کد خبر 123663
۳ آذر ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

بازخوانی روزهای آغازین جنگ به روایت امیر سرلشکر حسنی سعدی

بازخوانی روزهای آغازین جنگ

 به روایت امیر سرلشکر حسنی سعدی

شهید نامجو تمام زندگی خود را وقف ایجاد نظم در بدنه ارتش کرد. بدون اغراق دانشکده افسری در آن مقطع زمانی برای خرمشهر و آبادان فرشته نجات بود.

اختصاصی/ به گزارش خبرگزاری حیات، امیر سرلشکر حسین حسنی سعدی، معاون هماهنگ کننده ستاد کل نیروهای مسلح و فرمانده سابق نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران است. وی از تاثیرگذارترین امرای انقلاب اسلامی در دوران دفاع مقدس بود و در طول سال های متمادی خدمت در ارتش خدمات ارزنده ای را در راه اعتلای آرمان های انقلاب انجام داده است. مطالبی که در ادامه می خوانید روایت چگونگی آشنایی این فرمانده رشید ایران اسلامی با شهید سرلشکر نامجوی و یادآوری روزهای ابتدایی شروع جنگ تحمیلی است. ورود به دانشکده افسری شهید نامجوی در سال 37 به دانشکده افسری آمد ودر سال 40 فارغ التحصیل شدند وبرای گذراندن دوره مقدماتی دانشکده را ترک کردند. ما در سال 40 وارد دانشکده افسری شدیم، یعنی وقتی که او فارغ التحصیل شد ما وارد دانشکده شدیم وتماسی با هم نداشتیم. شهید نامجوی بعد از طی کردن دوره مقدماتی، مجدداً دانشگده افسری را انتخاب کردند ودر هیئت علمی مشغول شدند.ولی هنوز با هم آشنا نشده بودیم. سال 59 من در لشکر 21 فرمانده گردان بودم. روز 12 تیر ماه 59 به من ابلاغ شد که شما به دانشکده افسری منتقل شدید. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی سیاست ارتش به گونه ای بود که هر کس از منطقه ای که تمایل به خدمت کردن داشت پذیرش می گرفت. من نیز از این قاعده مستثنی نبودم واز منطقه مورد درخواستم پذیرش گرفته بودم.اما با درخواست من مخالفت شد وگفتند باید ظرف مدت 48 ساعت خود را به دانشکده افسری معرفی کنید. حضور مجدد در دانشکده افسری، سرآغاز آشنایی با شهید نامجوی دستور را اجرا کردم و روز 14 تیرماه 59 به دانشکده افسری رفتم. فرماندهی دانشکده افسری را در آن زمان سرهنگ نامجوی وفرمانده تیپ دانشجویان را سرهنگ کتیبه بر عهده داشت.وقتی به دانشکده رفتم سرهنگ نامجوی در دانشگاه نبود وبه ستاد نیروی زمینی رفته بود. در غیاب ایشان به دیدار سرهنگ کتیبه رفتم. او که برای ریاست اداره دوم ستاد ارتش انتخاب شده بود به من گفت با این شرایط آماده باش که برای مراسم معارفه شما به اردوگاه ها برویم.در دانشکده افسری، تمامی دانشجویان وپرسنل در اردوگاه مستقر بودند. دانشجویان سال سوم در اردوگاه امامزاده هاشم، سال دوم در اردوگاه پرندک وسال اول در اردوگاه لشکرک مستقر بودند. من به اتفاق سرهنگ کتیبه به سمت اردوگاه امامزاده هاشم حرکت کردیم. دانشجویان را جمع کردند. مراسم معارفه من انجام شد .پس از آن به پرندک وسپس لشکرک رفتیم و سرهنگ کتیبه از مجموعه دانشگاه افسری خداحافظی کرد. اولین دیدار پس از معارفه کامل من به پرسنل ودانشجویان که تا غروب طول کشید، مجدداً به دانشکده برگشتیم. بازگشت ما با آمدن شهید نامجوی همراه شد.به اتفاق سرهنگ کتیبه به دفتر شهید نامجوی رفتیم و اجرای مراسم تودیع و معارفه من، به وی اطلاع داده شد. این جلسه، اولین دیدار من با شهید نامجوی بود. هیچ وقت نفهمیدم که شهید نامجوی به چه دلیل من را برای فرماندهی تیپ دانشجویان دانشکده افسری انتخاب کرده بودند وهمیشه در صدد بودم که دلیل این انتخاب را از ایشان جویا شوم. به هر ترتیب در دانشکده افسری شروع به کار کردم. دانشجویان دانشکده افسری دوماه بعد از پایان دوره تحصیلی به اردوگاه های نظامی در صحرا می روند ،2 ماه آموزش های نظامی را می گذرانند ودوباره برای شروع سال تحصیلی جدید به دانشکده بر می گردند.دوره آموزش های نظامی اردوگاه برگزار شد، دانشجویان به دانشکده برگشتندودر صدد برپایی مراسم فارغ التحصیلی بودند.بعد از مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان سال سوم افسر می شدند، به واحد ها می رفتند ودروس علمی را می گذراندند. تمرین ها را انجام دادیم ودر مراحل انتهایی آن بودیم. ابتکار سردار نامجوی؛گذراندن دوره جنگ افزار شناسی زمانی که دانشجویان از مرخصی 15 روزه بعد از اردوگاه، بازگشتند در مدتی که برای مراسم پایان دوره آماده می شدیم، روزانه 2 الی 3 ساعت وقت آزاد داشتیم که به ابتکار شهید نامجوی کلاس های جنگ افزار شناسی را در دانشگده برای دانشجویان برگزار کردیم.دانشجویان سال دوم وسوم استقبال خوبی از این طرح کردند.در این کلاس تمامی جنگ افزارهایی را که در دانشکده افسری موجود بود به دانشجویان آموزش دادیم.تیربار، آرپی جی 7 ،تفنگ 106 میلیمتری،سلاح ضد تانک،انواع خمپاره انداز وانواع سلاح ها را آوردیم ودانشجویان با عشق وعلاقه بر روی این تجهیزات کار می کردند.اشتیاق آنها به حدی بود که دانشجویان بعد از شامگاه باید برای استراحت می رفتند اما این کار را نمی کردند ودر کلاس می ماندند وبه فراگیری دروس جنگ افزار شناسی می پرداختند. مراسم پایان دوره وآغاز جنگ تحمیلی به پایان شهریور رسیدیم وقرار بود سال تحصیلی آغاز شود. شهید نامجوی از مرحوم فلسفی دعوت کردند تا برای آغاز سال تحصیلی حضور داشته باشند. مراسم آغاز سال تحصیلی روز 30 شهریور برگزار شد.باید تمرین نهایی را انجام می دادیم تا مراسم فارغ التحصیلی انجام شود.روز 31 شهریور ساعت 1 بعدازظهر در مسجد دانشگاه نماز خواندیم وبعد به همراه شهید نامجوی به سمت ستاد حرکت کردیم.وقتی به سمت ستاد دانشجویی دانشکده می آمدیم،در محلی که امروز مقبره شهدای گمنام واقع شده، ناگهان صدای غرش هواپیما شنیدیم، به پشت سر نگاه کردیم وچیزی ندیدیم.به محض اینکه از پله های ستاد بالا رفتیم وداخل ساختمان شدیم چند صدای انفجار بلند شد. باز نمی دانستیم که چه اتفاقی افتاده. شهید نامجوی به دفتر خود رفت ومن هم به اتاقم رفتم. طولی نکشید که از ستاد فرماندهی به شهید نامجوی اطلاع داده شد که عراق به ایران حمله کرده است.با پیشنهاد وی دانشجویان دانشگاه افسری برای رفتن به جبهه آماده شدند. حضور دانشکده افسری در روزهای ابتدایی جنگ در تاریخ ایران سابقه نداشته است که دانشکده افسری دراوایل جنگ در آن شرکت کند، ولی شهید نامجوی پذیرفته بود که دانشگاه افسری به جنگ وارد شود. واقعاً چه تصمیم بجایی بود و با این کارچه خدمتی به نظام مقدس جمهوری اسلامی انجام داد. شهید نامجوی از من خواست به دفترش بروم تا نیرو ها را سازماندهی کنیم وعازم خوزستان شویم. روز 31شهریور در حدود ساعت 3 بعدازظهر این دستور به من داده شد .2 گردان دانشجوی سال سوم و1 گردان دانشجوی سال اول داشتیم که آنها را ادغام کردیم ودر قالب 5 گردان پیاده سبک سازماندهی کردیم .برای تیپ دانشجویان یک ستاد تیپ ویک ستاد پشتیبانی در نظر گرفتیم وبرای حرکت به سمت خوزستان آماده شدیم. ورود دانشجویان دانشکده به اهواز،زیر آتش سنگین جنگنده های دشمن سازماندهی نیروها ظرف مدت 48 ساعت انجام شد وبعدازظهر روز 2 مهرماه با هواپیمای سی- 130 به سمت جنوب حرکت کردیم و نهایتاً در فرودگاه اهواز پیاده شدیم. من وشهید نامجو در یک هواپیما بودیم.در لحظه رسیدن ما به فرودگاه هواپیماهای عراقی در آسمان بودند. وضعیت قرمز بود وهواپیماهای ترابری ما با ریسک بسیار بالایی اقدام به نشستن در باند می کردند.پس از فرود، دانشجویان بلافاصله در فرودگاه پخش شدند وبعد از آنکه کلیه نیروها پیاده شدند به سمت پادگان لشکر 92 حرکت کردیم. در طول مسیر فرودگاه اهواز تا پادگان لشکر 92 به خاطر اعلام وضعیت قرمز، دانشجویان چندین بار از خودروها پیاده شدند ودر کانال های کنار خیابان موضع گرفتند تا در نهایت به پادگان رسیدیم. نزدیک غروب، بچه ها در محل توپخانه لشکری مستقر شدند.شهید نامجوی گفت به ستاد لشکر برویم تا از جریانات اتفاق افتاده باخبر شویم. در ستاد، فرمانده لشکر را به جرم اقدام کودتا بازداشت کرده بودندو جانشین لشکر، سرهنگ ملک نژاد فرمانده موقت لشکر 92 بود.فرمانده جدید لشکر، سرهنگ قاسمی هم با هواپیمای ما از تهران به اهواز آمد. اعلام آمادگی نیروهای مردمی برای دفاع به ستاد لشکر رفتیم از وضعیت پیشروی عراق ودیگر مسائل اتفاق افتاده باخبر شدیم.در همین زمان شهر اهواز زیر بمباران شدید توپخانه وهواپیماهای عراقی بود وهر لحظه صدای انفجار در شهر اهواز به گوش می رسید. همان شب گفتند تعدادی از نیروهای مردمی مقابل ساختمان حفاظت لشکر جمع شدند وخواستار ورود به جبهه نبرد هستند. به اتفاق شهید نامجوی به آنجا رفتیم ودیدیم تعدادی از نیروهای مردمی وانقلابی تجمع کردند وخواستار پیوستن به رزمندگان هستند. مردم با همان فضای مبارزاتی دوران انقلاب، قصد داشتند با کوکتل مولوتوف به جنگ بعثی ها بروند. شهید نامجو گفت فردا ساعت6 صبح در میدان خرمشهر حاضر شوید تا از شما در نبرد استفاده کنیم. مردم وگردان های دانشجویان دانشکده آماده دفاع ما بلافاصله دو گردان از دانشجویان را در خروجی اهواز به سمت سوسنگرد وخرمشهر منتقل کردیم.یک گردان را با نیروهای مردمی ترکیب کردیم ودر جاده اهواز به سمت حمیدیه وسوسنگرد ویک گردان را در جاده اهواز به سمت خرمشهر مستقر کردیم تا اگر عراق تصمیم ورود به اهواز را گرفت این نیروها از شهر دفاع کنند. بیل وکلنگ نیز بین نیروها توزیع شد تا ورودی جاده را سنگر بندی کنند. این وضعیت تا روز سوم ادامه داشت.روز چهارم گفتند خرمشهر در حال سقوط است ونیاز به کمک داریم.دو گردان از دانشجویان دانشکده را به سمت خرمشهر حرکت دادیم .در این موقعیت تنها یگانی که برای دفاع از اهواز ،آبادان وخرمشهر در اختیار نیروی زمینی ارتش بود دانشکده افسری بود.این گروه اولین واحدی بود که با شروع جنگ وارد اهواز شد.در هر منطقه ای درگیری ایجاد می شد از ما درخواست نیرو می کردند. در سفری که به خرمشهر داشتم دیدم که دانشجویان به عنوان محور عملیات ها فعالیت می کنند.این آمادگی به آموزشهایی مربوط می شد که دانشجویان قبل از شروع جنگ در کلاسهای سلاح شناسی دانشکده افسری گذرانده بودند.جنگ در خرمشهر به شکلی بود که نیروها از صبح تا غروب می جنگیدند وبا تاریکی هوا به مقرهای خود در اطراف مسجد خرمشهر برمی گشتند وپس از خوردن غذا واستراحت صبح روز بعد به خط مقدم باز میگشتند.در واقع شب ها فقط تعدادی از نیروها در خط اول باقی می ماندند. دانشکده افسری فرشته نجات خرمشهر بدون اغراق دانشکده افسری در آن مقطع زمانی برای خرمشهر وآبادان فرشته نجات بود.عراق با توجه به تجهیزاتی که در اختیار داشت باید ظرف مدت یک روز خرمشهر را اشغال می کرد ولی همین مقاومت ها باعث شد تا عراق، نهایتاً بعد از 19 روز خرمشهر را دور زد، از کارون عبور کرده وآبادان را محاصره کرد. 25 مهر روزی بود که عراق هر چه داشت از زمین وهوا روی خرمشهر ریخت وبیشترین تلفات را متحمل شدیم.در این روز خرمشهر خونین شهر نامیده شد. تعدادی از دانشجویان ما هم در اثر این حملات مجروح وزخمی شدند وتعدادی هم به شهادت رسیدند.در آن روز جمعاً 13 نفر شهید داشتیم که از این تعداد 3 نفر افسر،2 نفر وظیفه و8 نفر دانشجو داشتیم.تمام تلاش عراق این بود که خرمشهر را اشغال کرده ،وارد آبادان شود.در واقع تمام هدف عراق، اشغال این دو شهر بود. دانشجویان دانشکده افسری در کنار نیروهای گردان لشکر 92،سپاه پاسداران خرمشهر ونیروهای مردمی برای حفظ خرمشهر تلاش ومجاهدت های فراوانی کردند. روزهای سرنوشت ساز 30 مهر، روزی بود که عراق در حال اشغال کامل خرمشهر بود و همزمان، با تمام قوا قصد عبور از کارون ورود به آبادان از طریق پل خرمشهر را داشت. اگر این اتفاق می افتاد سرنوشت جنگ تغییر می کرد. در آن زمان قرار گاه اروند تشکیل شده بود.سرهنگ فروزان فرمانده ژاندارمری کل کشور و فرمانده قرارگاه الوند بود. از سوی وی ابلاغ شد تا من به عنوان فرمانده عملیات خرمشهر به سمت شهر رفته وشروع به فعالیت کنم. در آن شرایط سخت، روز 27 مهرماه به خرمشهر رفتیم.روز 30 مهر وضعیت بسیار حساس شده بود. فرماندهان را جمع کردم که شهید جهان آرا هم در بین آنها بود.به آنها گفتم که باید امشب در شرق کارون دفاع کنیم تا عراق وارد آبادان نشود.شهید جهان آرا وتعدادی از فرماندهان مخالفت می کردند.به شهید جهان آرا گفتم اگر عراق از کارون عبور کند کسی جلودار آن نخواهد بود وکار تمام خواهد شد.در نهایت وی قبول کرد وبه اجماع نظر رسیدیم. نیروها را به شرق کارون منتقل کردیم وبا دفاع جانانه، مانع پیشروی عراق شدیم. این برنامه تا روز 5 آبان ادامه داشت. در این روز یک گردان از لشکر 77 به آبادان اعزام شد ودر آن منطقه نظم نسبی شکل گرفت واز آن جبهه کاملاً مطمئن شدیم. ابلاغیه ارتش برای بازگرداندن دانشجویان دانشکده ستاد ارتش به دانشکده افسری ابلاغ کرد تا دانشجویان را به تهران برای مراسم پایان دوره بازگردانند و پس از اجرای مراسم، مجدداً به جبهه اعزام شوند. شهید نامجوی در آن مقطع شهید شکرریز جانشین دانشکده افسری را به آبادان فرستادند. وقتی ماموریت بازگرداندن دانشجویان به من ابلاغ شد، شهید شکرریز از شهید نامجوی درخواست کرد تا من در منطقه بمانم و به تهران نروم. وی قبول کرد وما دانشجویان را روانه تهران کردیم. تا اسفند در خرمشهر وآبادان بودیم که در نهایت به دانشکده افسری بازگشتم وبه فعالیت در دانشکده افسری ادامه دادم. شهید نامجو تمام زندگی خود را وقف ایجاد نظم در بدنه ارتش کرد شهید نامجوی در راه انسجام دانشکده افسری ونظم بخشیدن به آن تلاش های فراوانی کرد ودر نهایت به عنوان وزیر دفاع منصوب شد.وی در روزهای ابتدایی جنگ، هر هفته در دانشکده بود وبه منزل نمی رفت. از خودروهای ارتش استفاده نمی کرد وبا وسیله شخصی خود تردد می کرد. قبل از نماز صبح در دانشکده بود ونماز را با دانشجویان می خواند. شهید نامجوی تمام زندگی خود را وقف ایجاد نظم در بدنه ارتش کرد. شالوده نظم وانضباطی که امروز در دانشکده افسری امام علی(ع) برقرار می باشد و رهبرمعظم انقلاب در بازدید سالانه، از آن اظهار رضایت کرده اند مرحون تلاش های شبانه روزی این شهید سرافراز وفرمانده بزرگ ایران اسلامی می باشد ومن به این تلاش شهادت می دهم.  

برچسب‌ها