نگاهی اجمالی به زندگی و شهادت سرهنگ حسین شهرام فر جانشین ستاد مشترک ارتش در کردستان به مناسبت (10 مرداد) سالگرد شهادتش
فاطمه روستایی: حسین یک قرآن به من هدیه داد و روی آن نوشت: « اهداء مینمایم به همسرم تا فرزندانمان و فرزندان اسلام را با این کتاب آسمانی آشنا و طبق موازین و اصول آن، تعلیم و تربیت کند و معلم اسلام باشد و این تنها وصیت من است … » حالا هر بار که به قرآن مینگرم چهرهی حسین در مقابل چشمانم قرار میگیرد و سفارشاتی که برای تربیت دو فرزند دخترش داشت و از خدا میخواهم تا بتوانم به صورت شایسته این وظیفه را انجام دهم.
خبرگزاری حیات به انگیزه سالگرد شهادت شهید سرگرد حسین شهرام فر جانشین ستاد مشترک در کردستان به نقل خاطراتی از دوران دانشکده افسری ، ازدواج وی و نحوه شهادت او منعکس کرده است که در ادامه می خوانید. سرهنگ حسین شهرام فر در یکم شهریور ماه سال 1326در شهر مشهد دیده به جهان گشود و در جوار حرم ملکوتی ثامن الحجج (ع) رشد نمود. آموختن را از سن ۷ سالگی آغاز کرد. با اخذ مدرک دیپلم به تهران رفت و در دانشکده افسری تحصیلاتش را ادامه داد. در سال ۱۳۴۸ با درجهی ستوان دومی فارغ التحصیل شد ودر سال ۱۳۴۹ دورهی مقدماتی را در شیراز به پایان رساند. تیمسار احمد دادبین از دوستان قدیمی شهید شهرام فر در باره نحوه آشنایی با او می گوید: خرداد ماه سال 57 پس از این که دوره مقدماتی را در شیراز تمامکردیم، آن زمان ستوان دو بودم. یکی لشکر گارد بودکه میشد انتخاب کنیم، یکی نیروی مخصوص، یکی هم مراکز آموزش و دیگری ستاد مشترک. سال 57-56 بچههای مذهبی نمیخواستند به لشکر گارد بروند. بحث روی نیروی مخصوص و مراکز آموزشی بود. به همین خاطر تمایل ما روی نیروی مخصوص بود. آنهایی که از نظر جسمی توان بهتریداشتند، مایل بودند بروند نیرو مخصوص؛ چون نیرومخصوص تخصص ها و آموزش هایش زیاد بود، بیشترِ نیروها داوطلب برای آنجا بودند. پس از کلی بحث بادوستان و با توجه به زمینه مذهبی مان لشگر گارد برایمان جالب نبود و همگی ما پنج نفر نیروی مخصوص را انتخاب کردیم چون که در آنجا اصلاً هیچ مشکلی پیش نمیآمد و درعین حال خوب میتوانستیم آموزش ببینیم. در همان روزهای اول با لقب سرهنگ شهرام فر یعنی شیخ حسین در حین بحث با یکی از افسران در ناهار خوری باشگاه آشنا شدم . وقتی درمیانه حرفش گفت "شیخ حسین"، من ازبچهها پرسیدم شیخ حسین کیست؟ که گفتند سروان شهرام فر که از آن آدم های سفت و سخت مذهبی بود.آن زمان او در ماموریت بود و آنجا نبود. از آن روزهمهاش منتظر بودم شهرام فر بیاید تا ببینم شیخ حسین کیست! سرانجام آمد. بچهها گفتند شهرام فرآمد. خدا میداند اصلاً نگاهش که کردم به دلم چسبید.خیلی آدم با حالی به نظرم آمد. یک تیپ معمولیداشت، ولی نور از چهرهاش میبارید. حضور در انقلاب 57 تیمسار دادبین از دوستان زمان انقلاب که همواره در کنار شهید شهرام فر بوده است در اداممه می گوید : شهید شهرام فر در ایام انقلاب با توجه به روحیه قوی اش در مقابل مافوق خود می ایستاد که این برخورد وی را چند بار به برخورد های شدیدی کشانید ؛ از جمله فعالیت های وی در پادگان در کنار پخش اعلامیه امام (ره) گوش دادن مخفیانه نوارهای امام بهمراه دیگر درجه داران و افسران همفکر خود بود. دادبین در ادامه می افزاید: شهید شهرام فر به سبب این روحیه انقلابی و حمایت مردم در ایام انقلاب به هر نحو اعم از کمک به زخمی ها در تظاهرات و دستور عدم شلیک به مردم در زمانی که برایش مقتضی بو د و حتی در برخی موارد نظارت به توزیع نفت در بین مردم ؛در کنار انقلابیون بود و حتی در برخی موارد خود و نیروهایش با مردم هم صدا و هم گام می شدند که همین ممارست ها و ایستادگی در برابر مافوق موجب این شد که اومسوول بوفه باشگاه افسران درداخل پادگان شود و تا مدتها اجازه خروج از پادگان در ایام تظاهرات را نداشت. آشنایی با شهید آیت ا... بهشتی این دوست قدیمی شهید شهرام فر در باره نحوه آشنایی آن شهید باآیت ا... بهشتی در ایام انقلاب این گونه می گوید : روزی شهرام فر به همراه نیروها به میدانتوحید (کِنِدی سابق)رفته بودند ، هنگام ظهر شده بود و اذان دادهبودند. حسین گفته بود اسلحهها را بگذارید توی ماشین وبه نماز جماعت برویم. از کسی پرسیده بودند که مسجداین اطراف کجاست؟ که او هم زیرزمینی را نشان داده و گفته بود که اینجا نماز جماعت برگزار میشود. آنها هم با همان لباس کلاه سبزها رفته بودند توی زیرزمین برای نماز. یک نفر داخل ماشین مواظب اسلحهها بود. وقتی نماز تمام شده بود، شهید شهرام فر دیده بود که یک سید زیبارو پیش نماز است. رفته بود جلو کهعرض ادبی بکند، پیش نماز دست او را گرفته بود. تعجب کرده بود که در حکومت نظامی، چند نیروی مخصوص با لباس و تجهیزات به نماز جماعت مردم بیایند. سید ازاو پرسیده بود که اسم شما چیست؟ او هم گفته بود حسین شهرام فر. سید هم گفته بود: «من هم بهشتیهستم، اگر کاری داشتی با من تماس بگیر.» ازدواج فاطمه روستایی، همسر شهید درباره خاطرات خود با همسرش می گوید: حسین روزی که به خواستگاریم آمد گفت: « شما حتماً باید چادر سر کنید » با توجه به اینکه قبل از پیروزی انقلاب افراد معدودی چادر میپوشیدند. نمیدانم چرا یکباره و بیاختیار شرط او را پذیرفتم. از همان آغاز میدانستم زندگی مشترک ما طولی نخواهد کشید. زیرا که او فارغ از دنیا و تعلقات مادی بود. او در ادامه می گوید: در طول ۵ سال زندگی حسین فقط ۳ سال آن را در کنار ما بود. حسین خیلی به مسائل شرعی اهمیت میداد. قبل از پیروزی انقلاب برای خانه تلوزیون و رادیو نخرید. وقتی از او علتش را پرسیدم گفت: «اسلامی نیستند» در سال ۱۳۶۰ من در مدرسه تدریس میکردم که حسین یک قرآن به من هدیه داد و روی آن نوشت: « اهداء مینمایم به همسرم تا فرزندانمان و فرزندان اسلام را با این کتاب آسمانی آشنا و طبق موازین و اصول آن، تعلیم و تربیت کند و معلم اسلام باشد و این تنها وصیت من است … » حالا هر بار که به قرآن مینگرم چهرهی حسین در مقابل چشمانم قرار میگیرد و سفارشاتی که برای تربیت دو فرزند دخترش داشت و از خدا میخواهم تا بتوانم به صورت شایسته این وظیفه را انجام دهم.
حضور در دوران دفاع مقدس او دورهی چتر بازی را در خارج از ایران طی کرد و در رشتهی کوهنوردی، کاراته و تکواندو به کسب تجربه پرداخت. شهرام فر سپس به تهران بازگشت و در مرکز آموزش ۰۱ تهران مشغول خدمت شد و چندی بعد به تیپ نیروی مخصوص (نوهد) که به کلاه سبزها معروف بودند انتقال یافت. سرهنگ شهرام فر در آزادسازی کردستان از دست ضد انقلاب نقش فعالی داشت و همچنین گفته شده است که وی در سرکوب و دستگیری عناصر کودتای نوژه در سال 59 هم نقش به سزایی داشته است. نحوه شهادت همرزم شهید شهرام فر در باره چگونگی شهادت این افسر ارتش می گوید: نیمههای شب از خواب بر خاست و تا صبح به راز و نیاز پرداخت بعد از نماز صبح لباس پلنگی کهنهاش را از کولهپشتی بیرون آورد و با آب و صابون شست. آنگاه غسل شهادت کرد و همان لباس پلنگی را پوشید و به راه افتاد و توانست به یاری همرزمانش در جادهی سردشت _ بانه پایگاههای ضد انقلاب را منهدم نماید. بالاخره با پشتیبانی هلیکوپترهای کبری در ساعت 3 بعد از ظهر چند پایگاه دیگر نیز تصرف شد. اما ضدانقلاب نیز بیکار ننشست و با امداد از هواپیماهای جنگی عراق موفق شد پایگاههای خود را پس بگیرد. بچهها باید عقب نشینی میکردند اما این کار هم خطر داشت. شهرامفر پیشنهاد داد که با 3 تن دیگر از نیروها با تیراندازی دشمن را سرگرم کنند تا آنها عقب نشینی کنند. سپس یک قبضه تیربار سیمینوف را برداشت و تیراندازی را شروع کرد. رزمنده ها عقب نشینی کردند. حسین هم آهسته آهسته عقب نشینی را آغاز کرد. گلولهای به پای راستش اصابت نمود. اما او با این وضعیت 5 کیلومتر به عقب بازگشت ولی دیگر توان ایستادن نداشت، همان جا بر خاک افتاد و در سن 34 سالگی در ارتفاعات گرزلی (بانه-سردشت) بر اثر شدت خونریزی به شهادت رسید، روحش شاد.