روایتی از پایان 29سال انتظار
همیشه به برادرهایش سفارش میکرد که اگر من شهید شدم اسلحه من را شما به دست بگیرید و برای انقلاب و نظام بجنگید چرا که این وظیفه ماست. به ما هم سفارش میکرد که اگر شهید شدم گریه نکنید. لباس سیاه به تن نکنید زیرا دشمن، شاد میشود و سوء استفاده میکند. سفارش دیگرش درمورد نماز جمعه بود. تأکید زیادی داشت میگفت هیچوقت نماز جمعه را ترک نکنید.
به گزارش خبرگزاری حیات، شهید "حسینعلی بالویی" از استان مازندران، یکی از شهدای شناسایی شده غواص عملیات کربلای چهار است که با دستان بسته در جزیره ام الرصاص به شهادت رسیده است، خانوادهاش که دیگر طاقت دوریش را نداشتند، از بهشهر به تهران آمدند و بعد از 29 سال با شهیدشان دیدار کردند. شهیدی که از 13 سالگی لباس رزم پوشید و با وجود سن و سال کم، رزم در میدان های نبرد را به هر چیز دیگری ترجیح داد و حالا بعد از 29 سال برگشته است. او طی سه سال حضور در جبهه های جنگ، در عملیات والفجر8 و فتح فاو از ناحیه پا مجروح شد و سر انجام دردی ماه سال 65 و در عملیات کربلای 4 به عنوان غواص حضور یافت و در همین عملیات بود که مفقود الاثر شد. راضیه انصاری مادر غواص شهید تازه تفحصشده حسینعلی بالویی در نخستین دیدار با فرزند شهیدش با اشاره به اینکه حسینعلی سیزده ساله بود که به جبهه رفت، گفت: حسینعلی فرزند اول خانواده بود و چند بار به مناطق عملیاتی اعزام شده بود و بازگشته بود ولی در شانزده سالگی رفت و دیگر نیامد و مرا برای همیشه چشم انتظار آمدنش گذاشت. او افزود: هروقت شهیدی میآوردند یا وقتی اسیری آزاد میشد من هم منتظر خبری بودم که برایم بیاورند، اما وقتی دیگر با هیچ گروهی برنگشت گفتم حتماً شهید شده است، چون به من خبر روشنی از شهادت نداده بودند. همیشه میگفتم خدایا هرجور تو صلاح میدانستی همان خوب است و تو را شکر میکنم. وقتی دلتنگش میشدم به پای مزار شهدای گمنام میرفتم و درد و دل میکردم. راضیه انصاری با لهجه شیرین مازندرانی اش ادامه داد: حسینعلی آنقدری خوب بود که هرچه بگویم کم گفتهام. انقلابی، بسیجی، متعهد، غیرتمند، شجاع و دلسوز بود. به شهدا، انقلاب، رهبر و علماء ارادت زیادی داشت. بیشتر وقتش را در بسیج و مسجد بود کمتر او را در خانه میدیدیم. میگفت ما تا زندهایم باید برای انقلاب کار کنیم. بسیار مردمی و خوش اخلاق بود. هیچکس به اندازه سر سوزن حتی از او نرنجیده بود. وی با بیان اینکه وقتی در تلویزیون ماجرای شهدای غواص را شنیدم خیلی ناراحت شدم گفت: با خودم می گفتم اینها را در آب گرفتند و دست و پاهایشان را بستند و همه را گرسنه و تشنه شهید کردند. مادر شهید با چشمانی گریان اظهار داشت: دیدم عروسم و پدر بچهها نشستهاند گریه میکنند گفتم چی شده؟ گفتند حسینعلی پیدا شد. در بین این غواصان او را آوردهاند. وی با اشاره به اینکه گاهی میگفتم نمیدانم او را چه کسی تربیت کرده است؟ گفت: وقتی شنیدم که او را جزء شهدای غواص و خط شکن بوده است و دست بسته پیدا شده، خیلی ناراحت شدم. او به توصیف ویژگی های اخلاقی فرزند شهیدش پرداخت و افزود: با اینکه 16 ساله بود ولی عقل و شعورش به قدر یک انسان 90 ساله بزرگ و وسیع بود، همیشه به مادر و پدرش خدمت میکرد حتی لباسهایش را نمیگذاشت من بشویم. خودش همیشه وسایلش را مرتب نگه میداشت هنوز هم لباسهای بسیجیاش را تمیز یادگاری نگه داشتهایم. نماز اول وقتش ترک نمیشد. روزههایش خاص بود. به همه احترام میگذاشت. اخلاقش معمولی نبود. مادر غواص شهید تازه شناسایی گفت: همیشه به برادرهایش سفارش میکرد که اگر من شهید شدم اسلحه من را شما به دست بگیرید و برای انقلاب و نظام بجنگید چرا که این وظیفه ماست. به ما هم سفارش میکرد که اگر شهید شدم گریه نکنید. لباس سیاه به تن نکنید زیرا دشمن، شاد میشود و سوء استفاده میکند. سفارش دیگرش درمورد نماز جمعه بود. تأکید زیادی داشت میگفت هیچوقت نماز جمعه را ترک نکنید. او با بیان اینکه هیچ مخالفتی با رفتنش به جبهه نداشتم افزود: میدانستم برای جبهه و دفاع از نظام عطش دارد، میدانستم هرطور هم که جلوی او را بگیرم از تصمیمش صرف نظر نمیکند برای همین به میل او رفتار میکردم. میدانستم که سخت است اما باید پذیرفت. پدرش مریض بود آن موقع من سر کار می رفتم. اطرافیان زیاد به حسینعلی میگفتند پدرت مریض است و مادرت مدام به سرکار میرود تو پیششان بمان. حسینعلی به من میگفت مادر ناراحت نباش حضرت علی(ع) دست کارگرها را میبوسد تو سرکار برو من هم میروم منطقه. من باید به جبهه بروم. باید به این انقلاب خدمت کنیم. اگر ما نرویم چه کسی باید بجنگد و دفاع کند؟ میگفت مادر یاد حضرت زینب(س) و حضرت زهرا(س) بیفت. یاد امام حسین(ع). آنها چطوری شهید شدند؟ ما مگر چه کسی هستیم مگر خونمان رنگین تر است. ناراحت نشوی. من باید به جبهه بروم. نمی دانید چه روحیات خوبی داشت. مادر شهید بالویی در پایان افزود: مردمی و دوست داشتنی بود. مهربان و شجاع بود و همیشه به من خدمت میکرد. من حسینعلی را خیلی سخت بزرگ کردم. بیشتر وقت سرکار بودم. دستم تنگ بود. شاید خیلی وقتها پیش میآمد که او از مدرسه میآمد و خبری از غذا نبود اما خستگی و گرسنگی باعث نمیشد تا او به من گلایهای بکند یک بار نشد به من گله کند و بگوید چرا برایم غذا درست نکردهای؟ لیاقت او چیزی جز شهادت نبود.