کد خبر 123076
۶ آبان ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

جبهه غرب به روایت حسین خدابخش

جبهه غرب به روایت حسین خدابخش

زمانیکه خبر شهادت چهارمین فرزند خانواده افراسیابی را دادم،آقا معمار پدر شهید جواد افراسیابی من را در آغوش گرفت ،صورتم را بوسید وگفت،از تو ممنونم که چهارمین مدال افتخار را به من دادی.

اختصاصی/ حسین خدابخش از فرماندهان لجستیکی جبهه گیلانغرب در بازدید از خبرگزاری حیات به بیان خاطرات دوران حضورش در محورهای عملیاتی منطقه غرب پرداخت. مطالبی که در زیر می خوانید گوشه ای از خاطرات ناشنیده این فرمانده دوران دفاع مقدس می باشد. حسین خدابخش با اشاره به شروع جنگ ونحوه اعزام به جبهه گفت: در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی در تهران تولیدی داشتم.بعد از اینکه عراق فرودگاه مهراباد را بمباران کرد ،تولیدی را حراج کردم و برای اعزام به جبهه ثبت نام کردم. مهرماه 59 به پادگان امام حسین(ع) رفتیم. گفتند که باید دوره های آموزشی را بگذرانیم. چون خدمت سربازی را در لشکر زرهی قزوین گذرانده بودم به مسئولین پادگان گفتم که دوره ها را دیدم ومی خواهم زودتر به جبهه بروم ،ولی قبول نکردند وتاکید کردند که باید دوره های عمومی را بگذرانید. وی در ادامه افزود: بعد از آموزشی من را به عنوان مسئول گروهان در آنجا نگه داشتند. درپادگان امام حسین، 4 دوره مسئول گروهان بودم.با خود گفتم اگر قرار بود در تهران بمانم به کسب وکار خود ادامه می دادم ودیگر لزومی به تعطیلی تولیدی نبود.همین امر باعث شد که همراه با شهید" بهرام شه پریان" به سمت گیلانغرب رفتیم.دید ما از جبهه ،کلاه آهنی ،کوله پشتی،فانوسخه وکلیه وسایل رزم بود وبه همین خاطر کاملاً مجهز به گیلانغرب رفتیم. خدابخش گفت: پس از اینکه به مقصد رسیدیم شهید داوودآبادی،شهید افراسیابی،شهید ابرام هادی وحسین اله کرم ما را دوره کردند وگفتند که شما مغازه دار بودید و شما را بارزم چه کار؟به همین خاطر پیشنهاد کردند که مسئول لجستیکی شوم وبه این ترتیب مسئول لجستیکی در منطقه گیلانغرب شدم. این رزمنده دوران دفاع مقدس گفت: گیلانغرب 8 محور عملیاتی داشت که شامل قله چاقالوند، بانسیران کوچک،وسط وبزرگ، جبهه ملی امنیت، ابرویی،گچی وگنداب می شد.فاصله گیلانغرب تا محور های عملیاتی 40 کیلومتر بود.امکانات ما در اوایل جنگ شامل 2 وانت سیمرغ و2 خودروی آهو بود..با وانت سیمرغ امکانات را به محورها می رساندیم وبا خودروی آهو نیروها را منتقل می کردیم.در واقع هشت محور عملیاتی با وسعت بسیار زیاد داشتیم وچند ماشین برای رساندن تجهیزات ونفرات ودر سمت دیگر دشمن تا بن دندان مسلحی که جاده های ارتباطی را با تمامی امکانات، شب وروز شخم می زد. حسین خدابخش در ادامه به بیان خاطراتی این محور عملیاتی گفت: در بین ما نوجوان 17 ساله ای به نام" خودسوز" بود .او از بچه های بومی همان منطقه بود که یکی از وانت های سیمرغ را در اختیارش قرار داده بودند.یک روز به او گفتم: هر وقت خواستی به سمت محور بروی من هم با تو می آیم تا نسبت به شرایط توجیح شوم، 6 کیلومتر از جاده را هم که در تیررس کالیبر 50 دشمن است، به من نشان بده.دبه ها را پر از آب کرد و حرکت کردیم. وی در ادامه گفت: پس از طی مسافتی دیدم که "خودسوز" یک نوار در ضبط گذاشت که آهنگ" من شهیدم من شهیدم "را می خواند واین پسر بدون هیچ نگرانی، با خیال راحت در جاده به پیش می رفت.حدود 3 کیلومتر گذشت که به او گفتم مگر قرار نبود آنجایی را که در دید وتیررس دشمن است به من نشان بدهی؟ در جواب من گفت: وقتی نوار را در ضبط گذاشتم، فکر کردم فهمیدی که کجا در تیررس دشمن هستیم! خدابخش افزود: امکانات را تحویل خط دادیم وباهم در منطقه گشتی زدیم ،محورها را دیدیم وباهم برگشتیم.چند روز بعد او از ناحیه بازو مجروح شد ومجبور شدم 4 راننده حرفه ای را جایگزین کنم تا به طور شیفتی کار این پسر 17 ساله را انجام می دادند ولی جوابگوی کارهایی که او به تنهایی انجام می دادند ،نبودند. او بعدها در همان جاده به شهادت رسید.(روحش شاد) خاطره ای از شهید جواد افراسیابی حسین خدابخش در ادامه به تشریح دوران رزم در کنار شهید جواد افراسیابی پرداخت وگفت: ما در بانسیران کوچک بودیم که پای جواد افراسیابی روی مین رفت واز زیر زانو قطع شد.گفتم الان برایت وسیله فراهم می کنم وتورا به عقب منتقل می کنم.در جواب من گفت: اینجا به نیرو احتیاج دارد،من یکی از قاطرها را برمی دارم وبه عقب برمی گردم. وی با اشاره به روحیه بالای شهید افراسیابی افزود: جوانی پایش را از دست داده وبه جای اینکه ما به او روحیه بدهیم او داشت به ما روحیه می داد.آن روز جواد به هیچ احدی اجازه نداد که در راه برگشت همراهی اش کند وتک وتنها 40 کیلومتر را طی کرد. خدابخش اظهار کرد: در آن دوران برای دادن دست وپای مصنوعی باید در نوبت قرار می گرفتی واغلب مدت زمان زیادی به طول می انجامید تا فرد عضو مصنوعی را تحویل بگیرد،اما بعد از یک ماه جواد به گیلانغرب برگشت.گفتیم جواد چقد زود پای مصنوعی را تحویل گرفتی؟! گفت: آشنا داشتم وزودتر از موعد تحویل گرفتم.بعد فهمیدیم به یک نجار سفارش داده بود تا با چوب برایش پای مصنوعی بسازد. وی در خصوص شهادت شهید افراسیابی ولحظه دادن این خبر به پدرومادرش گفت: جواد در کانیمانگا به شهادت رسید.قرعه به نام من افتاد تا از طرف پادگان امام حسین(ع)خبر شهادت اورا به خانواده اش اطلاع دهم.به خانه این بزرگمرد رفتم تا خبر شهادت چهارمین فرزندش را بدهم. از ساعت 10 شب از منطقه گفتم وتعریف کردم. خدابخش افزود: خلاصه گفتم آقا معمار ،جواد شهید شد.تا گفتم شهید شد معمار تمام قد بلند شد ومن نیز به طبعیت از او ایستادم.من را در آغوش گرفت وصورتم را بوسید وگفت،از تو ممنونم که چهارمین مدال افتخار را به من دادی.سپس بلافاصله مادر شهید را صدا زد وگفت: حاج خانوم بیا وچای بیاور که مهمان عزیزی داریم.حاج خانم آمد ودر گوشه ای نشست.آقا معمار رو به حاج خانم گفت: ایشان حامل چهارمین مدال افتخار برای ما است.جواد ما شهید شده است. وی در مورد منطقه شهادت جواد افراسیابی گفت: کانیمانگا مکانی بود که مهدی خندان،علی اصغر رنجبران وجواد افراسیابی درآنجا شهید شدند.این منطقه بین ما ودشمن واقع شده بود.یعنی نه در دسترس ما بود ونه در دسترس عراقی ها. حسین خدابخش اضافه کرد: من سعی کردم به آقا معمار بگویم که بچه ها در حال تلاش برای بازگرداندن پیکر جواد هستند.حدود یک ساعت شرایط منطقه را برای او تشریح کردم.حدود ساعت 1 شب بود که به پدر شهید گفتم:آقا معمار ،جواد جایی قرار گرفته که نه در دسترس ما هست ونه عراقی ها.ولی تمام بچه ها تلاش می کنند تا جواد ومهدی خندان واصغررنجبران را از منطقه بیرون بکشند. وی افزود: پدر شهید بلافاصله گفت: من با خندان ورنجبران هیچ کاری ندارم،حاج خانوم شاهد باش ،در قیامت شما را صدا می کنم وباید شهادت دهید.سپس رو به من کرد وگفت:برو به تمام دوستانش که اگر برای آوردن جواد قطره خونی از کسی بریزد، در روز قیامت نمی بخشم،من دیگر به بدن جواد هم نیازی ندارم واین مدال افتخار برای من کافی است.اصلاً دنبال کار وفعالیت وعملیات خود بروید وکاری به جواد نداشته باشید،چه پیکرش بیاید یا نیاید. مدتی بعد، پنجمین فرزند معمار افراسیابی هم به شهادت رسید. 

برچسب‌ها