شهید مهدی صابری: علی اکبر پدرش شد
یک تنه هرکاری انجام میداد به قول معروف همه فن حریف بود، از آشپزی در هیئت گرفته تا کارهای امدادی، فنی همیشه سنگ تمام میگذاشت .
به گزارش خبرگزاری حیات، یک تنه هرکاری انجام میداد به قول معروف همه فن حریف بود، از آشپزی در هیئت گرفته تا کارهای امدادی، فنی، مخابراتی و اقدامات تخصصی ِ عملیاتی. همیشه سنگ تمام میگذاشت برایش فرقی نداشت کجا کار میکند با کدام تیم شریک است یا کاری که میکند چه چیزی است. هرجایی که بود بهترین بود. بعد از شهادت او، سنگینی ِ جای ِ خالیاش روی دوش خیلیها حس شد. اینها را پدر شهید «مهدی صابری» میگوید. «مهدی صابری» یکی از شهدای افغانستانی مدافع حرم است. بیست و چهار پنج سال بیشتر نداشت اما فرمانده توانای گروهان حضرت علی اکبر(ع) نیروی مخصوص تیپ فاطمیون بود،تیپی که امروز تبدیل به لشکر شده است. در ماجرای گرفتن «تل قرین» که اهمیت فوق العادهای در از بین بردن کمربند حائل رژیم صهیونیستی در بلندیهای جولان داشت، اواخر سال 93 به شهادت رسید. همه او را به یک دلبستگی خاص میشناختند؛ آن هم حُبّ ِ حضرت علی اکبر(ع) بود. هرجا که به نام علی اکبر(ع) مزین بود مهدی صابری هم یک گوشه آن مشغول بود. فرقی نداشت هیئت محلیشان باشد یا گروهان مخصوص تیپ فاطمیون. برای همین وصیتاش را بعد از بسمالله با «یا علی اکبر ِ لیلا» آغاز کرد. رفته بود که برای ایام فاطمیه برگردد، همین هم شد. روز شهادت حضرت زهرا(س) خبر شهادتش را آوردند. پیکر مطهر این شهید و سه تن دیگر از شهدای لشکر فاطمیون همزمان با ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) با حضور مردم شهر مقدس قم تشییع و در قطعه شهدای مدافعان حرم بهشت معصومه (س) به خاک سپرده شد. متن وصیتنامه این شهید مدافع حرم در ادامه میآید: یا علی اکبر لیلا، عشقت میان سینه من پا گرفته شکر خدا که چشم تو ما را گرفته دریاب دلها را تو با گوشه نگاهی حالا که کار عاشقی بالا گرفته عمریست آقا جان دلم از دست رفته پائین پای مرقدت ماوا گرفته گیسو کمند خوش قد و بالای ارباب شش گوشه هم با نور تو معنا گرفته از کودکی آواره روی تو هستم دست دلم را حضرت زهرا گرفته مانند جدت رحمت للعالمینی حیف است دست خالی ما را نبینی امروز سهشنبه پنجم بهمن ماه سال 1393 مصادف با سالروز ولادت بانوی دمشق عقیله بنیهاشم زینب کبری(س) دست به قلم شدم تا سیاه مشقی به نام «وصیتنامه» بنویسم. خدایا! خدای من خدای خوب و مهربانم خیلی خیلی قشنگتر و زیباتر از آن چیزی هستی که من با این سطح پایین معرفت و شناخت که اصلا نداشته محسوب میشود فکر میکنم. روسیاهم. روسیاهم که با 25 سال من نتوانستم در رابطه عبد و معبودی آنطور که باید و شاید وظیفه عبد را به نحو شایسته انجام دهم. از تو ممنونم؛ ممنونم که من را انسان آفریدی انسانی که مسلمان و لایق شکر فراوانتر محب امیر المؤمنین علیابن ابیطالب علیهالسلام... ممنونم که دوران حیاتم را در این بازه زمانی قرار دادی و به من توفیقات و افتخارات خیلی خیلی زیادی عنایت کردی نمونهاش حب شهزاده علی اکبر(ع) است. «الهی انت رب الجلیل و أنا عبدک الذلیل» خدایا توبه من را بپذیر. بر همگان واضح و مبرهن است که وقتی شما مادر، پدر و خواهران عزیزم این دستنوشته را میخوانید من دیگر در بین شما نیستم میخواهم کمی راحتتر و خودمانیتر بدون استرس و رودربایستی با شما صحبت کنم. اول از همه شما پدر مهربانم؛ انصافاً به حالت غبطه میخورم همیشه چند بر هیچ از من جلوتر بودی پدری را در حقم تمام کردی و نشان دادی بهترین بابای دنیا هستی. دوستت دارم پدر. خدا میداند لذتبخشتر از زمانی که دستت را میبوسیدم و صورتم را میبوسیدی در عمرم نداشتم. هیچوقت از خودم بینهایت متنفر نمیشدم جز وقتهایی که دلت را به درد میآوردم. من را ببخش بابا. مامان، مامان، مامان... همین الانش چقدر دلم برایت تنگ شده، خدا میداند خیلی دوستت دارم بیشتر از آن چیزی که فکرش را میکنی. قَدرت را ندانستم حیف در دلم هزار تا حرف هست که در این چند جمله و چند ورق جا نمیشوند و آن حس و حالش را هم نمیتوانم با قلم برایت توصیف کنم. مامان! زیباترین موجود عمرم! قشنگترین کلمه عمرم؛ عشقم، نفسم، همه وجودم دوستت دارم. زهراجانم، نمیدانم چه بنویسم که لایق آن حس قشنگ عاشق خواهر بودن باشد. قابل ستایش ترین دختری هستی که در عمرم دیدم، یک ِ یک، تک ِ تک. عاشقتم خواهر کوچکم. فاطمه جان! آبجی کوچولوی دوست داشتنی. با تو فهمیدم عشق یعنی چه. باورت میشود؟ آنقدری که شما من را دوست داری دوبرابرش من دوستت دارم. پدر و مادرم و خواهران گلم؛ صبر کنید، صبر، صبر، صبر. خواهران خوبم؛ حجاب، حجاب، حجاب. مامان دوستت دارم. بابا دوستت دارم. زهراجان دوستت دارم. فاطمه جان دوستت دارم... و اما؛ روضه گوش دادم مادر شما لباس مشکی تنم کردی و مرا به مجلس عزاداری بردی. مدیونت هستم. پدر شما لقمه حلال در دهانم گذاشتی، ممنونت هستم. روضه لب تشنه؛ روضه بدن ارباً ارباً؛ روضه وداع؛ روضه گودال؛ روضه در؛ روضه پهلو؛ روضه سر بریده. همیشه آرزو داشتم این روضهها همه به سرم بیایند خدا کند. یعنی میشود؟ رسیدن به سن 30 سال، بعد از آقا علی اکبر(ع) برایم ننگ است. تن و بدن سالم داشتن بعد از آقا علی اکبر(ع)؛ اصلاً نمیتوانم تصور کنم. فرق سالم را بعد از آقا علی اکبر(ع) نمیخواهم. چقدر خوب میشد سر در بدنم نداشته باشم. چقدر جالب و رؤیایی و زیباست وقتی ارباب میآیند بالای سرم. تن ِ تکهتکهام برایشان آشنا باشد و با دیدن شباهتهای بدن من و شهزاده علی اکبر(ع) کمی از آن غم و غصه بدن ارباً ارباً تسلی پیدا کند. خدایا نگذار آرزو به دل بمیرم. بابا، مامان، سرتان را جلوی ارباب و بیبی لیلا بالا بگیرید. هزار تا مثل من نه که کل دنیا فدای یک نگاه ارباب به گل روی آقا علیاکبر(ع). اینجوری تازه کمی شما شبیه اهل بیت(ع) شدید همهتان. برایتان از خدا اجر جزیل و صبر جمیل میخواهم. یاعلی اکبر(ع).. سلام من را به همه آشنا و همسایهها برسانید. آخرین نبرد گرفتن «تل قرین» که اهمیت فوق العادهای در از بین بردن کمربند حائل رژیم صهیونیستی در بلندیهای جولان داشت با غیرت حیدری بچه های فاطمیون میسر شد و این پیروزی آسان بدست نیامد. جنگ بچهها خاکریز به خاکریز نبود، بلکه تن به تن با تکفیریها گلاویز شده بودند از بس با سلاحها شلیک کرده بودند که همه از کار افتاده بود. یکی از فرماندهان تعریف میکرد و میگفت: «بچههای خط شکن به فرماندهی شهید مهدی صابری سینه به سینه تکفیریها زد و خورد میکردند تکفیریها که پاتک شدیدی را برای پس گرفتن تل قرین شروع کرده بودند از آسمان و زمین آتش سنگینی میریختند و ما هم از بس با دوشکا و سلاحهای سنگین 23 شلیک کرده بودیم که این سلاحها هم از کار افتاده بود. سختی و شدت جنگ، توانمان را بریده بود و بدتر از همه نداشتن مهمات و از کارافتادگی سلاحها، دشمن را امیدوار کرده بود تنها اسلحهای که با آن نفرات دشمن را به درک میفرستادیم کلاش بود که با پایان یافتن آخرین گلولههایمان عملا آن را هم از دست داده بودیم اما آن طرف مجهز بود به آخرین سلاحهای مدرن هدیه اسرائیل. در این میان شهید مهدی صابری هم فرماندهی میکرد و هم به جهت اینکه آشنایی کاملی به مهارتهای پزشکی و پرستاری داشت به مداوای مجروحین میپرداخت و یکجا بند نمیشد». همه بخاطر تمام شدن مهماتمان در اوج ناامیدی بودیم که ناگهان دیدم شهید فاتح معاون سردار شهید توسلی یک چفیه پر از نارنجک برایمان آورد. هدیهای بود از طرف «ابوحامد» و در آن شرایط سخت خدا میداند که این هدیه چه اندازه شور و شعف در دل مهدی و بچههای خط شکن ایجاد کرد. از آنجا که نسبت به تکفیریها در موضع بالاتری قرار داشتیم و آنها هم در چندمتری ما در پایین تپه در حال بالا آمدن بودند (گویا فهمیده بودند مهماتمان به پایان رسیده و کارمان تمام است) معطل نکردیم و شروع کردیم به انداختن نارنجکها. با هر نارنجکی که پرتاپ میکردیم جمعی از آنها راهی دوزخ میشدند اما انگار تعدادشان کم نمیشد. بیش از صد نفر را به هلاکت رسانده بودیم اما مثل مور و ملخ زیاد میشدند و بالا میآمدند آنها اهمیت تپه را میدانستند و نمیخواستند شکست را قبول کنند. در همین حین از جناح دیگری دشمن قصد نفوذ و قیچی بچهها را داشت که شهید مهدی صابری با تیزهوشی فهمید و در حالی که بقیه افراد از او بی خبر بودند به همراه یکی دیگر از نیروها غریبانه در مقابل وحشیهای تکفیری صف آرایی میکند و جنگ نفر به نفر شروع میشود. مهدی؛ علی اکبر گونه جنگ شدیدی را آغاز میکند دشمن که عقبنشینی کرده و تنها راه چاره را انداختن خمپاره میداند که در این بین ترکش خمپاره مهدی را زخمی میکند. در صحنه نبرد بودیم که دیدم مهدی خودش را با تن مجروح به ما رساند. تا نگاهم به مهدی افتاد دیدم لبهایش از شدت تشنگی خشک شده و دریغ از یک قطره آب برای آرام شدن او. گفتم مهدی جان شما دیگر برگرد عقب. بچهها هستند و شما هم زخمی شدهاید، خون زیادی از شما رفته و توان شما را گرفته است. مهدی با حالتی مظلومانه گفت نه برگشتن من در این شرایط سخت، عین نامردی است. دیدم زیر بار نمیرود نگاهم را برگردانم که یکدفعه دیدم یکی از بچهها فریاد کشید مهدی، مهدی را زدند. تا نگاهم مجددا به مهدی افتاد دیدم مهدی با صورت به زمین خورد سه گلوله همزمان سینه و پهلو و گردن مهدی را درید و خون فواره زد. ایام فاطمیه بود و سالگرد شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها که مهدی مهمان مادر شد. مهدی در فاطمیه زهرایی شد. جوان برومندی که عاشق حضرت علی اکبر علیه السلام بود. با لب تشنه به علی اکبر لیلا پیوست و به آرزوی دیرینش رسید. جای عزاداری نبود پیشانی مهدی را بوسیدم و کار را ادامه دادیم. روی برگشتن و عقب نشینی هم نداشتم و با خودم گفتم ریختن خونم شرف دارد بر برگشتن. در آن شرایط سخت که مهماتمان تمام شده بود به یکی از بچهها که سر نترسی داشت گفتم بیا اینگونه فکر کنیم که ما به دشمن پاتک زدیم و بجای ایستادن و دفاع کردن به سمت آنها یورش ببریم و حمله کنیم. قبول کرد. او از سمت راست و من از چپ به سمت دشمن یورش بردیم در این بین دوشکای دشمن لحظهای از کار نمی افتاد، مقابله سلاح کلاش با گلولههای دوشکا بیشتر به یک شوخی شبیه بود اما به اذن خدا دوشکاچی را به درک فرستادیم و پریدیم پشت دوشکای دشمن. با دوشکای آنها خود تکفیریها را هدف گرفتیم. بعد از مدتی دیدیم خط آرام گرفت بچههای مخابرات خبر آوردند که تکفیریها پشت بیسیم گفتند باید عقب نشینی کرد چون فاطمیون تل قرین را طلسم کرده اند. اینگونه بود که تل قرین با پایمردی شهدایی چون مهدی صابری به تصرف کامل درآمد و کمر اسرائیل شکست و خط حائلی که اسرائیل با کمک تکفیریها برای امنیت خود به دور خود تنیده بود از هم پاشید و شکست. آخرین دست نوشته «بسمه تعالی» «حرف گنده تر از دهان» شهادت رو با هیچ چیزی عوض نمی کنم... 1) هنگام شهادت یقین دارم آقا ابا عبدالله(ع) میان بالا سر آدم. 2) در واقع به خاطر همینه که شهادت رو با هیچ چیز عوض نمی کنم؛ حتی زیارت حرم اربابم اونم روز اربعین. 3) اما از اونجایی که هنوز فکر می کنم اندازه شهادت نشدم دلتنگ حرم ارباب شدم! مثل همیشه.." و شاید تنها همین چند جمله گویای تمام حرف های ناگفته شهدای مدافع حرم باشد، شهدایی که از رزمندگان 8 سال جنگ تحمیلی ایران الگو گرفتند... «حجتالاسلام صابری» پدر شهید مدافع حرم «مهدی صابری» من سال 1365 به ایران آمدم و در قم ساکن شدم. در حوزه علمیه قم تحصیل را شروع کردم و الان هم فارغ التحصیل سطح چهار از معارف هستم، دوره کارشناسی ارشد رشته ادبیات فارسی را هم تمام کردم و در حال نگارش پایان نامه آن هستم. پدرم در منطقه سکونت ما معروف به حاجی سرور کربلایی بود. او عاشق اهل بیت(ع) بود، در بین مردم به عنوان بزرگ، ریش سفید و مصلح شهرت داشت همشه به کار خیر مشغول بود. از زمانی که من یادم میآید، پدرم خادم اهل بیت(ع) بود، خودش حسینیهای در منطقه ساخت که خادمش هم بود و الان بیست و دو سالی از آن موقع میگذرد. در افغانستان یک رسمی است که در ایام غیر عزاداری، یعنی ایام ماه محرم و صفر و … در روزهای دیگر سال و در روزهای جمعه مراسمی با عنوان «جمعهخوانی» در حسینیه برگزار میشود و در آن مجالس از فضائل ائمه(ع) گفته میشود و نوحهخوانی میشود. این رسم حدود 100 سال است که برقرار شده و من از زمانی که به یاد دارم این رسم در منطقه مان برقرار بود و هنوز هم ادامه دارد. پدرم یکی از افراد پیگیر برای برگزاری این مراسم بود. او همه فرزندانش را عاشق و محب اهل بیت(ع) بار آورد، ویژگی دیگرش این بود که علاقه ویژهای به روحانیون داشت، اگر یک روحانی از نجف یا مشهد میآمد، حتماً سراغ او میرفت و برای منطقه دعوتش میکرد. به همین منوال مرا هم تشویق کرد که به حوزه علمیه قم بیایم. 15 سالم بود که به همراه بستگان به قم آمدم. بعد از دو سال پدرم برای دیدن ما و زیارت حضرت رضا(ع) و حضرت معصومه(س) به ایران آمد و به مدت دو سال در پادگان اهواز بود. من هم ماهی چندبار به دیدنش می رفتم و در آنجا با جنگ و جبهه آشنا شدم. پدرم علاقه ویژهای به امام رضا(ع) داشت و بسیار عاشق امام خمینی(ره) بود. الان هم افراد زیادی در دورترین نقاط افغانستان با عشق امام خمینی زندگی میکنند. حتی در زمان جنگ عکس امام روی سینههایشان بود، در افغانستان هم مجاهدینی بودند که عکس امام را داشتند و با بهترین قیمت عکس را میخریدند. ما سال 65 که به ایران آمدیم و طلبه شدیم، یک حزب جهادی به نام جبهه متحد که یکی از رهبرانش شهید مصباح بود؛ مدرسه هجرت را گرفته بود و ما 30 نفر آنجا درس میخواندیم حدود سه سال آنجا درس خواندیم و در حوزه پذیرفته شدیم. پدرم که به ایران آمد اصرار داشت که ازدواج کنم من در سن 19 سالگی ازدواج کردم و حاصل این زندگی آقا مهدی و فاطمه و زهرا شد. مهدی اولین فرزند خانواده بود. او در تاریخ چهاردهم فروردین ماه سال 1368 در درمانگاه جواد الائمه مشهد به دنیا آمد، خانواده همسرم در مشهد بودند؛ برای تولد مهدی به مشهد رفتیم. مهدی از سن چهار پنج سالگی دو جزء قرآن را حفظ کرده بود و در خانه با او کار کرده بودیم. در دبیرستان معلم هایش خیلی او را دوست داشتند. یکی از معلمهایش به نام آقای جعفری یک حسینیه حضرت ابوالفضل(ع) داشت. مهدی از کوچکی صدای خیلی خوبی داشت و معلمش می گفت بیا در حسینیه ما و نوحه بخوان. مهدی قرآن را هم حفظ میکرد اما چون من به سفر افغانستان رفتم نشد در ادامه حفظ کمکش کنم و حفظیات او در آن سن در همان حد باقی ماند. دبیرستان را در مدرسه شهید صدر گذراند و نمرات خیلی خوبی میآورد همیشه نمرههایش بالای 18 بود و برای دانشگاه هم در رشته زمین شناسی قبول شد. پارسال سال آخر درسش بود ولی علاقه به حضرت رقیه(س) و حضرت زینب(س) باعث شد که درسش را نیمه تمام رها کند و برود. به نظر من شهادت یک سعادت است و همانطور که حضرت امام فرمودند «شهید سعید است و شهادت سعادت»؛ انسان باید لیاقت و شایستگی داشته باشد که بتواند این سعادت را به دست آورد و پسرم این لیاقت را داشت و دلیل این لیاقت علاقه و محبت خاصش به اهل بیت(ع) بود. یک محبتی است که شیوه خاصی دارد. شهید اخلاقش همهجا، زبانزد بود و همیشه لبخند به لب داشت. همیشه افراد را محترمانه صدا میکرد و این ادبش در محبت به اهل بیت(ع) هم ورود پیدا کرده بود. در بین اهل بیت(ع) عشق خاصی به حضرت علی اکبر(ع) داشت و ذکر همیشگیاش حضرت علی اکبر(ع) بود. وقتی میخواست از جایش برخیزد میگفت یا شاهزاده علی اکبر که حتی وصیت نامه اش را بعد از بسم الله الرحمن الرحیم، با «یا علی اکبر لیلا» آغاز کرده بود. هیئتی که ما داشتیم به نام حضرت علی اکبر بود، عضو هیئت شده بود. همیشه تولد یا شهادت ایشان را الزاماً در خانه خودمان برگزار میکرد و وقتی که ما برای مستأجری به این خانه آمدیم به او گفتیم این خانه جان میدهد برای هیئت گرفتن. وی از اول محرم تا آخر ماه صفر لباس مشکی میپوشید، لباس مشکیاش را در نمیآورد و هیچ وقت لباس مشکی را که در مصیبت اهل بیت(ع) به تن میکرد در عزای اقوام استفاده نمیکرد. همیشه خودش لباسش را می شست و اتو میکرد. مهدی در ماه محرم و صفر به خانواده تعلق نداشت. تا نیمههای شب در هیئت بود. کارهایی مثل آشپزی و کارهای خدماتی را انجام میداد و بعد به خانه میآمد. چون صدایش خوب بود در هیئت هم قرآن میخواند هم مداحی میکرد. من فکر میکنم نتیجه آن عشق و علاقهاش به اهل بیت(ع) بود که باعث شد شهادت نصیبش شود. ویژگی دیگرش این بود که وارد هرکاری که میشد با نیت پاک و توان بسیار وارد میشد. برای نمونه ایشان یکی از نیروهای ستاد اعتکاف بود که کارهای فرهنگی مثل چاپ بنر و دعوت از بزرگان را او انجام میداد نامهها را او میرساند و ستاد اعتکاف هم در ایام شهادتش خیلی با ما همکاری کردند و به اندازه ما از نبودن ِ او ناراحت بودند و دو بار هم برایش یادبود گرفتند. یکی از کارهایی که ستاد اعتکاف قم هر سال در ایام فاطمیه انجام میدهد، این است که حدیث غربت را به شکل یک فرهنگ عملی میکند. یعنی برای مثال میآید چیزی شبیه محله بنیهاشم درست میکند. شهید همیشه در ایام فاطمیه این کارها را انجام میداد به قدری در کارش مصمم و با اراده بود که میگویند بعد از مهدی هر نیرویی را جایش آوردیم برایمان کافی نبوده و جایش خیلی خالی است. هرجایی که بود از کار کم نمیگذاشت و به نحو احسن آن را انجام میداد، همه به او درخواست همکاری میدادند و میگفتند بیا با ما کار کن. از جایی به بعد گویا به دلیل تفاهمات صورت گرفته میان مقامات ایرانی و دولت سوریه و لشگر فاطمیون مقرر شده بود که شهدای مدافع حرم افغانستانی که مهاجر ایرانی بودند و خودشان رفته بودند یا خانوادهای در اینجا داشتند، پیکرشان بعد از شهادت به ایران آورده شده و در کنار خانواده به خاک سپرده شوند. خب ما در شهر میدیدیم که برای ایشان مراسم بزرگداشت و تشییع هم برگزار میشود. تقریبا از همان اوایل که این شهدا را میآوردند، آقا مهدی پیگیر قضیه بود و در تشییع شهدا شرکت میکرد. خیلی ناراحت بود و میگفت اجازه بدهید من هم بروم. مادرش اجازه نمیداد. من گفتم تابستانها اکثرا به افغانستان میروم و مادرت تنها است. گفت پس من هم به شرطی رضایت دارم به افغانستان بروی که وقتی برگشتی من به سوریه بروم. من هم موافقت کردم و گفتم اگر برگشتم و تو اجازه مادرت را گرفته بودی اجازه من هم صادر است. وقتی برگشتم خوشحال بود فهمیدم مادرش راضی شده است. مرداد ماه بود که گفت به من رضایت نامه کتبی بدهید. روزی که میخواست برود گفت بابا اگر از ته دلت راضی هستی؟ دوست دارم خودت تا جمع دوستانی که بنای رفتن دارند، من را ببری. گفتم چشم. قرارشان دم عوارضی بود و تا آنجا او را بردم، آنجا ماشین ایستاده بود. نزدیکی مسجد عوارضی ایستاده بودیم. گفت بابا من یکسال است که حواسم جمع نیست؛ دانشگاه هم که میروم فکرم جای دیگری است. شما از ته دل اجازه میدهی من به حرم حضرت زینب(س) بروم و دلم تسکین پیدا کند، دفعه بعد اگر نخواستید نمیروم؟ مخالفتی نکردم. خداحافظی کردیم؛ حدوداً چهار ماه آنجا در قسمت مخابرات بود. الحمدالله شهید هوش و ذکاوت عجیبی داشت، در کارهای کامپیوتری متخصص بود و در قسمت مخابرات هم که رفته بود فرماندهاش میگفت به من گفتند این مقدار نیرو دست شما باشد، رفتم نیروهایم را دیدم که دو نفر کم هستند یکی از آنها مهدی بود، سراغش را گرفتم، گفتند در بخش مخابرات است و تعجب کردم چون این قسمت یعنی بخش مخابرات و مقر بیسیم دست بچههای رده بالا و آموزش دیده بوده و باید همگی آنجا تخصص داشته باشند، خودم رفتم و دیدم که مهدی هم روی کارها تسلط کامل دارد. یکی از همرزمانش برایم تعریف می کرد که در یک عملیات او به قدری مهارت داشت که توانسته بود در منطقه عملیاتی یک دستگاهی با خود ببرد که بی سیم را شارژ میکرد در این صورت دیگر نیازی برای بازگشت به مقر و شارژ بی سیمها نبود. آنقدر مهارت داشت که بچههای رزمنده با تجربه که در جبهههای جهاد متعددی حضور داشتند، مخابرات را به طور کامل به مهدی سپرده بودند. او دوره هلال احمر و کوهنوردی را هم گذرانده بود میگفتند به قدری خوب پانسمان کردن را بلد بود که دکتری که پایین کوه در بهداری کار میکرد، گفته بود مهدی بیاید زیر دست من کار کند. بار اول که برگشت دو روز بیشتر در قم نماند و به مادرش گفت باید به مشهد برویم. بعد از زیارت در صحن طلا خنده ای کرده بود و به مادرش گفته بود من امضای شهادتم را از امام رضا(ع) گرفتم. به من گفت بابا من دفعه اول برای دلم رفتم اما حالا فکر میکنم وظیفه باشد چون نیروهای فاطمیون از همه لحاظ در آنجا نقش دارند. آقای اسحاقیان که از روحانیون آنجا بود، خیلی ناراحت بود. میگفت عدهای از رزمندگان بعد از نبرد، دنبال شام و غذا هستند و او دنبال این بود که وسایل روضه را آماده کند. حتی ایشان میگفت میدیدم که گاهی شام نمیخورد و بر خودم لازم میدانستم که اول شامش را بخورد و بعد دنبال کار برود. دفعه دوم گفت به عنوان وظیفه میروم و در ایام فاطمیه برمیگردم، چون ما به همراه مادرش دهه فاطمیه را روضه میگیریم، گفت بر میگردم تا هم به شما کمک کنم و هم کارهایم را انجام دهم، همان روز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) هم برگشت اما نه خودش. خبر شهادتش را برایمان آوردند. مهدی دوبار پیاده به کربلا رفت. ما پارسال که میخواستیم برویم گذرنامهاش را گذاشت و گفت که برای اربعین بر میگردم. نزدیک اربعین که گفتم آقا مهدی بر میگردی یا نه؟ گفت بابا من اربعین به کربلا رفتهام. آنجا اطراف آقا امام حسین(ع) و آقا ابالفضل(ع) خیلی شلوغ است اما من دوست دارم که اربعین کنار حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) باشم که خیلی غریب و خلوت است. ما اربعین که به کربلا رفتیم در حرم حضرت اباعبدالله حسین(ع) گفتم خدایا آنچه که صلاح و خوبی مهدی است نصیبش گردان. مادرش هم همین دعا را کرد. وقتی میخواست برود به مسئول هیئت یعنی آقای فاطمی گفته بود فکر نکنم برگردم و اگر برنگشتم جنازه من را بیاورید و برای من عزاداری کنید، روضه را هم آقای محمدی بخواند و پرچم حضرت علی اکبر(ع) را روی تابوتم بگذارید. نماز میت را آقای میرزا محمدی بخواند و وصیتش همانطور که او خواسته بود، عملی شد. مهدی میدانست مادرش دلتنگی میکند، برای همین هر شب نظم خاصی را در تماسهایش برقرار میکرد. شده بود 30 ثانیه زنگ میزد و میگفت من سالمام تا نگرانش نباشیم، اما از پنجشنبه بعد از ظهر ارتباطش قطع شد و دیگر زنگ نزد. مادرش دستپاچه شده بود. تقریبا روز شنبه بود که ما به آنجا زنگ زدیم فرماندهاش گفت ما از پنجشنبه درگیر عملیات هستیم و من از منطقهای که مهدی آنجاست دور هستم، وقتی به آنجا برسم میگویم تماس بگیرد. فردای آن روز بعد از ظهر به ما خبر دادند که مهدی شهید شده است. گفتند همان شنبه که ما تماس گرفتیم مهدی شهید شده بود ولی آنها هنوز نمیدانستند. من از این ناراحت بودم که اگر وقتی خبر شهادت و یا اسیری مهدی را بیاورند من چگونه به مادر و خواهرانش جواب بدهم. فکر کردن به این مسئله برایم سخت بود؛ وقتی تلفنی خبر شهادت مهدی را شنیدم، گفتند ما میخواهیم بیاییم خانهتان. اما چون میخواستم مادر مهدی را آماده کنم گفتم برای آمدن به اینجا بعدا به شما خبر میدهم، مادرش گفت چه شده است؟ من گفتم مهدی به شهادت رسیده، همانطوری ایستاده بودم و وقتی این حرف را زدم پاهایم سست شد و نشستم ولی مادرش با صبوری خاصی گفت «مهدی برای شهادت رفته بود و واقعاً شهادت را میخواست». دیدم که مادرش با صبر و بردباری میگوید و این باعث تقویت صبر و روحیه من هم شد. خواهر بزرگش آن روز برای ایام فاطمیه برنامه داشت و مجری برنامه بود، ساعت شش برنامه اش شروع میشد. مادرش گفت خبرش کنیم یا نه؟ من گفتم بگذاریم بعد از برنامهاش وقتی به خانه آمد متوجه شود. الحمدالله من لطف و عنایت حضرت زینب(س) را در نوع مواجهه خانواده ام با این اتفاق به چشم خود دیدم و لمس کردم. مادر شهید مدافع حرم «مهدی صابری» مهدی خیلی مهربان بود مخصوصا نسبت به افراد فقیر، ضعیف و ناتوان. همهجا اینطور بود فرق نمیکرد که کجا باشد. همه همسایه های ما آذریزبان هستند و آدمهای مقیدی هستند و خیلی با مهدی خوب بودند کوچک و بزرگ همه با او رفیق بودند مهدی در همه مراسمهایشان شرکت میکردند.چند روز پیش یکی از همسایهها گفت از وقتی مهدی نیست کوچه خالی شده است. وقتی مهدی رفت همه اقوام گفتند نگذارید برود، یک پسر است همه به او احتیاج دارند. اما مهدی خودش این مسیر را انتخاب کرده بود، می گفتیم مهدی که عاشق ائمه(ع) و اهل بیت(ع) است، نمیشود جلویش را گرفت. دوسال بود که میخواست برود میگفتم شما بروی خواهرانت تنها میشوند. دو تا خواهر دارد. در هیئتها به من میگفت مادر از ته دلت برایم سر نماز و در این مجالس دعا کن. نمیدانستم حاجتش چیست من همیشه سر نمازهایم برای حاجتش دعا میکردم که الحمدلله عاقبت بخیر شد. نیتش این آخریها فقط این بود که من راضی باشم و دلم اجازه بدهد که به سوریه برود. یک سری بین مرخصیهایش به مشهد رفتیم موقعی که به صحن آمدیم، دیدم دارد میخندد گفت «اجازه شهادتم را از آقا امام رضا(ع) گرفتم». گفتم مادر اگر شما بروی من تنها هستم و دیگر کسی نیست مرا به اینجا بیاورد با لبخند به من گفت «خدا هست». با خواهرانش خیلی مهربان بود از کودکی آنها را مدرسه میبرد و میآورد. 13 سال تمام است که در این شهر هستیم زهرا و فاطمه را همه میشناسند و همه دیدهاند مهدی همیشه کنارشان بوده است. همیشه وقتی با هم بیرون میرفتیم میگفت اول شما برو و همیشه همراهمان بود. عاشق مادرش حضرت زهرا(س) بود. به ائمه(ع) ارادت بسیار داشت. همیشه روی اعتقاداتش پایبند بود. الان که نیست؛ نبودنش را خیلی حس میکنم. شهادت برای خود او خیلی خوب شد چون سعادتی بود که خیلی دوست داشت نصیبش شود. قاری قرآن و حافظ هم بود صدای رسایی هم داشت. صدایش خیلی قشنگ بود به او میگفتیم از صدایت استفاده کن برو در هیئتها مداحی کن. قصد داشت مداحی کند. همیشه برای زیارت لباس تمیز میپوشید و به حرم میرفت، اول از پایین پای حضرت معصومه(س) میآمد و بعد هم در ورودی صحن و بیرون را میبوسید و بعد به داخل میآمد. میگفتم مهدی جان مردم دارند نگاهت میکنند میگفت عیب ندارد بی بی معصومه(س) باید مرا موقع ورود ببیند بقیه مهم نیست که چطور نگاه میکنند. از سن 10- 12 سالگی روزه میگرفت. آن موقعها خواهرش 9 ساله بود برای اینکه خواهرش تنها بود همهاش با او روزه میگرفت یادم نمیآید یک روز از روزههایش را تا به حال خورده باشد. یک بار کار یکی از دوستان مهدی در تهران گیر کرده بود مجبور بود بین تهران و کرج مدام رفت و آمد کند در آن هوای گرم اما روزهاش را نخورد گفتم روزه تو که الان قضا شده پس یک چیزی بخور گفت نمیخواهم احترام روزه را بشکنم، حیفم میآید چیزی بخورم. به انجام مستحبات هم خیلی اهمیت میداد. بدون اجازه من و پدرش هیچوقت کاری انجام نداد. الحمدلله تفریحاتش سالم بود. شکر خدا از کودکی کوهنوردی و صحرانوردی میرفت و در هلال احمر فعالیت داشت. دوستانش هم همگی سالم بودند. در همین محله خودمان بچههای کوچک وقتی بازی میکردند تا مهدی را میدیدند جلو می رفتند، سلام میکردند چون مهدی همیشه با آنها خوب بود. اگر مشکلی داشتند با او در میان میگذاشتند، مهدی سنگ صبور همه بود و با همه خوب بود. یکبار برای اربعین رفته بود کربلا و با یک پیرمرد روحانی سیدی آشنا شده بود و مهدی در جریان پیادهروی به آنها کمک کرده بود. وقتی مهدی شهید شد، او خیلی ناراحت شده بود و به اینجا آمد و تعریف میکرد که مهدی در آن سفر برای همسرش چهارچرخ گرفته بود. همسرش را با چهارچرخ از کجا تا کجا برده بود و پولش را هم نگرفته بود، یا اینکه یک روحانی از سمت بیرجند با خانوادههایشان آمدند برایشان بلیط گرفته بود، در سفارت کارهایشان را درست کرده بود و در مسیر مراقب اینها بود، چون بچه کوچک داشتند و آنها را رها نکرده بود و آنها هنوز با ما تماس می گیرند. دست خیر داشت پیرزن و پیرمردی میدید سوار ماشین میکرد، کمک میکرد. من به شوخی میگفتم مامان! پول بنزین و گاز را از آنها بگیر. میگفت اینها را خدا میرساند همیشه وسط راه که مسافر میزد پولهایشان را به کسانی میداد که نیاز داشتند آنها را برای خودش مصرف نمیکرد. حقوقش را به کسانی میبخشید که نیاز داشتند. مهدی هم کار میکرد هم درس میخواند ولی حقوقش را مصرف نمیکرد. پول را برای خودش نگه نمیداشت. مشهد رفته بودیم در قطار؛ یکی از اهالی پاکستان بار سنگینی داشت. بار او را کمک میکرد به او گفتم مادر از کجا میدانی که او شیعه است که کمکش میکنی؟ گفت مسلمان که هست با من که یکی هست بگذار کمک کنم تا مسلمانی و خلق و خوی شیعه را به هم بشناسانیم. هرجا میروم میگویم خدا را شکر که مهدی همه جا کمک میکرده و اینها همه روز قیامت شهادت میدهند. ایام محرم و صفر آنقدر کمک میکرد که دستهایش زخم میشد. ایام فاطمیه از شدت عزاداری همیشه بدنش کوفته بود. پدرش میگفت اگر کسی تو را ببیند فکر میکند کتک خوردهای یا دعوا کردهای میگفت عیب ندارد هرکس هرفکری میخواهد بکند، بکند. دوستانش میگفتند صدای گریهاش همیشه بلند بود. اما امسال دیگر صدای مهدی نیامد. من مهدی را فدایی حضرت زینب(س) حساب کردم. اربعین به کربلا رفتم. تا به حال نرفته بودم. تل زینبیه که نشسته بودم خیمهگاه دست راستم بود آنجا دلم عجیب برای حضرت سوخت گفتم مهدی ِ من الان برای شما در حال جنگ است، هیچ کدام از سختیهای شما را به قدر ذرهای ما نچشیدیم و همه فرزندان ما فدای سر شما. ما خاک پای حضرت زینب(س) و مدافعان ایشان هم نیستیم. یادم نمی رود که مینشست دعای عهد میخواند و محاسنش را میگرفت میگفت اینها را میگیرم تا روز قیامت این صورت در آتش نسوزد به خودم میگفتم یک بچه در سن 24 سالگی چطوری از آتش آن دنیا میترسد. دلم برای صدای یا الله گفتنش تنگ می شود؛ وقتی از در میآمد بلند یا الله میگفت میگفتم الان که کسی نیست چرا یا الله میگویی؟ میگفت شما که هستید شاید زهرا خانه باشد میگفت «یا الله» اسم خداوند است. اشکالی هم ندارد اگر زیاد بگوییم. قبل از اینکه به سوریه برود برایش یک جا خواستگاری رفتیم و جور نشد. مهدی خیلی خوشحال شده بود. پدرش به او گفت مهدی جان معمولا وقتی یک خواستگاری جور میشود یک نفر این قدر خوشحال میشود. تو چرا از جور نشدن این قدر ذوق کردهای؟ مهدی گفت من فقط به خاطر دل شما و مادرم آمده بودم نمیخواهم دختر مردم اسیر من بشود. به خاطر فعالیت ها و شرایطش مخالف ازدواج در این دوران بود. انگار وقتش را مناسب نمیدانست. علاقهمند بود دو پسر داشته باشد یکی به نام علی اکبر، یکی به نام علی اصغر و همیشه به خواهرش میگفت که دوست دارد اسم دخترهایش را زینب و رقیه بگذارد. این آخریها به دوستش گفته بود که من همیشه میگویم دوست دارم علی اکبر و علی اصغر داشته باشم اما حالا به این فکر افتادهام چرا خودم علی اکبر پدرم نشوم؟ حالا هم، علی اکبر پدرش شد. مثل مادرش پهلویش شکافته شد. انشاءالله خود حضرت زهرا(س) پسرم را شفاعت کند.