کد خبر 122375
۵ مهر ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

فرماندهان شهید (بخش 7) شهید سر لشگر موسی نامجو

فرماندهان شهید (بخش 7)
شهید سر لشگر موسی نامجو

به گزارش خبرگزاری حیات، اسمش نامجو بود و بر خلاف خُلقش که اصلاً به دنبال نام و شهرت و مقام نبود. به قول معروف، نام را در گمنامی می‌جست. در یکی از روزهای سرد سال 1317 در بندر انزلی متولد شد،‌26 آذر ماه.در همان دوران جوانی و نوجوانی هر از چند گاهی به زیارت امام(ره) می‌رفت و این دیدارها در زندگی او تأثیر زیادی داشت. گویی روح تازه‌ای در کالبد موسی دمیده شده است. نام و یاد شهید نامجو مثل یک یاس سپید در روح و جسم همسر و فرزندانش پیچیده است و عطر دلاویز شهادتش ، هنوز در فضای خانه پراکنده شده است. همسر شهید نامجو وقتی از ما نام مرد زندگی اش را می شنود. بی اختیار به بایگانی افکارش مراجعه می کند و پرونده های زنده و مستدل وگویایی از زندگی سبز و آسمانی همسرش بر روزی زمین ارائه میکند که نهایت آرزوی مورهای اهل دل است. نمی دانم این قلم تا چه حد می تواند زوایای زندگی این سید شهید را به تحریر در آورد ، اما خوب میدانم که در برابر مقام شامخ این شهید، قلم عاجز خواهد بود. فقط امید دارم با خواندن زندگی سراسر ایثار نامجو ، درس خوب زیستن را به نیکی بیاموزیم. پس ازشهادت دکتر مصطفی چمران شهید نامجو از طرف امام به عنوان نماینده ایشان در شورایعالی دفاع انتخاب شد . در کابینه دکتر باهنر وزیر دفاع شد ودر اواخر حیاتش همراه با حجةالاسلام هاشمی رفسنجانی به کشورهای کره شمالی و مالزی سفرکرد. شهید نامجو یک سرباز برجسته اسلام بود سراپای وجودش قرآن اسلام و امام و خط رهبری بود بقدری مخلصانه وصادقانه و بدون تظاهر و متواضع کار می‌کرد که حدی برایش نمی‌توان درنظر گرفت . وقتیکه درستاد مشترک بود و زمانیکه فرمانده دانشکده افسری شد و بعد از آن بعنوان وزیر دفاع انتخاب شد هیچ گونه تغییری در روحیه او پیدا نشد و همان سرهنگ نامجوی پیشین بود . وقتیکه پست وزارت دفاع را قبول کرد تصمیم گرفت تا آنجا که ممکن است دروزارتخانه تغییرات اساسی بوجود بیاورد و در رفع نارسائیها بکوشد . وی آنچنان مورد محبت دانشجویان دانشکده افسری بودکه یکایک دانشجویان درشهادت از دست دادن وی که استادی توانا مؤمن و مدیر بود اشک ریختند . شهید نامجو سعی می‌کرد دانشکده افسری را با فیضیه مرتبط سازد و دراین راه سخت کوشش می‌کرد . اینک امید است که راه او وسایر شهدا را تا آخرین توان ادامه دهیم .  ازدواج در سال 1349 آشنایی خانواده من با پدر و مادر موسی موجب ازدواج ما در سال 49 شد. در آن زمان من سال آخر دبیرستان بودم و مدرک دیپلم را پس از ازدواج گرفتم. از وقتی سعادت همسری این مرد بزرگ را پیدا کردم دگرگونی سیاسی در زندگی من به وجود امد و با کمک و ارشاد او، شور و شوق نهفته مذهبی من شکوفا شد. با دیدن اعتقادات شهید نامجو تلاش می کردم که خودم را به او برسانم و معلومات علمی و اجتماعی خود را بالا ببرم . سید موسی در طول حیات پر برکتش نه تنها همسری نمونه و شایسته برای من بود، بلکه حکم آموزگاری پر حوصله را داشت و در همه ابعاد زندگی مرا راهنمایی می کرد. زندگی ما با سختی های فراوانی شروع شد. گاهی من از رنجهای زندگی به او گله می کردم. اما او با کلام متین و گیرایش به من آرامش می داد. در مقابل تمام مسائل زندگی جدی بود و هر وقت لازم می شد خیلی دوستانه مسائل را گوشزد می کرد . او از اول زندگیمان به مسائل اجتماعی اهمیت می داد. از همان آغاز زندگیمان از صبحتهایش بوی نارضایتی از حکومت شاه می آمد . ابتدا من تعجب میکردم ولی وقتی رفت و آمدهای او را با شهید آیت و دیگران دیدم معلوم شد که فعالیتهایی دارد.  پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) از سالهای 50 به بعد ، با آن که فعالیت سیاسی- آن هم برای ارتش- خیلی خطرناک بود او بدون ترس و واهمه اعلامیه ها و نوارهای امام (ره) را جابجا می کرد و هیچ ترسی ازاین کارها نداشت. او از ابتدا مقلد امام (ره) و عاشق ایشان بود و با تمام وجود به امام (ره) عشق می ورزید. نحوه برخورد و صحبت های شهید نشان می داد که فردی مذهبی و معتقد است و این مساله حتی در کلاسهای او نمایان شده بود و تا آنجا که من اطلاع دارم دانشجویان مذهبی دانشکده افسری دور او جمع شده بودند و به قول معروف از او خط می گرفتند. شهید کلاهدوز و شهید اقارب پرست از دانشجویانی بودند که با او ارتباط نزدیک داشتند. رابطه عاطفی با فرزندان همسرم با فرزندانش روابط عاطفی بسیار نزدیکی داشت. بعضی از روزها که خیلی خسته بود، من از بچه ها می خواستم که او را اذیت نکنند تا استراحت بکند ولی او با کمال خوشرویی با آنها شروع به بازی می کرد و حرفهای آنها را می شنید و با مهربانی جواب می داد. با پیروزی انقلاب ، او تمام وقت خود را وقف انقلاب نمود اوایل انقلاب که بچه های انقلابی پادگانها را می گرفتند خیلی به آنها کمک می کرد و تا نیمه های شب بیرون بود . او می گفت: بچه ها هنوز پخته نشده اند و آمادگی نظامی ندارند. من باید به آنها کمک بکنم. بعد از پیروزی انقلاب، او به اتفاق شهید محمد منتظری، شهید کلاهدوز و تعدادی دیگر از دوستانش اقدام به تاسیس سپاه پاسداران کرد. فعالیت او بعد از انقلاب به قدری زیاد بود که شب و روز کار می کرد. او واقعاً به ارتش اسلام عشق می ورزید. زندگی اش ارتش و دانشگاه افسری بود. او با آنکه از آغاز انقلاب دارای مسوولیت های مهمی بود، با این حال این پستها و مقامها در او تاثیری نداشتند. او همان نامجوی قبل از انقلاب بود و حتی افتاده تر و متواضع تر از قبل شده بود. او با آنکه در دوران انقلاب فعالیت ضد رژیم داشت، با این حال پس از پیروزی انقلاب ، لیستی به دستمان افتاد که نام او را رژیم شاه جزو اعدامی ها نوشته بود و اگر انقلاب پیروز نمیشد او را اعدام می کردند. زیادی کار ایشان و مسوولیت های متعددش موجب شد که ما از دیدن او نسبتا محروم شویم، ولی به خاطر اینکه او برای انقلاب و اسلام و ایران فعالیت میکرد ما تحمل می کردیم. پاسی از شب گذشته به منزل می آمد و چون احساس خطر می کردیم لذا پیشنهاد دادیم به منزل نیاید و شبها در اداره بماند و به این ترتیب از نظر امنیتی از خطر دور باشد. می گفت : ما مسلح به الله اکبریم. بعدها که رفت دانشکده افسری چند نفر را به عنوان محافظ برای او گماردند که او با قاطیت گفت: با این کار دشمن خیال می کند که از او میترسیم و خوشحال می شود واز پذیرفتن محافظ امتناع نمود. آرزوی شهادت شهادت آرزوی ایشان بود. در نیمه های شب، وقتی به نماز میایستاد ، با خدا راز و نیاز می کرد و با اشک و ناله های بلند از خدا آرزوی شهادت می کرد . او در مورد شهادتش با بچه ها صبحت کرده بود و آنها را آماده شهادت خود نموده بود. البته این آمادگی را از سالها قبل به من داده بود و از من خواسته بود در صورت شهادت اواصلاً گریه نکنم. این موضوع را بارها به طور صریح به دخترمان گفته بود و دخترم نیز روی این مساله حساسیت پیدا کرده بود.اما چون همه ما اور ا دوست داشتیم گفته ها وسفارشهای او هم برای ما دوست داشتنی بود. گرچه از دست دادن عزیزان بسیار سنگین است، ولی انسانی که یک بعدی نباشد میداند که در دنیای دیگر زندگی دیگری وجود دارد و بهتر است انسان راضی باشد به رضای خدا. پس از بازگشت از سفر کره به منزل جدید در خارج از شهر نقل مکان کردیم . برای او که وزیر دفاع بود این محل اصلاً منطقه امنی نبود ولی او بدون توجه به این مسائل با همان فولکس کهنه رفت و آمد میکرد و به تهدیدات گروهکها و تروریست های ستون پنجم اعتنا نمی کرد.  افتخار میکنم همسر نامجو و مادر فرزندانش هستم، سه روز بعد از اسباب کشی به جبهه اعزام شد و قرار بود برای جشن سردوشی دانشجویان مراجعه کند. طبق معمول ما هم منتظر آمدنش بودیم و چون همه همسران ، با نگرانی و دلشوره در غروبی غمبار به اتفاق مادرم و بچه ها در مقابل منزل به آسمان نگاه می کردیم و صدای هلی کوپترهای در حال عبور را به نظاره نشسته بودیم ، خیلی دلمان می خواست که او با یکی از همین هلی کوپترها آن شب از راه برسد و ما موفق به دیدار او بشویم. خلاصه شب را با دلتنگی فراوان به صبح رساندم ولی احساس من چیز دیگری می گفت و اتفاقات ناگواری را در پیش روی من مجسم می کرد. صبح زود رئیس دفتر ایشان به اتفاق چند تن از بستگان به منزل آمدند و من از آنها خواستم که هر خبری شده بگویند، اما آنها برای رعایت حال من که چهار ماهه باردار بودم از دادن خبر خودداری کردند. هرچه اصرار کردم نگفتند، تا این که ساعت 8 صبح خبر سقوط هواپیمای سی-130 حامل فرماندهان ارتش و بعد هم اسامی شهدای این حادثه ناگوار را از طریق رادیو شنیدیم. چند ماه بعد از این حادثه ، سید مهدی پسر دوم من با خصوصیات خاص پدر و با روحی به لطافت روح پدر به دنیا آمد. در زمان شهادت ، دخترم 9 سال و فرزند دومم ناصر 6 سال داشت. با شنیدن این خبر عرق سردی بر وجودم نشست . سفارش شهید مبنی بر گریه نکردن در شهادت او و غم از دست دادن همسر و پدر فرزندانم آتشی سوزنده بر دلم ریخته بود . نمیدانستم چه باید بکنم و ساعتها مبهوت بودم. سرانجام با خود گفتم: وظیفه دارم از این پس برای بچه های شهید هم مادر و هم پدر باشم و با توکل به خدا تا امروز چراغ زندگی یادگارهای آن شهید بزرگوار را روشن نگه داشته ام و در حال حاضر دو فرزندم پزشک و مشغول تحصیل می باشند. من امروز افتخار می کنم که مادر کودکان شهید نامجو می باشم و بالاترین دلخوشی من این است که خود را یکی از پیروان ناچیز حضرت فاطمه (س) میدانم، و امروز یقین دارم که من و مادر یا همسر سایر شهدا به خاطر خدا و مصالح انقلاب اگر همانند حضرت زهرا (س) بردباری را پیشه خود سازیم و تسلیم رضای او گردیم مطمئنا پاداش این فداکاری ها را در آن دنیا خواهیم گرفت. وی خصوصیات اخلاقی و روحی والایی داشت. با وجود خستگی زیاد ناشی از کار – که خواه ناخواه بر روحیه انسان تاثیر می گذارد- سعی می کرد تا این مساله اثری در رفتار او نسبت به خانواده نداشته باشد. بیش از هر چیز به روحانیت اهمیت می دادو شاید در هم ردیفهای او که افرادی متدین و متعهد به اسلام بودند (و به آنها ایمان دارم) خصوصیات ریز وبارز شهید نامجوی را مشاهد نکردم. به تمام معنا خاکی بود و به سپاهیان میگفت :” وحدت خودتان را حفظ کنید” و در وحدت ارتش و سپاه تلاش وافری داشت تا این دو نیرو در یک سازمان متحد و یکدل و یکرنگ به نام ارتش اسلام شکل بگیرد.  خاطره ای از مقام معظم رهبری من اشاره به یک مورد می کنم که شهید نامجو در کنار حضرت آیت الله خامنه ای – مدظله العالی – حدود دو سه ماه متوالی در ستاد عملیات نامنظم فعالیت داشت. در طول این مدت که ما زیر بمب و موشک دایم بودیم، بعضی وقتها تماس تلفنی با ما داشت و جویای احوال ما می شد. یک بار در حین صبحت تلفنی متوجه شدم که صدایش گرفته است. پرسیدم : طوری شده؟ و او با لبخند گفت: چیزی نیست نگران نباش ، از دود و آتش است. و پس از آن پیغام فرستاد که پمادی برایش تهیه و ارسال کنیم علتش را پرسیدم .گفت انگشتان پایم زخم شده است. پرسیدم که چرا ؟ گفت : برای اینکه وقت نمیکنم پوتین هایم را از پایم در آورم. چند شب بعد ناگهان دیدیم شهید نامجو به منزل آمد. از او پرسیدم : چطور شد که به مرخصی آمدی ؟ گفت: آقای خامنه ای به من امر فرمود سید دو، سه شب برو خانه. پدرم پس از شهادت ، شبیه جدش شده بود آن موقع من پیکر بابا را ندیدم اما چهار ، پنج سال پیش که عکسش را دیدم. شباهت عجیبی بین پیکر بابا و جدهاش حضرت زهرا (س) جدش حضرت حسین(ع) و حضرت ابوالفضل (ع) بود. سر بابا سوخته بود پهلویش سوخته بود و دستهایش حالتی داشت که انگار می خواست چیزی به کسی بدهد. بابا به آرزویش که شهادت بود، رسید. بابا شهیدی عاشق بود. حرفهای سید ناصر نامجو در وصف حال پدرش آنقدر گیراست که آدمی را به عمق احساسات لطیف یک عاشق می کشاند.  خاطره ای از بابا در دوران کودکی تازمانی که محور خانواده به خانه نیامده، بچه ها همچنان به بازی و بازیگوشی شان ادامه می دهند. من هم همین طور بودم . بابا سعی می کرد از همان بچگی روحیه مردانه داشته باشم. من هم بازی می کردم تا بابا بیاید و نماز جماعت را در خانه به پا کند . بعد از آن شام و گزارش کار روزانه. با وجودی که 5 سال بیشتر نداشتم ، اغلب جاها مرا با خود می برد؛ البته قبل از وزارت. مرا با تفنگ و پرچم بازی آماده می کرد و باهم نماز جمعه می رفتیم و بعد از آن به دانشگاه . یک باز در نماز جمعه گم شدم. تشنه ام بود. بابا منبع آب را نشان داد و تاکید کرد جایمان را نشان کنم. من همین طور که به سمت منبع آب می رفتم مرتب پشت سرم را نگاه می کردم که نکند بابا را گم کنم ولی آب را که خوردم هر چه گشتم نه جا را پیدا کردم نه بابا را .گریه کردم . مرا به ستاد گمشده ها بردند و در بلندگوها نشانی پسری که گم شده بود را دادند. بابا آمد مرا تحویل گرفت و مثل همه باباها گفت: مرد که نباید گریه کند. شهید نامجو وزیری خاکی بود، بعد از اینکه وزیر شد دیگر کمتر از قبل بابا را می دیدم . صبح وقتی خواب بودیم میرفت و شب هم وقتی خواب بودیم می آمد. از دوستان و دانشجویان با حرفهای زیادی راجع به او می شنویم . از بینش دقیق، ذهن فعال و دقیق ، آینده نگری نسبت به مسائل ارتش آن زمان، انضباط ، انعطاف ، لیاقت و ..... بابا میگویند و تاکید می کنند که در زمانی که بابا فرماندهی دانشکده افسری را بر عهده داشت، آنجا را به عنوان فیضیه ارتش می شناخت. یک بار بنی صدر به بابا تندی کرده و گفته بود: در این طویله را می بندم . و بابا را از سه تا پنج روز توبیخ کرده بود. بابا توبیخ را پذیرفته ولی از اصول خود کنار نیامده بود. دانشجویانش کلاس درس بابا را خیلی دوست داشتند و گذشت زمان را حس نمی کردند. بابا عادت داشت آخر کلاس از دین و اخلاق صبحت می کرد و با تمام شدن کلاس هیچ کس از کلاس خارج نمی شد و پای صبحت او می نشستند. مهمترین خصوصیت دیگر بابا این بود که دیوار بلندی بین کار و محیط خانه می کشید. هرگز ما را درگیر مسائل کاری خود نمی کرد. گرچه دانشکده افسری به اندازه و مسائل آن برایش اهمیت داشت. به قدری در انتخاب همسر دقت و سلیقه به خرج داده بود که تمام عقاید ایشان اجرا می شد. با امام (ره) آنقدر محشور بود که امام او را سید موسی خطاب می کردند. در جنگ فرماندهی عملیات از ابتدای محور غرب تا جنوب را بر عهده داشت . متاسفانه بعد از شکست حصر آبادان به طریق مشکوکی که قطعا دسیسه بود ، به شهادت رسید. آن موقع من پیکر بابا را ندیدم ولی چهار ، پنج سال پیش که عکسش را دیدم شباهت عجیبی بین پیکر بابا با جدش امام حسین(ع) ، جده اش حضرت زهرا (س) و حضرت اباالفضل داشت. سر بابا سوخته بود، پهلویش سوخته بود و دستهایش حالتی داشت که انگار میخواست چیزی به کسی بدهد.  زندگی یک عاشق وارسته حرفها مگر تمام می شوند وقتی قرار است در وصف یک شهید عاشق و یک عارف وارسته حرف بزنی؟ روحم تازه شده است. ثبت خاطرات همسر شهید سید موسی نامجو و فرزند برومندش سید ناصر نامجو ، طراوتی بهاری به روحم می بخشد. آرزو می کنم نامجوها در دامان پاک مادران مسلمان و ایرانی پرورش یابند تا ایرانی سبز و آباد و مردمانی پاک و متعهد داشته باشیم و به آینده با نگاهی سبز بنگریم. مثل سبزی زندگی نامجو در دنیا و آسمانی مثل حیات شهید بر روی زمین . فرازی از وصیت نامه شهید بسم الله الرّحمن الرّحیم و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله بل احیا و لکن لا تشعرون. و آن کسی را که در راه خدا کشته شده کشته مپندارید لیکن او زنده است و لیکن همه‌ شما این حقیقت را در نخواهید یافت. با درود وسلام بر امام زمان مهدی موعود و ریشه کن ظلم واستبداد و نایب بر حقّش ابراهیم زمان و رزمندگان اسلام که جان خود را بر کف نهاده و از خانه و آشیانه و دنیا بریده و برای دفاع از میهن و وطن شرف و دین خود بر علیه کافران از خدا بی خبر یورش می‌برند و به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) لبیّک می‌گویند اسلام به مجروحین ومعلولین این عزیزانی که با خون خود و با از دست دادن عضوی از بدن خود توانستند پیروزی‌هایی برای اسلام و مسلمانان به ارمغان آورند و سلام به امّت شهیدپرور مخصوصاً خانواده‌های شهدا این امّتی که با از دست دادن عزیزشان صبر را پیشه می‌کنند وخم به ابرو نمی‌آورند بلکه شادمان می‌شوند که فرزندشان را در راه خدا و دین خدا هدیه می‌کنند. ای پدر و ای مادر عزیزم، ای کسانی که سالها در بزرگ کردن و تربیت و تعلیم می کوشیدید و سختی‌ها را پشت سرگذاشتید و در برابر مشکلات همچون کوهی استوار شکیبایی به خرج دادید از مرگ من هیچ ناراحت نباشید و اشک نریزید بلکه افتخار کنید که فرزندتان در راه خدا به جهاد رفته و شهید شده است و هر وقت جنازه‌ام را در مقابل دیدگانتان قرار دادند باز تکرار می‌کنم اشک نریزید مگر اشکی که از روی شوق و شادمانی باشد مبادا به سر و سینه‌ی خود از روی ناراحتی و حسرت بزنید بلکه سر بالا گیرید و افتخار کنید که توانستید امانت خدا را به خوبی باز گردانید. خواهرم، یک توصیه به تو دارم و آن اینست تو باید درس آزادگی و زندگی کردن را از حضرت زینب کبری و فاطمه(س) یاد بگیری، حجاب را رعایت کن، حجابت را حفظ کن زیرا که حفظ حجاب از خون هر شهیدی ارزشش بیشتر است. دوستان عزیزم، تنها خواسته‌ای که از شما عزیزان دارم این است که تا جای که می‌توانید و توانستید بعد از من راهم را ادامه دهید به جبهه‌ها عزیمت کنید و سلاح بر دست گیرید و بر قلب کافرین گلوله شلیک کنید و بر آنها یورش ببرید و ریشه کفر و استکبار را از ریشه برکنید و جهان را برای حکومت کردن حضرت مهدی (عج) آماده سازید که خداوند وعده‌ی پیروزی به شما داده است. شهادت فقط نصیب مردان خدای می‌شود و از شما از جانب خداوند برای من طلب آمرزش و بخشش کنید و بخواهید خداوند لطفی در حق من کرده و من را در شمار شهدای اسلام به حساب آورد. از این جهت بر من مگریید و زاری نکنید و اسلام بیش از اینها ارزش دارد و احتیاج به ریختن چنین خونهایی دارد چنانچه اسلام از بعد ظهور تاکنون قربانی‌ها داده و خونها به پای آن ریخته شده تا چنین استوار و محکم به دست تو رسیده و ما باید نگهدار آن باشیم و آن را جهانی نماییم. پدر و مادرم ناراحت نشوید، و کم طاقتی نکنید، با ناراحتی شما و کم طاقتی و کم صبری شما دشمنان خوشحال و دوستان دلسرد می‌شوند پس صبر پیشه کنید و خداوند نیز مدد شما خواهد بود. بر شهادتها زاری نکنید و از آنها غمگین نشوید، منتها الیه سرنوشت هر فرد مرگ است و هیچ یک از ما از آن رهایی نخواهیم داشت و فردی که شهید می شود تقدیر آن است که دفتر زندگی دنیوی او در آن زمان مقرّر بسته شود و در هر زمان و هر مکانی باشد دار فانی را وداع گوید پس چه بهتر خداوند مرگ ما را زمان راحتی و شهادت در راهش قرار دهد. 

برچسب‌ها