزهای نونی شکل گردان رسول الله گلوله کالیبری که پشت سرسید محمد را شکافت؛ تیری که برچشم چپ حسین گلی نشست و پیکر آفتاب سوخته علی اکبر اسماعیلی و شهادت مظلومانه علی اکبر عبدالهی و خیلی چیزهای دیگر... گذرنامه ها خیلی سری مهر خورد و خوشحالی برتمام کاروان مستولی شد؛ تنها من دچاراحساسی متضاد بودم خوشحال عبور و غمگین از یادآوری خاطراتی که هیچکس غیر از من حتی به یادش هم نیامد که حدود سی سال پیش در این بیابان برفرزندان خمینی چه گذشت. بغض بر گلویم چنگ انداخته بود صحنه‌های عملیات از مقابل چشمانم رژه می‌رفتند. در دلم آشوبی بود که حتی سید محمد نوجوان هم از آن چیزی نمی‌دانست. حتی برخی از همسفران می‌گفتند نزد عراقی‌ها از دفاع مقدس چیزی نگویید! چه بسا مخاطب شما پدرکشته ای باشد باکینه‌ای دردل شما؛ پدرکشته‌ای باشد باکینه ای در دل و صلاح نیست خاکستر‌های گذشته را شوراند. همه اینها خاطرم را می‌آشفت حالا ما باید انتقام سید محمد و محمد خراسانی را ازکی بگیریم؟ ازمردم بصره و العماره که ما را به اصرار به خانه‌هایشان می‌برند؟ از ماموران گمرک عراق که باخوشرویی ازما استقبال می‌کنند؟ با این اندیشه‌های منفی وارد عراق شدیم و به سمت بصره به راه افتادیم همان بصره‌ای که بیش از ده عملیات سنگین برای نزدیک شدن به آن انجام دادیم و صدام گفته بود اگر ایرانی‌ها خرمشهر را بگیرند کلید بصره را به آنها می‌دهیم. درمسجدی نرسیده به بصره برای نماز مغرب وعشا توقف کردیم؛ روحانی جوان کاروان شیخ سلمان بی‌نیاز ما بین نماز با نقل خاطره‌ای از سعید جلیلی دامن زد به دغدغه های فکری من؛ گفت سعیدجلیلی یکی از جلسات مذاکرات هسته‌ای را درکاخ صدام برگذار کرد درآن جا به گروه پنج به علاوه یک گفت: «ما در کاخ کسی نشسته ایم که به پشتیبانی شما هشت سال باما جنگید حالا ما درکاخ او در بغداد با شما مذاکره می‌کنیم و از او هیچ خبری نیست»؛ شیخ جوان هنوز داشت می‌گفت ولی من نمی‌شنیدم. در و دیوار مسجد و موکب‌ها که پر از عکس امام و رهبری بود و مردمی که چفیه‌ی شهدا برگردنشان بود و تصاویر شهدای مدافع حرم که زیر عکس ولی امرمسلمین طراحی شده بود و مردمی که ما را به چفیه‌هایمان قسم می‌دادند که مهمانشان شویم و تشکر و تقدیسی که از قاسم سلیمانی می‌کردند بافته‌های ذهنم را باطل کرد. ما که نه انقلاب بغداد را تصرف کرده؛ بغداد چه ارزشی دارد قلوب میلیون‌ها انسان را که به خمینی عشق می‌ورزند و به خامنه‌ای اقتدا می‌کنند تصرف کرده یاد آن پیرسفرکرده به خیر که گفت: اسلام سنگرهای کلیدی جهان رافتح خواهد کرد. ازمسجد بصره بیرون می‌آییم سوار بر ماشین می‌شویم و به سمت نجف راه می‌افتیم دیگر نگران خون به ناحق ریخته‌ی سید محمد نیستم؛ تمام این لاله‌های که در سراسر جهان دمیده ازخون جوانان وطن ماست باید فکری برای خودمان بکنیم!!!!!!!  نجف اشرف سید علیرضا مهرداد 

برچسب‌ها