شهید روحانی محمد رضا فیاضی: خداوندا! ما را نیز به فیض عظمای شهادت نایل گردان
برادران من! به یقین بدانیم که دنیا فانی است و هیچ گاه نمیتوان به آن اعتماد کرد. تلخی و شیرینی هر دو در اوجش مقطعی و زودگذر است و آنچه دائمی و سرمایه جاودانی در دنیا و آخرت است، ایمان و عمل صالح است.
به گزارش خبرگزاری حیات، طلبه شهید محمدرضا فیاضی در پنجم خرداد سال 1345 در شهر قزوین دیده اش را در دامان پرمهر پدر و مادر با صفایش به جهان گشود تا در سفر نهچندان طولانیاش به زمین، راه و رسم زندگی را به انسانهای بسیاری بیاموزد.پدرش در میدان میوه و تره بار حجرهای داشت و به واسطه آن رزقی حلال را که همیشه مورد تاکید محمدرضا بود بر سر سفره میآورد و مادرش نیز همیشه عاشقانه حریم گرم خانواه را گرمتر می کرد و در تربیت فرزندی پاک و با ایمان تلاش میکرد.دوستان و آشنایان کمال صدایش میکردند؛ در سال 1362 به حوزه علمیه رفت تا در آنجا راه و رسم رسیدن به خدا را بهتر بیاموزد و راحتتر به مقصدش برسد.دوسال از طلبگیاش میگذشت و او در سطح 2 حوزه، رسائل را به پایان برده بود که در این زمان دعوت امام(ره) را به سوی میدانهای جنگ حق علیه باطل را با گوش جان پذیرا شد و آن را لبیک گفت و به عنوان روحانی، از سوی بسیج به میدانهای نبرد روانه شد تا حامی حق در برابر باطل باشد و قوت قلبی برای همرزمانش باشد و همانند مقتدایش، حضرت اباعبداللهالحسین(ع) در برابر ظلم و جور زمانه بایستد.شور و اشتیاقش به شهادت، بالاخره حق را راضی به دعوت او به جوار رحمت وسیع خود کرد و او در 19 بهمن ماه سال 1365، با به آغوش گرفتن ترکش خمپاره دشمن در شلمچه، قدمگاه آقای غریبان حضرت علیبنموسیالرضا(ع)، به جوار سید و سالارش اباعبداللهالحسین(ع) پر کشید تا همیشه زمینیان را داغدار خود نگه دارد.طلبه شهید محمدرضا فیاضی، در دست نوشتهای که از خود به یادگارگذاشته است، مینویسد: بهرام عزیز(شهید بهرام خوئینی) رفت، همسفر زندگی ام رفت، او که همواره از ابتدای دوستی پر نورش بامن، با مهربانیها و دلسوزیهایش مرا همراه بود و هر لحظه می گفت: شما دوستان خوبی برایم هستید و از این بابت شاکرخدایم.این بار تنها و مظلومانه رفت، چه شد؟ او که هرجا میرفت با من میرفت و هر چه میگفت با من میگفت، این بار نه چیزی گفت و نه مرا برد، آخر چرا اینگونه شد؟ بر این معما چه جوابی است؟ تا به کی خود را در فشار بگذارم و این موضوع بر من نهفته باشد.بهرام تو خود بگو جواب من چیست؟ تو چرا خود را در دل من جای دادی و یکباره رهایم کردی و تنهایم گذاشتی؟ گناهم چه بود؟ جز وفاداری، جز گشاده رویی، محبت و ....؟اما نه، جای اعتراض نمانده است، تو بهتر از هر کس باید بدانی