بچه ها در داخل آسایشگاه خودشان خیمه های عزاداری برپامی کردند.
یکی از آزادگان اردوگاه تکریت 11 با ذکر خاطره ای از دوران اسارت در ماه محرم گفت: عراقی ها مخالفت و تهدیدات شدیدی نسبت به برگزاری مراسم سوگواری سالار شهیدان در اردوگاه ها می کردند.
اختصاصی/ به گزارش خبرگزاری حیات، سید هادی غنی روز یکشنبه در گفت وگو با خبرنگار ما اظهار داشت: شب عاشورا، آزادگان، دسته های چند نفره تشکیل می دادند و شروع به عزاداری و نوحه سرایی می کردند که به محض آنکه شروع به خواندن دعای وجعلنا می کردیم، عراقی ها با تهدید به سراغ ما می آمدند و مانع عزاداری ما می شدند. وی خاطرنشان کرد: فردای آن شب، همه آزادگان اردوگاه تصمیم گرفتیم مراسم شام غریبان بگیریم که ستون پنجم عراقی ها خبر برگزاری مراسم را به مسئولان عراقی داد. ما قرار بود مراسم شام غریبان را در قالب گروه های 20 نفری انجام دهیم که متاسفانه غروب شام غریبان، نیروهای کماندوی عراقی با تجهیزات نظامی وارد اردوگاه شدند و اجازه عزاداری به ما ندادند. عراقی ها به محض دیدن عزاداری ما، وارد اردوگاه شدند و با کابل و باتوم بچه های ما را له و لورده و خون مالی کردند و و صدای موسیقی را از بلندگوهای اردوگاه منعکس کردند و تا نزدیک سحر، بچه های آزاده را مورد شکنجه و آزار قرار دادند. وی خاطرنشان کرد: فردای روز شام غریبان، نیز مجددا عراقی ها تا ظهر ما را کتک زدند و آب و غذا را بر روی ما بستند. ما حتی در گرمای تابستان به خاطر ایام شهادت و سوگواری سالار شهیدان، لباسهای زمستانی تیره رنگ(یشمی) خود را به احترام امام حسین(ع) به تن کردیم و عزاداری می کردیم که مورد مخالفت عراقی ها قرار گرفت. غنی گفت: فکر میکنم که برپایی مراسم عزاداری برای امام حسین(ع) یکی از معجزات خدا بود چرا که ما توانستیم تا ساعت 9 شب بدون اینکه نگهبانان عراقی متوجه شوند عزاداری کنیم. گویا آنها کور و کر شده بودند و هیچ صدا یا چیزی را نمیشنیدند و نمیدیدند. بچهها با شدت گریه و سوگواری میکردند بدون اینکه عراقیها متوجه شوند. وی گفت: شب قبل از عاشورا، با بچههای آسایشگاههای دیگر هماهنگ کردیم تا مراسم باشکوهی برای سالار شهیدان برگزار کنیم اما وجود افراد منافق در بین اسرا باعث شد تا عراقیها از این تصمیم ما با خبر شوند. برپایی مراسم سوگواری در روز عاشورا به اندازهای عراقیها را ترسانده و وحشت در بین آنها ایجاد کرده بود که شبانه اطراف اردوگاه را پر از تجهیزات کامل دفاعی کردند. این در حالی بود که بچهها فقط میخواستند برای امامشان عزاداری کنند. وی خاطرنشان کرد: در شب شام غریبان،بچهها در داخل آسایشگاه خودشان خیمههای عزاداری برپا کردند. من نیز در آسایشگاه خودمان این نوحه را میخواندم: «شام غریبان امشب است»، «ای خدا،ای خدا...». در حال عزا و سوگواری بودیم که ناگهان مأموران عراقی به داخل آسایشگاه هجوم آوردند و تمام بچهها را با کابل و باتوم به شدت زخمی کردند. دست و پای تعدادی از بچهها شکست اما بچهها استقامت میکردند تا بتوانند مراسم را ادامه دهند. بچهها فقط به خدای تبارک و تعالی امید داشتند و از عراقیها نمیخواستتند که آنها را نزنند و یا اینکه بگویند «ببخشید، اشتباه کردیم». فردای روز یازدهم محرم، عراقیها تمام بچهها را در محوطه حیاط جمع کردند تا آنها را تنبیه کنند. از صبح تا غروب بچهها را مجبور کردند تا روی زانوهایشان بنشینند و اگر کسی تکان اضافی میخورد و یا سرش را برمیگرداند یا بالا میآورد به شدت با باتوم تنبیهش میکردند. به لطف خدا در میان بچهها هر قشر و صنفی وجود داشت و هر کسی با توانایی خاصی که داشت برای سوگواری و برقراری مجلس عزا تلاش میکرد. مثلا هرگاه میخواستیم آسایشگاه را سیاه پوش کنیم چند تا از بچههایی که خیاط بودند با استفاده از لباسهای ضخیمی که عراقیها به ما داده بودند آسایشگاه را به «تکیه» تبدیل میکردند و یا اینکه اگر پارچه سیاه پیدا نمیشد یکی از بچههایی که نقاش بود هر خطری را به جان میخرید تا بتواند در برپایی عزاداری سهمی داشته باشد. روزی، ابریشمچی معاون گروهک منافقین به همراه یکی دیگر از اعضای منافقین به داخل اردوگاه تکریت آمد. خود عراقیها به او اجازه ورود به داخل آسایشگاه را ندادند و همراهش که آن هم یکی از منافقین بود با یکی از افسران عراقی وارد شدند. میخواستند با وعدههای خودشان بچهها را جذب گروهک منافقین کنند. هیچ کدام از بچهها فریب وعدههای آنها را نخوردند و با آنان همراهی نکردند. یکی از اسرایی که در برپایی مراسم عزا برای امام حسین(ع) ما را کمک میکرد مرحوم «اسدالله خالدی» بود. او به همراه شهید بهشتی در آلمان توانسته بودند «انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور» را تأسیس کنند. مهندس خالدی توانسته بود با برپایی کلاسهای احکام، اخلاق و اصول، بر روی بچهها تاثیرگذار باشد. او مانند طلبهها با بچهها مباحثه میکرد. به خوبی یادم هست که مرحوم خالدی توانسته بود یکی از عراقیها را هم مجذوب کلاسهای خود کند. آن نگهبان عراقی دیگر بچهها را نمیزد و به آنها فحش نمیداد و وقتی از او سوال کردند که چرا اینقدر متحول شدی؟ میگفت: «خانمی را در خواب دیدم که به من گفت که این اسیران فرزندان من هستند مبادا اینها را اذیت کنی». ما فرهنگ عاشورایی و امام حسین (ع) را در عراق زنده کردیم، کاری انجام دادیم که یکی دیگر از عراقیها در پشت درب آسایشگاه نماز شب میخواند.