حسین خدابخش: رزمندگان به عشق ولایت در جبهه ها می جنگیدند
همه بچه ها به عشق ولایت در جبهه ها می جنگیدند ودر هر لحظه گوش به فرمان امام بودند واطاعت امر می کردند.این اطاعت باعث می شد نه خستگی بر آنها تاثیر بگذارد ونه ترس برآنها غلبه کند.
اختصاصی/به گزارش خبرگزاری حیات،حسین خدابخش از فرماندهان لجستیکی جبهه گیلانغرب بود. وی نقش موثری در پیروزی های رزمندگان اسلام در محورهای عملیاتی منطقه غرب داشت.مطالبی که در زیر می خوانید قسمت دوم خاطرات ناشنیده این فرمانده دوران دفاع مقدس می باشد. حسین خدابخش در مورد کمبود تجهیزات وابتکارهایی که رزمندگان برای پیشبرد کارها به خرج می دادند اظهار کرد: امکانات موتوری ما چندین ماشین رده خارج ادارات بود .بخش مهندسی ما برعهده یکی از بچه های میدان خراسان به نام "پالاش" بود.در واقع مهندسی که باید این جاده 40 کیلومتری محورهای عملیاتی را آماده می کرد،جوانی بود که هیچ امکاناتی نداشت.زرنگی که این جوان به خرج می داد این بود که از بچه های ارتش برای مدت کوتاهی لودر یا بولدوزر می گرفت واز من هم بلندگووسیم می گرفت.سپس صدای آنها را ضبط می کرد وبلندگو را صدمتر دورتر از محل کارش می گذاشت وضبط را روشن می کرد.دشمن صدا را می شنید وهمان سمت را زیر آتش سنگین می گرفت واین بچه با چنگ ودندان جاده را می کند وصاف می کرد وبه پیش می رفت. وی افزود: مهمات وسلاح ما هم با وجود بنی صدر خائن ونماینده اش، سرهنگ عطاریان که در غرب کشور بود وضعیت نامساعدی داشت.در هرمنطقه یا پادگانی که از اسلحه ژ-3 استفاده می کرد فشنگ اسلحه ام -1 توزیع می شد وبلعکس.ستون به ستون از بچه ها را سرهنگ عطاریان لو می داد وبه جای اینکه از بچه ها پشتیبانی کند به دشمن گرا می داد وعامل شهادت بچه ها می شد که در نهایت به خاطر همین خیانت ها اعدام شد. خدابخش در ادامه گفت: نیروهای بسیج وسپاه مامور بنه آمادگاه لشکری می شدند که در منطقه هشت بود،به مدت سه ماه دراین منطقه به لشکر 81 وصل شده بودیم وفرمانده لشکرهمین سرهنگ عطاریان بود که وظیفه اش تحویل تدارکات به ما بود.دوقبضه خمپاره 120 داشتیم که در عرض 3 ماه وبا درخواست های مکرر وپیگیری که انجام دادیم 270 گلوله تحویل گرفتیم.این تعداد گلوله برای 8 محور عملیاتی که دائماً زیر آتش بودندودشمن آنجا را شخم می زد ناچیز بود،تا جایی که بچه ها دلشان نمی آمد ازاین گلوله ها استفاده کنند وسعی می کردند که این گلوله ها را برای روز مبادا وشرایط اضطراری استفاده کنند. این فرمانده دوران دفاع مقدس در ادامه با بیان خاطره ای از محور های عملیاتی اظهار کرد: کمبود مهمات در منطقه بسیار احساس می شد وبچه ها از ترفندی برای مقابله با دشمن وجبران این کمبود ها استفاده می کردند.برای مثال به محور چاغالوند رفته بودم.دیدم بچه ها قوطی های خالی کنسرو را سوراخ کرده بودند ومثل دانه های تسبیح ،سیم از داخل آن می گذشت،بعد اینها را به یک تایر فرسوده بسته بودند.از بچه ها پرسیدم این چیه؟! گفتند مگر خبرنداری؟ امشب عملیات داریم.پرسیدم پس اینها چه چیزی هستند؟اینها مهمات واسلحه ما هستند وچون امشب شما پیش ما هستید می خواهیم عملیات کنیم. وی در ادامه گفت: ساعت 1 نیمه شب شد وبچه ها می خواستند عملیات کنند ومن از همه جا بی خبرانتظار می کشیدم.همه جمع شدند واین لاستیک ها را که با خود قوطی کنسرو حمل می کرد از قله چاغالوند به پایین رها کردند.تایر با سروصدای فراوان تا پایین قله رفت.آن شب تا خود صبح،دشمن منطقه را زیر آتش سنگین گرفت،در واقع رزمندگان ما به این شکل خواب را از دشمن می گرفتند وبه آنها استرس وارد می کردند.این بود تمام امکاناتی که در اختیار بچه های محور بود. خدابخش با تشریح موقعیت پادگان ابوذر ،به بیان دوران حضور خود در این منطقه پرداخت واظهار کرد: در مقطع دیگری حاج بابا فرمانده پادگان ابوذر ومحورهای عملیاتی اون منطقه از من دعوت کرد ودر نهایت مسئول لجستیکی پادگان ابوذر شدم.پادگان ابوذر لنگرگاه نیروها بود واز هر شهرستانی نیرو می آمد،آنجا آموزش می دید،چون در آن مقطع هنوز تیپ ولشکری شکل نگرفته بود،اما تقریباً از اواخر سال 62 انسجام لازم شکل گرفت وبچه ها امکانات کردند.پادگان ابوذر محورهای عملیاتی دشت ذهاب،قلاویزوبازی دراز را تحت پوشش قرار می داد . وی گفت: در آن زمان سرپل ذهاب زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشت.در این منطقه تنگه ورودی به نام کل داوود وجود داشت.ما همیشه تعجب می کردیم که عراق این تنگه را با تیر مستقیم مورد هدف قرارمی داد.چون تیر منحنی زن از توپ شلیک می شود وتیر مستقیم از تانک.برای ما جای سوال بود که تیر مستقیم که به وسیله تانک شلیک می شود چگونه از نوک قله بازی دراز منطقه را مورد هدف قرار می دهد؟بعدها فهمیدیم که دشمن تا نوک قله را آسفالت کرده وکلیه ادوات واز جمله تانک ها را به آنجا منتقل کرده بود. خدابخش افزود: خواست خدا بود که ما سالم در آن منطقه آمدوشد می کردیم.واقعاً در تمام مسائل خداوند گره کارها را باز می کرد،در کل خدا ما را هدایت ومحافظت می کرد.انگار دشمن کور بود وما را نمی دید.بعدها که از بالای بازی دراز تنگه را می دیدیم به قدری بر منطقه مسلط بودیم که هیچ چیزی نمی توانست بدون دیده شدن رد شود ودر همه حال قابل شناسایی بود.حال چطوربا ماشین، روزوشب از این تنگه رد می شدیم وآنها ما را نمی دیدند ویا نمی توانستند ما را هدف قرار دهند جای تعجب وسوال دارد!! وی در ادامه گفت: وقتی عراق قصرشیرین را محاصره کرد،از کلانتر، گلوکاه را گرفت وبسیاری از مردم آن منطقه را محاصره واسیر کرد.مردمی که موفق به فرار شده بودند با پای برهنه به کوه های بازی دراز زدند تا خودشان را به پادگان ابوذر برسانند.عراق تا سرپل ذهاب پیش روی کرد ورادیو اعلام کرد پادگان ابوذر را عراقی ها گرفتند. حسین خدابخش درباره حمله دشمن به پادگان ابوذر ورشادت های شهید شیرودی اظهار کرد:علی اکبرشیرودی به بچه های سپاه وافرادی که می خواستند پادگان را قبل از اینکه به دست دشمن بیافتد منهدم کنند اعلام کرد که هرکسی بخواهد، می تواند برود.انهدام پادگان بر عهده کسانی است که تا آخرین قطره خونشان برای حفاظت از پادگان می مانند،سپس شروع به شکار تانک های عراقی در دشت ذهاب، سرپل ذهاب وپشت دانه خوش کردو عراق را تا دانه خوش کشاند.بعد از آن بچه ها شروع به عملیات کردند ودر زمان غلامعلی پیشک درگیری به رودخانه افشارآباد کشیده شد. وی در ادامه گفت: از رودخانه افشارآبادتا قله بازی دراز(1050،1100،1100 صخره ای تا 1150 )وجب به وجب شهید دادیم تا توانستیم این قله استراتژیک را تصرف کنیم.من چهارچرخ ماشین را زنجیر می بستم تا بتواند از قله بالا برود.سرپل ذهاب برف به خود نمی دید ولی آنقدر سربالایی های شدید داشت که ماشین فقط می توانست تا قسمت هایی از مسیربالا رود وبچه ها باید بقیه امکانات را خود به بالای مسیرمنتقل می کردند. خدابخش با تشریح موقعیت عملیاتی منطقه، بعد از فتح خرمشهر،درباره عملیات دشت ذهاب گفت: بعد از فتح خرمشهر،حدود 4 ماه در تدارک عملیات در دشت ذهاب بودیم.در منطقه ریجاب روستای زرده قرار داشت که ما بنه تدارکاتی را در آنجا برپا کردیم ودر کوه، تونلی به عمق 50 متر وعرض70 مترحفرکردیم. انتخاب روستای زرده به این علت بود که بتوانیم از سمت چناره، جوابگوی عملیات در دشت ذهاب باشیم.شبها با چراغ روشن به سمت راست جبهه دشت ذهاب می رفتیم وبا چراغ خاموش مسیر را برمی گشتیم.دیده بان عراق ورود ما را ثبت می کرد ولی از خروج خبری نبود. وی در ادامه افزود: با این ترفند دشمن خیال می کرد که ما هرشب در حال انتقال نیرو هستیم.پشتیبانی ما از طرف ارتش در لشکر 81 تنها دو تانک بود که در سرپل ذهاب مستقر بودند تا آتش پشتیبانی ما را تامین کنند.ترفند ما در بعد از فتح خرمشهربه قدری ترس را به جان عراقی ها انداخت که بدون درگیری با ما، از کل دشت ذهاب و قله بازی دراز وقلاویز تاآقاداغ قصرشیرین عقب نشینی کردند. این موقعیت آنقدر به منطقه مشرف بود که اگر بیست نفر عراقی روی قلعه بازی دراز می ماندند ،ما با 2هزار شهید هم نمی توانستیم آنجا را فتح کنیم.خوشبختانه لطف خدا شامل حال ما شد وبدون درگیری تا قصر شیرین پیشروی کردیم نیروی ما از لحاظ تجهیزات ونفرات در مقابل دشمن،یک به هزار بود. این فرمانده جبهه غرب دوران دفاع مقدس با بیان وضعیت وآمار تهیه تدارکات منطقه، گفت: بحث لجستیک در آن دوران،با عصر حاضر بسیار متفاوت بود واینطور نبود که بگویند،هزار نیرو داریم،هزار جیره به شما داده می شود و200 عدد هم به عنوان ذخیره اضافه می دهیم.ما همیشه با کمبود مواجه بودیم.به طور مثال روزانه در پادگان ابوذر 16هزار پخت داشتم،حدود 6 هزار پخت در قصر شیرین داشتیم.3 هزار پخت هم در چهاراه قره بلاغ سرپل ذهاب ،زائرسرای امام حسین برای پذیرایی از رزمندگان ونیروهایی که از آنجا تردد می کردند، داشتیم.زائرسرای امام حسین تنها جایی بود که به واسطه بانی که برای آن قرار داده بودیم، غذای گرم ومجانی می داد. وی اظهار کرد: روزانه در حدود 25 هزار جیره نیاز داشتم.شهید محمد بروجردی«مسیح کردستان» ،فرمانده منطقه 7 که ما همواره از مصاحبت با او لذت می بردیم نمی توانست بیش از 4 هزار جیره تامین کند.با این شرایط من 21 هزار کسری آمار داشتم که آنرا از صندوق خانه های مردم در نقاط مختلف ایران تامین می کردیم. خدابخش درادامه گفت: آقای حسام بخش،صورت می داد وآقای صدوقی،آقای دستغیب،بچه های کمیته امداد همدان وتهران وقزوین و...برای تهیه تجهیزات مورد نیاز تلاش می کردند.من هم مسئول دریافت کمک های مردمی از شهرستان ها بودم.پادگان ابوذر آنقدر خوب به شهرستان ها معرفی شده بود که با کمک های مردمی دریافتی حتی به کردستان هم بار می فرستادیم.ما تیمی تشکیل داده بودیم که حتی برای بومیان وروستاهایی که در مناطق عملیاتی بودند تدارکات می فرستادیم.ما مردم منطقه رااز رزمندگان می دانستیم ،آنها نیز ما را مانند برادر خود می دانستند واز هیچ کمکی به رزمندگان دریغ نمی کردند. وی با تاکید بر حمایت مرم در طول 8 سال دفاع مقدس اظهار کرد: ما از نظر مهمات وتجهیزات جنگی دچار کمبود بودیم واسلحه سنگین ما نارنجک تفنگی بود ولی از نظر تدارکات عمومی، با حضور مردم هیچ گاه به مشکل بر نخوردیم ،چون مردم بهترین چیزها ودر واقع تمام هستی خود را جدا می کردند وبرای بچه ها می فرستادند.این فداکاری باعث می شد ما کمبودها را به راحتی جبران کنیم. حسین خدابخش در ادامه به بیان خاطره ای از شهید حاج بابا پرداخت وگفت:با برادر حاج بابا در خیابان دوم نیروی هوایی زندگی می کردیم.قبل از عملیات دشت ذهاب می گفت که باید برای آخرین شناسایی بروم.حاج بابا دائم می گفت؛من به عنوان فرمانده باید با گلوله توپ شهید شوم.اگر با ترکش شهید شوم نمی دانم که در روز قیامت در مقابل نیروهایم سربلند کنم.شهادت یک فرمانده باید فرمانده گونه باشد.خلاصه قبل از عملیات قرار شد تا برادر حاج بابا آخرین شناسایی را انجام دهد.همراه ایشان رزمنده ای به نام" احمد بیابانی" از اهالی شهرری بود که قبل از ورود به جبهه سابقه خوبی نداشت.احمد بدن خالکوبی شده وکارد خورده داشت،اسم روحانیت که به میان می آمد شروع به فحاشی می کرد.تلنگری باعث شد تا احمد بیابانی دگرگون شد وبه جبهه آمد واز مریدان حاج بابا شد.او دائم خداخدا می کرد که بدنش بسوزد وآثار روی بدنش از بین برود تا آبروی رزمنده ها نرود.حتی وقتی می خواست حمام برود به رودخانه افشارآباد می رفت تا بچه ها بدن او را نبینند. وی افزود: در روز مقرر، احمد بیابانی و عباس شوندی به همراه حاج بابا آماده شدند تا برای آخرین شناسایی عازم منطقه "گاری" زیر "بمو"شوند.زمانی که حاج بابا می خواست به منطقه مورد نظر برود،در حالی که اشک می ریخت من را در آغوش گرفت وگفت:دعا کن که گلوله توپ نصیبم شود.گفتم برادر حاج بابا 4 ماه هست که می خواهیم عملیات کنیم،بروید شناسایی وبرگردید تا عملیات کنیم،بعد در مورد شهادت شماوگلوله توپی که قرار است نصیب شما شودهم صحبت می کنیم. خدابخش ادامه داد: حاج بابا ده متری از من دور نشده بود که مجدداً بگشت ومن را در آغوش کشید وبا چشمان اشکبار گفت: بچه محل،دعا کن من بسوزم.گفتم: حاج بابا داری اذیت می کنی،برو وبا دست پر برگرد که عملیات داریم.حاج بابا رفت وهمانور که می خواست شد.در حین شناسایی گلوله توپ به وانت اصابت کرد.وانت منفجر شد وهرسه به شهادت رسیدند. وی با بیان خاطره ای از تشییع پیکر شهید حاج بابا اظهر کرد: شخصاً پیکر سوخته حاج بابا وهمراهانش را از سرپل ذهاب به تهران منتقل کردم. در زمان خاکسپاری شهید حاج بابا در محله نیروی هوایی،برادر کوچک من که با ایشان رفیق بود،به داخل قبر رفت تا اعمال تلقین و..را انجام دهد.بعد ها ایشان گفت؛ همانطور که روحانی تلقین را می خواند،من خواستم عرق پیشانی خود را پاک کنم،ناگهان بوی عطری در داخل قبر پیچید که هیچ گاه قبلاً آنرا حس نکرده بودم.از بدن سوخته باید بوی بد ومتعفن، متساعد شود ولی از بدن این شهید بوی عطر به مشام می رسید.خود من هم زمانی که این شهدا را با آن پیکر های سوخته به تهران می آوردم هیچ بوی بدی به مشامم نیامد،گویی آنها صحیح وسالم در کنار من نشسته بودند. حسین خدابخش در پایان گفت:همه بچه ها به عشق ولایت در جبهه ها می جنگیدند ودر هر لحظه گوش به فرمان امام بودند واطاعت امر می کردند.این اطاعت باعث می شد نه خستگی بر آنها تاثیر بگذارد وترس برآنها غلبه کند.