درس ایثار در فرهنگ جانبازی
«محمد زارع تیموری» یکی از رزمندگان دوران دفاع مقدس است که از سال 63 تا 67 حضور در جبهه را تجربه کرده و درسهای فراوانی در آن دوران، یاد گرفته است.
به گزارش خبر گزاری حیات ، این رزمنده و جانباز شیمیایی و اعصاب دفاع مقدس پس از پایان جنگ، به فراگیری علم در رشتههای تاریخ و همچنین مدیریت و برنامهریزی ادامه داد و توانست در مقاطع کارشناسی و کارشناسیارشد در دو رشته تحصیلی یادشده، از دانشگاههای تبریز و تهران فارغالتحصیل شود.
کسب مقام اول جشنواره ملی شهید رجایی در سال 86، مقام اول جشنواره پژوهشگران برتر سازمان صنایع دفاعی کشور در سال 85، مقام اول در چهار دوره از مسابقات درک مفاهیم و نکات تفسیری نیروهای مسلح و کسب مقام سوم دوره عالی طرح تربیت 1100 مدیر و رجا در سال 86 برخی افتخارات این رزمنده به شمار میآیند که به گفته خودش بالاترین افتخار و سعادت زندگیاش، ملاقات با رهبر معظم انقلاب هنگام عیادت ایشان از مجروحان بستری در بیمارستان اهواز است.
این نیروی گردان انصار لشکر 27 محمدرسولالله(ص) در دوران دفاع مقدس، اکنون خاطرهای را از ابتدای زمان اعزامش بیان میکند.
خاطره این یادگار دوران دفاع مقدس را به قلم خودش میخوانیم:
بعد از اتمام دوره آموزش نظامی در پادگان، عازم جبهههای نبرد حق علیه باطل شدیم و در تقسیمبندی نیروها به گردان رزمی انصارالمؤمنین لشکر 27 محمدرسولالله(ص) انتقال یافتیم. هنوز در اردوگاه کوزران عقبه لشکر، با وضع گروهبندی و فرماندهان خود آشنا نشده و بیکار و سرگردان مانده بودیم که با همدیگر تصمیم گرفتیم برای سرگرمی، قوتبال بازی کنیم.
چند دقیقه از بازی نگذشته بود که ناگهان به طور اتفاقی توپ فوتبال به کلمن آب که در گوشه زمین بود، برخورد کرد و چون در آن محکم بسته نشده بود، آب داخل کلمن، روی زمین ریخت و به خاطر این که بازی، گرم شده بود ما چندان توجهی به این امر نکردیم و به بازی خود ادامه دادیم.
یکی از بازیکنانی که در تیم ما بازی میکرد، عبدصالح خداوند تبارک و تعالی برادر «صمد احدی» بود که از مدتها قبل با یکدیگر دوست و آشنا بودیم.
او چند ماه بود که برای بار دوم و پس از اندکی بهبودی در مجروحیتش از شهرستان ساوه به جبهه آمده بود و در گردان دیگری فعالیت میکرد و از بخت خوب من، آن روز موفق به دیدار آقا صمد شدم و برای انجام بازی فوتبال به زمین دعوتش کردم.
در پایان بازی چون هوا خیلی گرم شده بود و بچهها هم تشنه بودند، همگی به سراغ کلمن آب رفتیم، اما با کمال تعجب دیدیم که آب کمی در آن باقی مانده است. متأسفانه برای خوردن آب باقیمانده بین بچهها اختلاف افتاد و کار به جاهای ناجور و حتی زد و خورد کشید.
در این هنگام، برادر جانباز صمد احدی با مشاهده وضع یادشده، بسیار ناراحت شد و با چشمانی اشکبار که حکایت از تأسف عمیق وی از این روحیه و نزاع برادران تازه رزمنده داشت، بدون این که کسی متوجه شود کلمن آب را برداشت و به همراه چند قمقمه رفت تا از چشمهای که حدود یک کیلومتر با ما فاصله داشت آب خنک و گوارایی بیاورد. بعد از مدتی دیدیم که آن جانباز بزرگوار با کلمن و هفت عدد قمقمه پر از آب برگشت و به هر نفر از ما قمقمهای داد و کلمن را در وسط زمین فوتبال گذاشت.
ما با خجالت و شرمساری آب را خوردیم، اما آقا صمد خودش هیچ نخورد، من با تعجب پرسیدم:
«برادر عزیز، خودت زحمت کشیدی و آب آوردی، ولی پس چرا از آن نمیخوری!»
سرش را پایین انداخت و پاسخی نداد. با اصرار بیشتر همان سؤال را مجدداً از او پرسیدم. در جوابم گفت:
«برادران من امروز روزه مستحبی گرفتهام و در مقابل از خداوند متعال خواسته بودم که در جواب روزه، پاداش شهادت را نصیبم کند، ولی حالا از پروردگارم میخواهم که فرهنگ و مرام از خودگذشتگی و ایثارگری را به من بیاموزد و کمی از معرفت قمر بنیهاشم ابوالفضل العباس(ع) را یادم دهد که آن حضرت با این که شدیداً تشنه شده و رود فرات در مقابلش جاری بود، به احترام امام حسین(ع) و بچههایش که همگی تشنه و عطشان بودند هیچ آب نخورد و تلاش کرد مشک آب را به خیمه آنها برساند. دستها و جانش را فدا کرد ولی در عوض شربت شهادت نوشید.»
وی سپس شروع به نصیحت کرد و از بهشت و نهرهای آن تعریف کرد که نهرهایی از زیر درختانش جاری است که آبی گوارا به شیرینی عسل دارد و در ادامه گفت:
«عزیزان، من دوست دارم که از آن آبها بنوشم، نه از این آب فانی و بیمزه دنیوی. ای رزمندگان دلاور، آیا نمیخواهید از آب حوض کوثر برایتان تعریف کنم که ساقی آن مولایم علی(ع) است؟»
و باز به تعریف از آن پرداخت و از ایثار و فداکاریهای رزمندگان خط مقدم جبههها و شهیدان و از یاری رساندن به محرومان توسط امیرالمؤمنین حضرت علی(ع) در دل شبها سخن گفت. و در آخر صحبتهایش این شعر و نوحه را با لحن سوزناکی خواند:
بار الها من نمیخواهم که در بستر بمیرم
یاریم کن تا براهت در دل سنگر بمیرم
دوست دارم همچو باران، بر تنم خمپاره بارد
پیکرم گردد جدا، مانند گل پرپر بمیرم
دوست دارم تشنه لب مانم هنگام شهادت
جرعهای نوشم ز دست ساقی کوثر بمیرم
دوست دارم چهره مهدی زهرا را ببینم
با تبسم بر رخ آن حجت اکبر بمیرم
ما چنان غرق در خجالت و شرمساری و گریه بودیم که متوجه رفتن آن ناصح بیدارگر نشدیم. همان شب آقا صمد عزیز و بزرگوار که تجربیات ارزشمندی در امور اطلاعات عملیات داشت برای انجام یک عملیات شناسایی به عمق خاک دشمن در منطقه حاج عمران رفت. «رفت و رفتنش آتش نهاد بر دل!» و دیگر پیکر مطهرش بازنگشت و نام «صمد احدی» از آن پس در دفتر شهیدان والامقام گمنام و جاویدالاثر هشت سال دفاع مقدس کشورمان ثبت شد. من دیگر او را ندیدم تا این که سالها بعد وقتی در عالم خواب و رویا به زیارت مزار شهدا رفته بودم، هنگامی که با حالت فاتحهخوانی از کنار قبور مطهر شهدا عبور میکردم و تصاویر معصوم آن عزیزان سفر کرده به معراج را با حسرت از دوری و فراقشان نگاه میکردم، ناگهان چشمانم بر روی یک عکس خیره ماند.
«آه خدایا! این عکس خیلی برایم آشناست.»
نوشتههای روی سنگ قبر را که خواندم، دیدم بله او همان جانباز عزیز «صمد احدی» است که بر اثر شدت جراحت مجروحیت شیمیاییاش به فیض شهادت نائل آمده و به آرزوی دیرینهاش دست یافته است.
ظرف آبی را پُر کردم، به همراه قطرات اشک چشمانم شروع به شستن مزارش کردم و از درگاه خداوند بخشنده و مهربان خواستم که مرا هم در جهان آخرت، همنشین این شهیدان عزیز و یا لااقل خادم و غلام آن ایثارگران از جان گذشته قرار دهد. پس از مدتی شفاعت خواستن از آن جانباز شهید، برخاستم تا مرقد مطهرش را ترک کنم اما دلم رضا نمیداد برای خداحافظی هم که شده با حسرت رویم را به طرف مزارش کردم، عکس و قبرش را سیر نگاه کردم، دیدم شعر آشنایی بر سنگ روی آن حکاکی شده است. بله، بنا بر وصیتنامه او در مزارش همان شعر معروف و آشنا نوشته شده بود که:
بارالها من نمیخواهم که در بستر بمیرم ...