کد خبر 122896
۲۷ مهر ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

معلم قرآن بود و درس شهادت می‌داد

معلم قرآن بود و درس شهادت می‌داد

یک دانشجو، طلبه و حافظ قرآن که با کوله‌باری از معرفت، ادب و علم در اوج جوانی‌اش راه جبهه را در پیش می‌گیرد تا در زمان انجام وظیفه چیزی کم نگذاشته باشد.

به گزارش خبرگزاری حیات، شهید ابراهیم لشکری‌نژاد چه در دوران تحصیل و چه در دوران جبهه چهره شاخصی از خود به یادگار گذاشته بود. خصوصیات رفتاری خاصش در پرتو دانش و ایمان، ابراهیم را نسبت به دیگر جوانان متمایز کرده بود. تیر سال 1342 به دنیا آمد و برای اولین بار در سال 60 پایش به جبهه‌ها باز شد. حضور مستمرش در مناطق عملیاتی، توفیق شهادت را پنج سال بعد در عملیات کربلای5 نصیب او کرد. حالا در پیشگاهمان «بتول فرح‌بخش» مادر شهید قرار دارد و از نیک‌سرشتی‌های ابراهیم می‌گوید. گفت‌وگو با این مادر شهید ما را بیشتر با ویژگی‌های اخلاقی یکی از چهره‌های شاخص دوران دفاع مقدس که کمتر مطلبی از او گفته شده آشنا می‌کند. حاج خانم! ابراهیم فرزند چندم شما بود؟ من پنج فرزند دارم که ابراهیم چهارمین فرزندم بود. آن زمان در آپارتمانی در ونک مستأجر بودیم. خانه یک اتاق و آشپز‌خانه داشت و به قول امروزی‌ها دو خوابه و سه خوابه نبود. این حرف‌ها نبود. حیاط‌دار بود. خاطرتان است دوران کودکی ابراهیم چگونه گذشت؟ چطور بچه‌ای بود و چه خصوصیاتی داشت؟ خیلی بچه آرامی بود. از همان بچگی ابراهیم ما هیئت‌دار بودیم. شب جمعه به خانه‌مان هیئت می‌آوردیم. آقایی به نام فر‌هودی می‌آمد خانه‌ما و ابراهیم هم می‌آمد و کنار دستش می‌نشست. می‌خواست برایش صحبت کند و ایشان هم می‌گفت: من از چه مسئله‌ای بگم؟ شما تازه شش‌سالته، مسئله چی بگم؟ ما هم می‌گفتیم حالا برایش مسئله‌ای بگویید. از همان بچگی‌اش در نماز و مسئله و اینها بود. وقتی هم مدرسه رفت اصلاً به او نمی‌گفتم درست را بخوان و مشقت را بنویس. خودش همه کارهایش را انجام می‌داد. این اواخر‌ تازه من ‌متو‌جه شدم خیلی از درس‌هایش جلو است. دانشگاه تهران قبول شد. به سر‌بازی رفت و چند ماهی خدمت کرد که انقلاب شد. با پیروزی انقلاب گفت هرچه خدمت کنیم کم است. دوباره از نو سرباز شد و به کردستان ‌رفت. معلم قرآن بود، قرآن درس می‌داد. با خواهر و برادر‌هایش در خانه چطور رفتار می‌کرد؟ با همه‌ آنها مخصوصاً یکی از خوا‌هر‌هایش خوب بود. به خواهرش می‌گفتم مواظب ابراهیم باش تا من به خرید بروم و بیایم. وقتی برمی‌گشتم می‌گفت از وقتی که شما رفتی من دست ابراهیم را گرفته‌ام و او دستش را از دستم نکشیده و همین‌طور دستش در دستم مانده تا شما بیایی. آنقدر آرام بود. از کودکی روزه می‌گرفت. می‌گفتم شما برای چه این‌قدر روزه می‌گیری؟ مگر روزه قضا داری؟ می‌گفت دوست دارم. یا مثلاً نماز‌‌هایش را مدام به سجده بود. از آشپز‌خانه‌ می‌آمدم و می‌دیدم به سجده‌ است. می‌‌گفتم چه می‌گویی؟ می‌گفت هیچ. من از او شیطنت ندیدم. خیلی بچه آرامی بود. بچه درسخوانی هم بود؟ من متو‌جه نمی‌شدم کی درس می‌خواند. در تعجب بودم چطور درس‌هایش را می‌خواند؟ مثلاً ما اگر می‌خوابیدیم روی پله‌های آشپزخانه می‌نشست و با یکی از این لامپ‌های کوچک درس می‌خواند. بقیه فرزندانتان خصوصیات‌ و رفتارشان مثل ابراهیم بود؟ همه‌ آنها این‌طوری هستند. اصلا من نمی‌گفتم وقت نماز است و بلند شوید نماز‌تان را بخوانید یا روزه بگیرید. من برای سحری که بلند می‌شدم ‌بچه‌ها هم بیدار می‌شدند. به دخترم می‌گفتم شما الان وقت روزه‌ گرفتنت نیست، ولی می‌گفت اگر بتوانم می‌گیرم. دوره جوانی‌اش اهل مسافرت رفتن با دوستانش یا چنین برنامه‌هایی بود؟ نه! فقط دنبال درسش بود. خط می‌نوشت و استاد خط شده بود. من بعداً این موضوع را متوجه شدم. من متوجه نبودم کی شروع کرد و کی رفت نام‌نویسی کرد. اصلاً اینها را متو‌جه نمی‌شدم. تمام این‌ کارها از پشتکار‌ خودش بود. اصلاً اهل گشت و گذار و خوشگذرانی با دوستانش نبود و فقط در درس و بر‌نامه‌هایش بود. پشت‌سر هم برای خودش برنامه داشت. ابرا‌هیم به من می‌گفت ا‌مان چهار پنج تا دوست دارم. حاج‌آقا جزایری، موسوی و طاهری دوستانش بودند. گفتم ما‌مان اینها که هم‌قد شما نیستند. گفت به هم‌قد بودن که نیست به معلوماتشا‌ن است، اینها معلوماتشان زیاد است و من استفاده می‌کنم. بچه شاد و با نشاطی بود. می‌گفت ما‌مان بیا ‌‌من خودم برا‌یتان روضه می‌خوانم. دروس حوزوی‌اش را که خواند دیگر می‌توانست لباس بپوشد. ‌یک روز گفت مامان من عمامه بگذارم خوب می‌شوم؟ گفتم اگر سید بودی بله به تو می‌آمد اما خب سید نیستی یک وقت همردیف‌هایت و بچه‌ها مسخره‌ات نکنند. گفت من برای لباس درس نخوانده‌ام، الان هم لباس پوشیده‌ام تا عکس بیندازم. اگر بخواهید ابرا‌هیم را در ذهنتان تدا‌عی کنید کدام رفتارش برایتان بارزتر بود؟ بسیار خوش‌‌اخلاق بود. یک بار به او گفتم ‌ابراهیم من این در سر پله را قفل کرده‌ام، اگر بخواهی از مسجد بیایی پشت در می‌مانی. زود‌تر بیا در باز نماند چون من اگر بخوابم و بیدار شوم دیگر خوابم نمی‌برد و سر‌درد می‌گیرم. گفت ‌خیالتان از طرف من را‌حت باشد حالا من یا می‌‌آیم یا نمی‌آیم. یک شب دست زده بود زیر پلاستیک که کلید را پیدا و در را باز کند ولی پیدا نکرده بود. دیگر در نزده بود تا من را بیدار نکند، همان پشت پله خوابش برده بود. صبح گفتم ابراهیم چرا به خانه نیامدی؟ گفت چرا آمدم ولی همان پایین پله خوابم برد. می‌گفت اگر صدا می‌کردم تو بیدار می‌شدی و سر درد می‌گرفتی. اصلاً مرا اذیت نکرد یا مثلاً در مسجد رفتنش، می‌گفتم وقتی صبح به مسجد می‌روی یک وقت همسایه‌ها بیدار می‌شوند. می‌گفت نه، پابر‌هنه از پله پایین می‌روم و در را هم یواش باز می‌کنم همسایه‌ها بیدار نشوند. نماز صبحش را همیشه به جماعت می‌خواند؟ همیشه، یکی از نمازهایش را هم در خانه نخواند. سه وقتش را به مسجد می‌رفت، صبح هم می‌رفت. می‌گفت فضیلت نماز صبح به مسجد رفتنش است. وقتی برای برادر بزرگ‌ترش به خواستگاری رفتیم مادر عروس گفت پسر شما کجاست؟ ما اصلاً آنها را ندیده‌ایم. گفتم یک روز سر خیابان بایستید از اداره که آمد او را ببینید. بچه‌هایی نبودند که بروند سر خیابان بایستند. همسایه بغل‌دستی‌مان تا مدت‌ها ابراهیم را ندیده بود. فقط برای رفتن به مسجد و خرید از خانه خارج می‌شد. چند سالگی شروع به حفظ قرآن کرد؟ شاید سال 60 یا 61 بود. فکر کنم هنوز به 20 سالگی نرسیده بود. حاج‌خانم! برای تربیت فرزندانتان چه کاری انجام دادید که اینچنین بار آمدند؟ همین دختر کوچکم را که می‌گویم حافظ کل قرآن است. مادر‌شوهر ‌مؤمن و خوبی داشت به من می‌گفت این بچه‌ها را شما با وضو بزرگ کردی و با وضو شیر دادی؟ می‌گفت دختر ‌دیگری نداری برای ‌فامیل‌هایمان بگیرم؟ آنقدر از عروسش تعریف می‌کرد. ابراهیم حرفی نمی‌زد از اینکه بخواهد ازدواج کند؟ یک بار به او گفتم برای علی‌آقا - برادرش- رفته‌ام و دختری دیده‌ام و یکی هم برای شما در نظر دارم. گفت حالا برای علی‌آقا گرفتی، من هم برای خودم می‌گیرم، شما فکر من نباش. هرچه می‌گفتم می‌گفت خودم یکی را پیدا می‌کنم. می‌گفت شما فکر ‌من نباش آنقدر دوست دارم که تا بگویم برایم کسی را پیدا می‌کنند. کسی هم برایش در نظر داشتیم ولی مدام می‌گفت نه. می‌گفت شما برای علی‌آقا گرفتی من برای خودم یک فکری می‌کنم. به حضورش در کردستان اشاره کردید، آنجا چه کارهایی انجام می‌داد؟ آنجا خیلی فعالیت داشت. به رزمندگان قرآن درس می‌داد. بعداً خیلی‌ها می‌گفتند ‌ما شاگرد ایشان بودیم. زمان انقلاب هم معلم قرآن بود و به بچه‌ها درس می‌داد. بعد از آن هم عازم جبهه شد؟ زیاد می‌رفت و می‌آمد. یک بار به اوگفتم شما دانشگاه قبول شدی و دیگر درست را بخوان. ‌گفت: درسم را خیلی جلو هستم، استادم اجازه داده، ولی برای رفتن به جبهه اجازه پدر و مادر شرط است اگر شما بگویی نه، من همین‌جا می‌مانم و اگر بگویی بله که دیگر از خدا‌م است. پدرش می‌گفت دیگر نرو، درست را بخوان. اما من می‌گفتم چون فر‌مایش امام‌مان است، برو، به شما نیاز دارند. خیلی خو‌شحال شد. اصلاً نایستاد بوسش کنم و راهش بیندازم. در جبهه چه مسئولیتی بر عهده داشت؟ می‌گفت هر کاری از دستم بر آید انجام می‌دهم. ‌همین آخری‌ها که شهید شد آر‌پی‌جی‌زن بود. می‌گفت هر‌کاری به من بدهند برای ‌من فرقی نمی‌کند. آخرین باری که می‌خواست اعزام شود خاطرتان است چه چیزهایی گفت و چه کارهایی کرد؟ چند هفته به عید مانده بود که گفت می‌خواهم به جبهه بروم. گفتم این‌همه رفتی بس نیست؟ گفت شما اجازه بده من بروم جبهه، الان آقا شب و روز می‌گوید حضورمان در جبهه نیاز است و من باید بروم. کلی کمکم کرد، فرش‌ها را شست و خرید کرد. رفت یک گونی بزرگ پیاز و سیب‌زمینی گرفت. گفت من این‌ همه کار ‌انجام دادم فقط برای اینکه اجازه بدهی من به جبهه بروم. وقتی قبول کردم خیلی خوشحال شد. همین که با هم صحبت کردیم، لباسش را پوشید. گفتم صبر کن از زیر قرآن ردت کنم. گفت حاجی‌ات همیشه قرآن همراهش است. گفت کردستان که درس می‌دادم، جای پول یک پیرا‌هن جیب‌دار خواسته بودم تا قرآن را در جیبش بگذارم. دیگر او را ندیدم تا دو، سه روز بعد خبر شهادتش را آوردند. می‌دانید شهادتش چگونه اتفاق افتاد؟ مستحضرید که عملیات کربلای 4 لو می‌رود، کسانی که جلو حرکت می‌کردند شهید می‌شوند و اهداف این عملیات به کربلای5 می‌رسد. اینها وقتی به خط می‌زنند هم‌قسم می‌شوند که حتماً خط را باز کنند و همین کار را هم کرده بودند. ابراهیم تیر مستقیم آر پی جی به سمت راست صورتش خورده بود. آر پی جی هم که 150 متر بیشتر بُرد مؤثر ندارد و این یعنی اینها آنقدر در خط نزدیک دشمن بودند. بچه‌ها هم آنجا خط را می‌شکنند و دیگران بعد از آن می‌آیند و الحمد‌لله فتح لازم انجام می‌شود. الان از کسی می‌خواهم صحبت کنم به نام آقای علی فرخی. نحوه شهادتش به این نحو بود که این دو نفر چون با همدیگر قرار گرفته بودند، نوبتی بلند می‌شدند و شلیک می‌کردند. هر کدام‌ می‌نشست دیگری بلند می‌شد و شلیک می‌کرد. زمانی که ابراهیم را می‌زنند نمی‌توانند پیکرش را بیاورند تا چند روز بعد از عملیات او را از زیر آتش عقب می‌آورند. نویسنده : احمد محمدتبریزی  

برچسب‌ها