کد خبر 121283
۱۴ مرداد ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

نگاهی اجمالی به زندگی شهید دکتر حسن آیت بمناسبت سالروز شهادتش

نگاهی اجمالی به زندگی شهید دکتر حسن آیت 
بمناسبت سالروز شهادتش

به‌ این‌ قضیه‌ اعتقاد داشت‌ که‌ حتماً دنبال‌ جریان‌ سیاسی‌ باشد که‌ امام خمینی‌ رهبری‌ آن‌ را داشته باشند.

به گزارش خبرگزاری حیات، سید حسن آیت فرزند سید محمدرضا آیت در سوم تیرماه ۱۳۱۷ در نجف‌آباد اصفهان به دنیاآمد. او نوه مرحوم آیت الله سیدعلی نجف آبادی از چهره های درخشان عصر بود، که در کتاب رجال اصفهان درباره او می نویسند «در علوم معقول سرآمد اقران و همرزمان خود بوده و در فقه نیز مشهور بوده است». وی پس از گذراندن دوران دبستان و دبیرستان در شهر نجف‌آباد، تحصیلات عالیهٔ خود را در رشته‌های علوم اجتماعی، حقوق، ادبیات،جامعه‌شناسی و روزنامه‌نگاری در تهران به اتمام رساند و همزمان با تحصیل در دانشگاه دروس حوزوی را نیز آموخت و به زبان‌های عربی، انگلیسی و فرانسوی نیز تسلط پیدا کرد. آیت در سال ۱۳۳۷لیسانس ادبیات فارسی و در سال ۱۳۴۰ فوق لیسانس جامعه شناسی را از دانشگاه تهران اخذ نمود. وی مبارزات ضد استبدادی خود را از همان ابتدای تحصیلات دانشگاه آغاز کرد و جزء یاران آیت ا... کاشانی شد، پس از آن در اواخر سال ۱۳۳۹ به عضویت حزب زحمتکشان ملت ایران در آمد. حسن آیت در نامه ای ۹۴ صفحه‌ای در سال ۱۳۴۲ برای مظفر بقایی یکی از پر رمز و رازترین رجال سیاسی تاریخ معاصر ایران و بنیان‌گذار این حزب نوشت: " موقعی که من به حزب آمدم موقعی بود که جنابعالی در زندان بودید و دادستان ارتش برایتان تقاضای اعدام کرده بود. سر و صدای جبهه جدید ملی ایران را پر کرده بود و جراید تقریباً بالاتفاق در تمجید و تحسین و تعظیم جبهه ملی می‌کوشیدند و گویا در این مورد با یکدیگر مسابقه گذارده بودند. عده زیادی به این جبهه پیوسته بودند. گروهی از روی ایمان، گروهی از روی ترس و گروهی از روی طمع، در چنین موقعیتی بر خود فرض دانستم که رسماً افتخار عضویت حزب زحمتکشان ملت ایران را با وجود تمام مشکلاتی که در زندگی خصوصی من وجود داشت بیابم. با وجودی که تا آنجا که مقدور بوده است از نقاط قوت و ضعف جنابعالی با اطلاع بودم".  در آن زمان مخالفت آیت با ملی گرایان باعث می شود، او که رتبه اول را در فوق لیسانس جامعه شناسی کسب نموده است، به دلیل تسلط ملیون بر دانشکده علوم اجتماعی تهران از گرفتن بورس و اعزام به خارج از کشور بازماند و در نهایت در سال ۱۳۴۵لیسانس حقوق را از دانشگاه تهران اخذ نموده و سپس در همین رشته دکترا بگیرد. تحصیلات متنوع آیت باعث شد برای مدت زیادی در زمرهٔ دانشجویان، با محافل روشن‌فکری دانشگاه ارتباط مستقیم داشته باشد. از جمله اینکه وی در دوره کارشناسی ارشد رشتهٔ جامعه‌شناسی با ابوالحسن بنی‌صدر همکلاس بوده است، همچنین وی دوره روزنامه نگاری خود را در موسسه اطلاعات پشت سر گذاشت.  اما آنچه آیت را پس از پیروزی انقلاب اسلامی مورد توجه محافل سیاسی و تاریخی قرار داد، صرفاً نظرات او در مورد ملی گرایان و دکتر مصدق نبود، بلکه نقش او در تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دولت موقت و نیروهای متمایل به آن طرفدار تشکیل مجلس مؤسسان برای اصلاح پیش‌نویس قانون اساسی بودند که به پیشنهاد آیت ا... طالقانی و تایید امام خمینی(ره)، مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی تشکیل گردید.  بعد از پیشنهاد گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی از سوی آیت ا... دکتر بهشتی، چند نفر از فقها و حقوقدانان مجلس، به تبیین شرعی و عقلانی اصل ولایت فقیه پرداختند که یکی از این افراد دکتر حسن آیت نماینده مردم نجف آباد در مجلس خبرگان قانون اساسی و عضو هیأت رئیسه آن بود. وی نقشی کلیدی در ارایه و الحاق اصل ولایت فقیه به قانون اساسی ایران ایفا نمود و در تأیید سخنان آیت ا... دکتر بهشتی در مجلس خبرگان قانون اساسی گفت: «ولایت امر به عهده کسی است که به آن صفات از طرف اکثریت مردم پذیرفته شده باشد، مفهوم آرای مردم، این نیست که آرای مردم بتواند هر کاری را انجام بدهد. اگر مردم به اتفاق رأی دادند که فلان شخص باید برده باشد، چنین رأیی معتبر نیست. زیرا این استبداد اکثریت است؛ زیرا بسیاری از حقوق افراد سلب شدنی نیست،یعنی انسان هم از خودش نمی تواند آن حقوق را سلب کند، چه برسد اکثریت مردم. در خیلی موارد می بینیم تلاش می شود که آرای عموم را مغایر با اصول ولایت فقیه بدانند. فقیه شخص بخصوصی نیست، اینها صفات است، عیناً مثل این است که بگوییم رئیس جمهور باید ایرانی باشد و شما بگویید حاکمیت ملی را زیر پا گذاشته ایم، نه، این یک اصل است.» سرانجام دکتر حسن آیت، نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی و دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی، پنج هفته پس از واقعه هفت تیر، ساعت ۸ صبح روز چهارشنبه ۱۴ مرداد1360 مقابل درب منزلش توسط منافقین ترور شد. آن روز صدای جمهوری اسلامی ایران، این خبر تکان دهنده را اینگونه پخش کرد: «سید حسن آیت نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی صبح امروز در مقابل منزلش توسط ضد انقلابیون به شهادت رسید» و بعد از ظهر همان روز، روزنامه ها نوشتند که ضد انقلابیون بیش از ۶۰ گلوله به سوی آیت شلیک کرده اند. حزب جمهوری اسلامی که بعدها زندگی نامه آیت را منتشر کرد، در مورد شلیک این تعداد گلوله (۶۰ گلوله) به سمت آیت، می نویسد: "بدینسان می توان به میزان خشم و کینه فریب خوردگان و مزدوران بیگانه در مقابله با یکی از بهترین فرزندان و پویندگان راه امام پی برد". چندی پیش مستند "اسرار ترورآیت" به همت مرکز مستندسازی پیام گستر تولید شد؛ بازسازی صحنه ترور و گفتگو با افراد مختلف از جمله:علی‌محمد بشارتی، جواد منصوری از اعضای حزب جمهوری اسلامی، ابراهیم اسرافیلیان از نمایندگان دوره دوم مجلس شورای اسلامی و از دوستان مبارزاتی آیت، اسدالله بادامچیان از اعضای حزب موتلفه، سید احمد کاشانی از نمایندگان دوره اول و دوم مجلس شورای اسلامی و همچنین مهندس هاشم صباغیان از اعضای نهضت آزادی و ....  آیت به روایت همسرش مهرانه معلم دامغانی همسر شهید حسن آیت در مورد او چنین می گوید: آیت سال 42 همراه با تیمی از دبیران به دامغان آمد، فکر می‌کنم پنج، شش تا دبیر آمدند. ما هم منتقل شدیم به یک مدرسه جدید و بیشتر کلاس‌های ما تقریباً با آیت بود. بیشتر ساعت‌های سه‌سال آخر دبیرستان من شاگرد او بودم. سالی که آیت آمد یک دفعه قبولی رفت بالا یعنی شاید کل کلاس فکر می‌کنم قبولی دادند و برای محل ما هم یک همچنین قبولی‌ای خیلی چشمگیر بود.  من سه سال شاگردش بودم ولی نمی‌دانستم تحصیلاتش چیست! هیچ کس متوجه نشده بود و همه فکر می‌کردند یک لیسانس ادبیات آمده دامغان دارد درس می‌دهد. خیلی آرام و بی‌صدا ولی همه هم می‌دانستند سیاسی است و یک آدم معمولی نیست، بعد هم دیگر مسئله ازدواج ما پیش آمد.  برایم نامه‌ای نوشته بود و خودش را معرفی کرد که من چه کسی هستم و تحصیلاتم چیست؟ دیدم چند رشته دانشگاهی درس خوانده است، در سن 27 سالگی در چند رشته فارغ‌التحصیل شده بود واین نشان می داد خیلی همت داشته است. به نظر من یک آدمی غیر از همه بود! به هرصورت قانع شدم که آدم بدی نیست! منتها یک چیزی که بود ناشناخته بود. به هرصورت خانواده‌اش را نمی‌شناختیم، چون ایشان اهل نجف‌آباد اصفهان بود و ما در دامغان و با هم هیچ ارتباطی نداشتیم، تا اینکه رسماً به خواستگاری من آمد و خصوصیاتش را گفت و ضمناً یک کتابی را هم با خودش آورده بود به نام رجال اصفهان. در آن کتاب عکس پدربزرگش بود و گفت ایشان پدربزرگ من بوده و من هم خودم این هستم! دیگر با این تحصیلات و این ویژگی و البته اهل سیاست یعنی چیزی که گفت آن موقع پذیرش‌اش سخت بود. گفت " آب باشد شناور سختی‌ام" عین جمله‌اش بود.  همیشه می‌گفت خیلی مرهون خدمات دایی‌ام هستم، آنطور که خودش و اقوام تعریف می‌کردند خانواده‌اش مذهبی بودند، مادرش مجتهد بود و پدرش تحصیلات فقهی بالایی داشت و هیچوقت نماز شب‌اش قطع نمی‌شد، جالب اینکه پدر و مادرش هر دو سادات بودند. برای مراسم عروسی آن موقع 5 هزار تومان داشت و گفت 5 هزار تومان بیشتر ندارم، ظاهراً منتظر خدمت شده بود و بعد نامه‌نگاری کرده بود و توانسته بود آن پول را پس بگیرد، برای خرید آمدیم تهران، یادم است نبش کوچه برلن در خیابان سعدی خیاطی احمد صادق - پدر ناصر صادق و احمد صادق از مجاهدین خلق- بود، ما اتفاقی ‌رفتیم آنجا و لباس را برایش دوختند. روزی که برای پرو لباس رفت ناراحت برگشت و گفت خیاط برایم تعریف کرده که گفتند بیا ملاقات پسرت و رفته برایش غذا برده ولی بعد متوجه شده که اعدام شده است. ما حدود 12-10 بارخانه عوض کردیم، مرتب جابه‌جا می‌شدیم، اگر یک جایی دوطبقه بود و مستقل خیلی برایش خوشایند بود، برای اینکه می‌توانست به راحتی فعالیت کند و ما چیزی نفهمیم. مسائل شخصی خانه را به من واگذار کرده بود و خودش بیشتر بر فعالیت سیاسی متمرکز شده بود. یک وقت می‌دیدی دو شبانه‌روز گم می‌شد و نمی‌آمد، واقعاً دلشوره داشتم. اولین سفارشی هم که می‌کرد، به هیچ جا خبر ندهید به هیچکس نگویید اگر من نیامدم هیچکس را خبر نکن. بالاخره یک جوری متوجه می‌شوی! مثلاً بچه من یک ماهه بود شاید 20 روزش بود 48 ساعت رفت نیامد خبر هم نمی‌داد که کجاست بعد از 48 ساعت آمد. گفتم آخر من تک و تنها در تهران با یک بچه کوچک! گفت این اولش است.دیگر باید به این وضعیت عادت کنی. یک وقت ممکن است من یک جایی بروم نباشم نیایم ! اردیبهشت سال 54 یک خانه کلنگی با وام مسکن در نارمک خریدیم، البته مبلغی‌ هم مادرش کمک کرده بود و موقع شهادتش هم آنجا بودیم. در آنجا تعداد نظامی‌هایی که می‌آمدند بیشتر شد، ماهانه یا دو هفته یکبار شهید نامجو و کلاهدوز حتماً می‌آمدند و من آنها را با اسم مستعار می‌شناختم. جالب اینکه بعد از انقلاب هم من همیشه شهید کلاهدوز را می‌گفتم آقای کنعانی و نامجو را آقای محمودی، بعدها متوجه شدم آنها را با فامیل مجعولی به ما معرفی کرده است. یادم هست بیماری‌ خیلی‌ سختی‌ گرفته بودم‌ و سردرد خیلی‌ مرموزی‌ داشتم و این‌جا یک‌ مقدار دچار مشکل‌ شده‌ بودم‌ و توصیه‌ کردند برای‌ عکس‌ رنگی‌ به خارج‌ از کشور بروم. ما همه‌ همت‌ خودمان‌ را گذاشتیم‌ و رفتیم‌ لندن‌ آنجا بودیم‌ که‌ آموزگار انتخاب‌ شد، آنجا روزنامه‌ را که‌ گرفت‌ دید آموزگار نخست‌وزیر شاه شده‌ همان‌ جا گفت‌ رژیم شاه‌ به‌ همین‌ زودی‌ ساقط‌ می‌شود، خب‌ برای‌ ما خیلی‌ تعجب‌آور بود، واقعاً غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ بود، سال‌ 56 هنوز کسی‌ پیش‌بینی‌ نمی‌کرد که‌ رژیم‌ به‌ این‌ سرعت‌ ساقط‌ شود. گفت‌ رژیم‌ زیر پایش‌ خالی‌ شد با رفتن‌ هویدا و آمدن‌ آموزگار حتماً سقوط‌ می‌کند و از آن‌ ماجرا خیلی‌ خوشحال‌ شد و ما یک‌ ماه‌ آن‌جا ماندیم‌ وآمدیم‌.   آیت همیشه تشکیلاتی‌ فکر می‌کرد، حتی به‌ تشکیلات‌ نظامی و معتقد بود، حتماً باید در ارتش‌ نیرو داشته‌ باشد، برخلاف‌ بعضی‌ گروه‌ها که ارتش‌ نزدشان مطرود بود و می‌گفتند ارتش‌ ارتش‌ شاه‌ است،‌ آیت‌ این‌ اعتقاد را نداشت. اعضای‌ این‌ گروه‌ آقایان‌ نامجو، کلاهدوز، اقارب‌پرست‌، رحیمی و کتیبه‌ بودند جوان‌ترهایی‌ هم‌ بودند این‌ها قدیمی‌تر بودند،جدیدترهایی‌ هم‌ از جوان‌هایی‌ بودند که‌ سال‌ 57 بیشتر در جلسات‌ ایشان‌ می‌آمدند. همچنین به‌ این‌ قضیه‌ اعتقاد داشت‌ که‌ حتماً دنبال‌ جریان‌ سیاسی‌ باشد که‌ امام خمینی‌ رهبری‌ آن‌ را داشته باشند. اعضای‌ این‌ گروه‌ خودشان‌ یک‌ چیزهای‌ مدونی‌ داشتند و این‌ها یک‌ چیزهایی‌ می‌نوشتند ولی‌ خودشان‌ چون‌ خیلی‌ ملاحظه‌ امنیتی‌ می‌کردند که‌ نکند این‌ها جایی‌ بیفتد، مثلاً سعی‌ می‌کرد هر سطری‌ از هر اصلی‌ که‌ برای‌ خودشان‌ گذاشته‌ بودند این‌ را متفرق در جاهای‌ مختلف‌ یادداشت‌ کنند. اعضای‌ این‌ گروه‌ آقایان‌ نامجو، کلاهدوز، اقارب‌پرست‌، رحیمی و کتیبه‌ بودند جوان‌ترهایی‌ هم‌ بودند این‌ها قدیمی‌تر بودند،جدیدترهایی‌ هم‌ از جوان‌هایی‌ بودند که‌ سال‌ 57 بیشتر در جلسات‌ ایشان‌ می‌آمدند. حول‌ و حوش‌ انقلاب‌ یادم‌ هست‌ آقای‌ کتیبه‌ موقعی‌ که‌ سنندج‌ بودند من‌ اعلامیه‌ها را پای‌ تلفن‌ برایشان‌ می‌خواندم فکر می‌کنم‌ آن‌جا دست‌اندرکار بودند مثلاً در مهر و آبان‌ آن‌ موقع‌هایی‌ بود که‌ شاه‌ آن‌ نطق‌ کذایی‌ خودش‌ را کرد توبه ‌نامه‌ خودش‌ را به‌ اصطلاح‌ خواند! با آقای‌ بهشتی‌ در اصفهان‌ دیدار می کرد و مقام معظم رهبری را من‌ خودم‌ یادم‌ هست‌ قبل‌ از انقلاب‌ شاید آبان‌ و آذر 57 بود که یک‌ روز آمدند منزل‌ ما، آن‌ موقعی‌ بود که‌ دیگر داشتند تشکیلات‌ حزب‌ جمهوری اسلامی‌ را طراحی می‌کردند. یک‌ روز صبح‌ بود که‌ آمدند بالا و به‌ ما سپردند که‌ شما نمی‌خواهد چیزی برای‌ ما بیاورید و فقط‌ چای‌ بیاورید و ما چای‌ را دادیم‌ دم‌ در اتاق، نشستند و صحبت‌ کردند یکی‌ دو ساعتی‌ بودند بعد که‌ رفتند من‌ یادداشت‌هایی‌ که روی‌ میز بود را از روی‌ کنجکاوی‌ نگاه‌ کردم‌ و بعد‌ها دیدم‌ اسامی‌ است‌ که‌ تشکیلات‌ حزب‌ را ایجاد کردند و‌ آن‌ روز گویا داشتند استادان‌ دانشگاه‌ را بررسی می‌کردند. ملاقاتشان‌ روی‌ آن‌ قضیه‌ بود که‌ چطور تشکیلات‌ راه بیندازند و استادان‌ دانشگاه‌ را آیت‌ متشکل‌ کند و آن‌ اسامی‌ که‌ جمع‌ کرده‌ بودند بعداً هسته‌ اولیه‌ حزب‌ شد که‌ فکر می‌کنم‌ 30 تای شورای‌ مرکزی‌ حزب‌ بود و 5، 6 تایشان هم‌ روحانیونی بودند‌ که‌ حزب‌ را تشکیل‌ دادند که‌ بعدها مشخص‌ شد. آیت‌ را که‌ می‌دانید به طور کلی با نهضت آزادی‌ها موافق‌ نبود. می‌گفت:‌‌ من‌ بعید می‌بینم‌ که‌ آقای‌ بازرگان‌ انقلابی برخورد کند و‌ روزی‌ که‌ بازرگان نخست‌وزیر شد زمانی‌ که‌ قرار شد راهپیمایی‌ درحمایت‌ از آقای‌ بازرگان‌ بشود، آیت‌ نرفت‌ و ما هم‌ نرفتیم‌. یادم‌ هست‌ که‌ سناتور دشتی‌ را اول‌ انقلاب‌ دستگیر کرده‌ بودند خیلی‌ پیر بود و او خیلی‌ دلش‌ می‌خواست‌ برود با او صحبت‌ کند و می گفت این‌ تاریخ‌ مجسم‌ است،‌ خیلی‌ چیز این‌ آدم‌ می‌داند و چه‌ خوب‌ است‌ که‌ اطلاعات‌ او را تخلیه‌ کنیم. یک‌ روز هم‌ رفت‌ زندان‌ قصر و با آقای دشتی صحبت‌ کرد اما دشتی مطلقاً حرف‌ نزده بود و بهانه‌ کرده بود که گردنم‌ درد می‌کند! گویا دیسک‌ گردن‌ داشت‌. آیت می گفت‌ به هرحال‌ ما نتوانستیم‌ هیچ‌ حرفی‌ از او بشنویم و این در حالی‌ بودکه‌ آیت به او تامین داده بود. آیت‌ عقیده‌ داشت که‌‌ افرادی‌ که‌ در رژیم‌ سابق بودند باید از نظر مالی‌ خلع‌ سلاح‌ شوند، بعد ولشان‌ کنند تا ‌ اطلاعات‌ و مطالبی را که می دانند بنویسند، چون این مطالب به‌ درد تاریخ‌ می‌خورد و نباید این‌ها رها بشوند و یا از بین‌ بروند، باید از وجود این‌ها به‌ آن‌ ترتیب‌ استفاده شود.   آیت راجع‌ به‌ نقطه‌ نظراتش‌ خیلی‌ تلاش‌ می ‌کرد تا بتواند افراد حاضر در مجلس خبرگان‌ را قانع‌ کند تا آن ماده‌ بتواند رأی‌ بیاورد، بطور مثال برای اصل‌ 49 خیلی‌ تلاش‌ کرد و خیلی‌ خوشحال‌ بود که‌ توانسته‌ بود برای آن اصل رأی‌ بگیرد. این‌ که‌ اموالی‌ که‌ از رژیم گذشته به‌ دست‌ آمده است، کجا و چگونه خرج‌ شود. خودش‌ نوشت‌ و خودش‌ هم‌ رأی‌ گرفت‌، از همه‌ هم‌ امضا گرفت‌ تا در هم رای مجلس‌ بیاورد. موارد‌ دیگری هم بود که برای آن تلاش کرد، مثلاً آموزش‌ و پرورش‌ رایگان‌ و مسئله‌ آزادی‌ مطبوعات، خیلی روی‌ آزادی‌ مطبوعات‌ تأکید داشت‌.  دکتر‌ با شورای نگهبان موافق‌ بود و‌ با اطلاعاتی‌ که‌ از قوانین‌ سایر کشورها داشت می‌گفت‌ یک‌ مجلس‌ باید باشد که مصوبات مجلس را ببیند و تأیید مجدد شود و جلوی‌ برخی از انحرافات‌ گرفته‌ شود و برخی‌ از کشورها این‌ نهاد را دارند ولی‌ این نباید‌ مانع‌ آزادی‌ مجلس‌ شود. فکر می‌کنم‌ غیر از ملاقاتهای‌ جمعی‌ که‌ با اعضای‌ حزب‌ یا نماینده‌های‌ مجلس‌ می‌رفتند خدمت امام(ره) تنها دو بار با امام‌ ملاقات خصوصی داشت‌ یک‌ بار اوایل‌ انقلاب ویک‌ بار هم‌ زمانی‌ که می‌خواستند سمتی به تیمسار مقدم‌ بدهند، که‌ او آن‌ موقع‌ گفت‌ من‌ احساس‌ خطر می‌کنم‌ خوب‌ است‌ که‌‌ این‌ مطالب‌ را به امام بگویم‌. بعضی‌ وقتها خیلی‌ دوست‌ داشت‌ بداند امام‌ چه‌ عکس‌العمل‌هایی‌ راجع‌ به‌ صحبت‌هایش در مجلس‌ دارد و بخصوص‌ بعد از آن‌ جریان‌ نوار و آن‌ برخوردهایی‌ که بنی‌صدری‌ها داشتند.‌ بعضی‌ وقت‌ها خبرهایی‌ که‌ برای‌ او می‌آوردند می‌گفتند امام‌ اتفاقاً خیلی‌ توجه‌ دارد و یکی‌ دو بار ما در اتاق او بودیم‌ گفتند که‌ من‌ رادیو را روشن‌ کرده‌ بودم‌ و امام‌ گفته بودند که‌ آیت‌ صحبت‌ می‌کند می‌خواهم‌ گوش‌ کنم،‌ خیلی‌ دوست‌ داشت‌ حرف‌های‌ او به‌ گوش‌ امام‌ برسد. روزی که ترور شد ساعت 6.30 صبح جلسه داشت مثل این که آن روز به من الهام شده بود که حادثه ای پیش خواهد آمد. محسن (فرزندم) را بیدار کردم، محافظ هم در حیاط قدم می زد و ماشین را آماده می کرد، قبل از این که از منزل خارج شود تلفن زنگ زد، گفتم امروز کمی دیر برو، مجلس اکثریت پیدا کرده، خسته ای، مریضی، چند روزی مرخصی بگیر، گفت: نه، هفته آینده مجلس راجع به مطبوعات جلسه خواهد داشت- مدتها بود که روی لایحه مطبوعات کار می کرد- بعد از لایحه مطبوعات شاید یک هفته ای مرخصی بگیرم، خلاصه با تلفن صحبت کرد، چند دقیقه به هفت مانده بود، معمولاً من بدرقه اش می کردم ولی آن روز در آشپزخانه کار داشتم، با عجله به آشپزخانه رفتم، رفت توی حیاط و سوار ماشین شد، از در خارج شدند، ناگهان صدای رگبار شنیدم رفتم بالای تراس، دیدم خودش را انداخت پشت بشکه نفت، مرتب صدای رگبار می آمد من هم فریاد می کشیدم، دویدم توی کوچه، راننده شوکه شده بود، چند ثانیه بیشتر طول نکشید همه ماجرا بین یکی دو دقیقه به هفت اتفاق افتاد، دیدم محافظش تیر خورده و خونریزی دارد خودش هم از ناحیه گردن و مغز تیر خورده بود، او را از ماشین بیرون کشیدم دیدم از بینی و دهانش خون بیرون زد، رنگش زرد شد و...  

برچسب‌ها