کد خبر 122533
۱۱ مهر ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

هجمه های دشمنان و خاکریزهای انقلاب اسلامی(13) اسطوره مازندران

هجمه های دشمنان و خاکریزهای انقلاب اسلامی(13)
اسطوره مازندران

اختصاصی/ به گزارش خبرگزاری حیاتدفاع مقدس 8سال بهانه ای بود برای تولد حماسه ساز صف شکنی به نام حمید رضا نوبخت او از راههای دور آمده بود خاستگاهش مازندران لاله خیز بود با عزمی راسخ و قلبی به خدا سپرده گامهای استواری که به سوی ابدیت می رفت رعنا جوانی که ره صد ساله به یک شب پیموده بود حمید به زودی فرمانده گروه عاشقان شد . گردان مالک خاستگاه فرمانده جوان وپرشور ما بود. از میان خانه های پرزرق وبرق دنیا خیمه گاه حسینی را برگزیده بود تپه های ماهورهای هفت تپه در خوزستان شاهد رازو نیازهای شبانه آن شیر غران بود در بعد از ظهر یک روزپاییزی در سال 64 حمید را دیده بودم که درمیان جمعی ازخانواده شهدا در محوطه گردان مالک اشتر ایستاده است .یک دست برسینه و دست دیگر میکروفن را گرفته بود .فرمانده جوان از شورو شوق پاسداران و بسیجیان می گفت و حرص و ولع آنان برای پیوستن به دوستان شهیدشان .حمید می گفت و قطرات اشک از چشمان خانواده شهدا بود که بر زمین می ریخت .سردار عاشق اینگونه سخنان خود را به پایان می برد.. اگر زمین از یزید لبریز شود ما پشت به سالارشهیدان نکنیم وسپس با لحنی خوش،نوحه ای جانسوز درباره سالار شهیدان می خواند و در میان گریه های سوزناک خانواده شهدا آرام از میان آنها عبور کرده و به چادر فرماندهی می رود. خانواده شهدا از جا برخاسته و به سراغش می روند و در چادر فرماندهی اجتماع می کنند و می گویند ما با دیدن شماها دیگر جای خالی فرزندان خودرا احساس نمی کنیم روزها وشب هایی بدین طریق می گذرد. فرمانده جوان روزها به تمیشت امور می پردازد و ساعاتی از شبها را به راز و نیاز با معبود سپری می کند دل شیدایی اش بهانه دیدار داشت. سهمش ازاین دنیای خاکی یک دست لباس بسیجی ویک کلاهخود وتفنگ ویک کوله پشتی بود که مجموعه ای از اینهمه در یک بسته ای جا میشد. در بیابانی خشک وبی آب و علف ودر بحبوحه ی دود و باروت وآتش. حمید جوان همچون غزال چالاک به این سنگر وآن سنگر می پرید. تلاش بی نظیرش رزمندگان را به وجد می آورد. مرگ با تمام هیمنه اش در مقابل فرمانده جوان خوار وذلیل مینمود. باران تیروترکش و گلوله می بارید. رقص مرگ در میان آتش جنگ معرکه ای به پا کرده بود. او بدنبال گمشده اش می گشت. آرام و قرار نداشت و هر لحظه به سنگرهای دشمن نزدیکتر می شد تا شاید در سایه سار شهادت آرام و قراری یابد. اما هنوز تقدیر شهادت در پرونده فرمانده جوان قرار نگرفت. عملیات به پایان رسیده بود. پیروزی در این عملیات لبخند را بر لبان رزمندگان اسلام نشاند. ولی حمید ما حال و هوای دیگری داشت. او دائما خود را سرزنش میکرد و یاران شهیدش را یک به یک به اسم صدا میکرد وبرای هرکدام مرثیه ای ساخته بود وزمزمه میکرد. سردار رشید اسلام دوباره متوسل به راز ونیاز ونماز شد. روح بلندش مترصد پرواز بود. تا اینکه در یک معامله عاشقانه جان شیرینش را به بهای بهشت خریدند وحمید مارا آسمانهای دور بردند. سرفرمانده جوان در بالین همسنگرش قرار می گیرد. لبخند رضایت برلبان خشکیده اش نشسته بود و زمزمه السلام علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام بیایید باور کنیم امروز هم آن میدان برپاست. و چرا فکر نکنیم که می توانیم با شهیدان سالهای عشق وایثار تاریخ را سیراب کنیم. ودر سالهای نه چندان دور که سردار شهید نوبخت از ساحل نیلگون دریای شمال می آید. سردار حماسه ساز دیگری بنام محمد حسن طوسی از مازندران لاله خیز می آید اینک که باران گلوله و ترکش فرو نشسته و آتش جنگ ظاهری فروکش کرده است بر تمامی فرهیختگان فرض است همچنان برقله خاکریزها بمانند و فراموش نکنند که دشمن ار روبرو گریخته از اطراف می آید. او اینک یک مار زخمی و تیر خورده است و باید بدانیم که اگر حمید گونه نباشیم، روزی می آید خدای ناکرده از اسلام جز اسمی و از مسلمانی جز رسمی باقی نخواهد ماند انشاء الله که چنین مباد  

برچسب‌ها