کد خبر 123352
۱۹ آبان ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

دلنوشته شهدایی که غریبانه به خاک افتادند

دلنوشته

شهدایی که غریبانه به خاک افتادند

اختصاصی/ بارها شده بود ، بهار ، تابستان ، پاییز ، زمستان روزهایی که پشت سر می گذاشتم ، وقتی نزدیک میدان ونک می شدم ، درهیاهوی رفت و آمدهای مردم ، تنه زدنهایی که گاهی از عجله بود ، کنجکاوی دیدن داخل شیرخوارگاه آمنه نگاه من را به سمت دیوار سمت راست میدان می کشید.تصویر چند نوجوان و جوان بود که دیوار را مزین کرده بود، تصویری که در پس نگاه آفتاب کم رنگ می شد، اما از بالای بالا نگاهشان به زمین بود. سخن از شهدای بهزیستی است، که در همن استان تهران 44 نفر هستند ، همان جوانانی که در طول دوران زندگی شان بارها ، در سطر سطر زندگی خود به دنبال هویت شان می گشتند ، هویتی که حالا شده هویت من و تو ، هویت ما، جوانانی که با شهادتشان رنگ و بوی شناسنامه آبروی ما شده اند. درمیان شهدای دفاع مقدس کم نبودند جوانانی که شاید نام فامیلی نداشتند اما جانشان به رهبر انقلاب اسلامی و خاک وطن گره خورده بود، اصالتشان ایرانی بود و فرزند روح الله بودند. حالا شاید اگر شهدای بهزیستی اسمی بیاید کسی از سردلسوزی بگوید چه غریب شهید شده اند. شاید کسی بگوید کسی را نداشتند تا نامه ای برایش بنویسند ، شاید بگویی چه غریبانه شهید شده اند، اما این روایت من و توست از آنها ، روایت آنها جور دیگری است ، آنها خود را برای من و تو اینگونه معرفی می کنند: من فرزند روح الله هستم ، من از خاک این سرزمینم ،زمان شهادت سرم روی پای مادرم زهرا (س) بود، من شاگرد مکتب حسینم، و چه لذتی داشت که به خاطر خانواده ام به خاطر تو خواهر و برادر ایرانیم سینه سپر کنم، جان دهم تا شما بمانید و آسوده در سایه امنیت درگیر زندگی خود باشید. چه لذتی می بریم ما که شما را از بالای آسمان می بینم .   

برچسب‌ها