سیره شهدا، 10 نفری که قرار است روی مین بروند آماده باشند
چند قدمی به سمت معبر حرکت کردیم که تخریبچیها آمدند و با خوشحالی اعلام کردند: «دیگر نیازی به شما نیست، معبر را باز کردیم با خیال راحت بروید و عملیات را انجام دهید»
به گزارش خبر گزاری حیات، پای صحبتهای رزمندگان و خانوادههای شهدا که مینشینی، خاطرات تلخ و شیرینی را بیان میکنند که میتوان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، آنها که چه از کودکی و چه در دوران رزمندگی با شهید مأنوس بودند، میتوانند بهترین راوی در معرفی شهیدشان باشند، به همین بهانه بازخوانی داریم از خاطرات شهید محمود طاطیان:رویای نخستین اعزام شهید شده بود، همیشه برایمان از اهداف و راه شهدا میگفت، این که نباید شهدا فراموش شوند و اسلحه به زمین افتاده آنها را باید برداشت. آن وقتها من کلاس پنجم ابتدایی بودم و وقتی او صحبت میکرد، توی دلم میگفتم کی میشود من بزرگ شوم تا به جبهه بروم، وقتی به مقطع راهنمایی رفتم چند بار به مرکز اعزام نیروی سپاه واقع در سورک رفتم ولی آنها قبول نکردند، من به جبهه بروم، میگفتند: «هم سنت کم است و هم قدت کوتاه.» اوایل سال 65 یک شب خواب دیدم در عملیاتی حضور دارم که همه رزمندهها شهید شدند و من هم جزو شهدا هستم ولی نسیمی که میوزید، یقه پیراهنم را تکان میداد و به گردنم میخورد، من احساس کردم زندهام، چشم باز کردم و به شهدا گفتم منم با شما هستم که شهدا در جوابم گفتند: «چطور با ما هستی ولی ما تو را در کنارمان نمیبینیم. وقتی از خواب پا شدم خیس عرق بودم، این خواب مرا دوباره مصمم کرد که به اعزام نیرو، مراجعه کنم، دو یا سه شب بعد دوباره خواب دیدم از بالای پُل لرزانی به پایین سقوط کردم، وقتی داشتم میافتادم دیدم یکی از همان شهدایی که چند شب قبل در خواب دیده بودم، دستم را گرفت و مرا به بالا کشید، آنقدر یا حسین (ع) یا حسین (ع) گفتم که خانوادهام مرا از خواب بیدار کردند. فردای آن روز سریع به اعزام نیرو رفتم و ثبتنام کردم، به قدم ایراد گرفتند ولی دیگر نتوانستند بگویند سنت کم است، چون 17 سالم شده بود، درست در تاریخ 15 تیرماه 65 بعد از عملیات کربلای یک به جبهه اعزام شدم. استقبال با نارنجک در عملیات نصر چهار که منجر به آزادسازی شهر ماووت عراق شد، من در گردان حمزه سیدالشهدا (ع) لشکر ویژه 25 کربلا بودم، این عملیات با سایر عملیاتها فرق داشت، چون تا قبل از این که ما وارد عمل شویم، عراقیها تپهای که نیروهای ما روی آن مستقر بودند را گرفتند ـ تپه سبحان ـ وقتی ما به تپه رسیدیم دیدیم سه ـ چهار نفر از بچهها دارند مقاومت میکنند و چیزی نمانده که عراقیها تپه را بگیرند. در همان لحظه اول معاون گردان حمزه سیدالشهدا (ع) سردار شهید غلامرضا فلاحنژاد شهید شد و خیلی از نیروهای کیفی گردان هم مجروح و شهید شدند، دو ساعتی عملیات عقب افتاد تا دوباره گردان سازماندهی شود. دستور عملیات دوباره صادر شد و ما داخل یک کانال بهسمت قلههای قشن حرکت کردیم، قلههای قشن که پشتسر هم قرار داشت، سه تا بود و فاصله تپه سبحان با قشن حدوداً 700 متری میشد، وقتی وسطهای راه بودیم، عراقیها متوجه عملیات ما شدند و منورها بالای سرمان به رقص درآمدند و منطقه را مثل روز روشن کردند. بچهها بدون وقفه به راه خودشان ادامه دادند و عراقیها با دوشکا ما را زیرآتش گرفتند، خیلی از بچهها مجروح شدند ولی به هر زحمتی بود تا پای قله رفتیم، نزدیک صبح بود که من از چند ناحیه مورد اصابت ترکش نارنجک قرار گرفتم، چون وقتی به بالای قله رسیدیم، عراقیها با نارنجک به استقبال ما آمدند. فرمانده به من گفت: «هر طوری هست خودت را به عقب ببر چون کسی به عقب برنمیگردد.» من کشانکشان راه کانال را گرفتم و به عقب برگشتم، بین راه یکی از مجروحها را دیدم که از ناحیه شکم مجروح شده بود و رودههایش بیرون زده بود، از من خواست کمکش کنم و من با چفیه محکم شکمش را بستم، و چفیه دیگری را در قسمت سینه او گره زدم تا هنگام کشیدنش، در زیر بغل گیر کند، یک سر چفیه را به پای چپم که مجروح شده بود بستم، پای راستم را که سالم بود، محکم به زمین فشار میدادم و او را به همراه خودم به بالای تپه میکشیدم. نزدیکهای صبح چند نفر را دیدم که دارند به سمت ما میآیند، گفتم شاید عراقیها باشند، به آن مجروح گفتم خودت را به مُردن بزن، احتمال دارد عراقیها باشند ولی وقتی به نزدیکیهای ما رسیدند دیدم فارسی صحبت میکنند، نفس راحتی کشیدم و آنها را صدا کردم، وقتی خواستند مرا بالای برانکار بگذارند گفتم اول این برادر را ببرید چون اصلاً حالش خوب نیست، همین کار را کردند و من با گروه دیگری از بچهها به عقب انتقال داده شدم. شرطمان یادت نرود محمود طاطیان میگوید: سومین حضورم در جبههها مصادف با عملیات محرم در سال 61 بود، برادران شهیدم محمدحسن و محمدحسین در آن عملیات فرمانده گردان و فرمانده دسته بودند و من بهدلیل سن کمیکه داشتم، علاوه بر انجام وظایف محولشده، ظرف و لباسهای برادرانم را هم میشستم. روز قبل از عملیات مشغول شستن ظرفهای ناهار برادرانم بودم که با دیدن برادر بزرگم محمدحسن که با شادی عجیبی به طرفم میآمد، شگفتزده شدم، وقتی مرا دید با خوشحالی گفت: «خبر خوشی برایت دارم که اگر شرطم را قبول میکنی، بگویم؟» گفتم: «من که ظرف و لباسهای شما را میشورم، دیگر چه کاری میخواهی برایت انجام دهم؟» گفت: «الان از شناسایی محور موسیان برمیگردم، برای باز کردن معبر به 10 نفر رزمنده نیاز داشتند که از جانشان بگذرند و خودشان را روی مین بیندازند، من هم اولین نفر اسم تو را نوشتم.» باورنکردنی بود، او را در آغوش گرفتم و صورتش را بوسهباران کردم، گفتم: «شرطت هر چه باشد قبول، بگو باید چهکار کنم؟» گفت: «شرطم زیاد سخت نیست، باید حواست را جمع کنی، مدیون من میشوی که اگر شهید شدی شفاعت کردن از مرا در روز قیامت فراموش کنی». در ساعتی که از قبل پیشبینی شده بود پس از 45 روز آموزش مداوم، برای انجام عملیات محرم به سمت محور موسیان حرکت کردیم، باران شدیدی سراسر منطقه را فرا گرفته بود، به حدی که مجبور شدیم تنها به گذاشتن پای خود بر روی جا پای نفر جلویی اکتفا کنیم و هیچ تسلطی نیز بر منطقهای که از آن میگذشتیم، نداشتیم. پس از ساعتها پیادهروی در آن باران شدید و سرمای کمنظیر هوا، به پشت معبرهای مین مورد نظر رسیدیم، عجیب بود و بیشتر چیزی شبیه معجزه، همین که تمام نیروها خود را به تپههای منطقه موسیان ـ که قرار بود عملیات در آن منطقه انجام شود ـ رساندند، بارش باران قطع شد و نور ماه تمام منطقه را روشن کرد. زمستان بود و بهدلیل شدت سرمای هوا، نیروها توان شلیک کردن را هم نداشتند و این عامل، ترس و دلهره را میان نیروها بیشتر کرده بود، پس از استقرار کامل نیروها اعلام کردند 10 نفری که قرار است روی مین بروند آماده باشند. مراسم وداع کوچکی با دوستان و همرزمان برگزار کردیم، برادرم همین که مرا در آغوش گرفت، گفت: «محمود سپردمت به خدا، فقط حواست باشد شرطمان یادت نرود. چند قدمی به سمت معبر حرکت کردیم که تخریبچیها آمدند و با خوشحالی اعلام کردند: «دیگر نیازی به شما نیست، معبر را باز کردیم با خیال راحت بروید و عملیات را انجام دهید.» در آن شب آنقدر باران باریده بود که خاکهای زیادی را شست و موجب شد مینها یکی پس از دیگری سر از خاک بیرون بیاورند و کار تخریبچیها راحتتر از آن چیزی شد که فکرش را میکردند. عراقیها را در داخل سنگرهایشان غافلگیر کردیم، باورشان نمیشد که در آن باران شدید فکر حمله به سرمان بزند. منبع :فارس