برشی از خاطرات عملیات مرصاد وقتی بی بی فاطمه(س) ما را از کمین نجات داد
بخشی از خاطرات پیروزی رزمندگان اسلام در عملیات مرصاد به قلم غلامرضا بنیاسدی جانباز، نویسنده و روزنامهنگار هشت سال دفاع مقدس
به گزارش خبرنگار خبرگزاری حیات از مشهد، غلامرضا بنیاسدی جانباز و نویسنده هشت سال دفاع مقدس به مناسبت پیروزی در عملیات مرصاد به روایت بخشی از خاطرات این عملیات میپردازد: سال ۶۷، عملیات مرصاد، آخرین روزهای جنگی که دشمن تحمیل کرده بود و ما به دفاع مقدس تبدیلش کردیم. تنگه حسنآباد، در استان کرمانشاه، نهایت جایی بود که قدم منافقین به آن رسیده بود و باید به خون میشستیم این خاک عزیز را. به ما گفتند، از گردنه از یال راست تنگه حسنآباد، که امروز مرصاد خوانده میشود، باید بگذریم و آن جا خبری نیست، منطقهای که باید درگیر بشویم جای دیگری است. از گردنه که بالا میرفتیم، هی شمارش میدادند، نکند کسی جابماند، نکند کسی وارد ستون شود، گفته بودند، احتمال آلودگی منطقه وجود دارد اما احتمال پایین بود و ما یال را رد کردیم، از ارتفاع پایین میآمدیم که ناگهان از چهارسو رگبار گلولهها بر ما باریدن گرفت، ما به کمین منافقین که نفوذ کرده بودند افتادیم. خدای من! در آموزشها شنیده بودم که احتمال فرار از کمین ۲ درصد است و ۹۸ درصد احتمال شکست، اما باید کاری میکردیم. رگبارهای اولیه چند تن از بهترین فرزندان این آب و خاک را بر زمین انداخت و ما مبهوت در هم ریختیم، سازمانمان را از دست دادیم و یک گروهان در گودالی کوچک روی هم ریختیم. آن جا میشد با چند نارنجک کار را تمام کرد اما .... ما را مادری است مهربان به نام جاودانه بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها که هرگز ما را از یاد نمیبرد. مایی را که خود را به کربلای مکرر رسانده بودیم تا در این عاشورا "هل من ناصرحسینی "به " لبیک یا خمینی"جواب گیرد. مایی که آمده بودیم تا یزیدیان در هم بشکنند...آری آن جا بی بی به یاریمان آمد، او را که صدا زدیم، دو نفر با لباس کردی رسیدند، خدایا! دوست هستند یا دشمن! چه میخواهند بکنند؟ ضامن نارنجک را برای کشیدن آماده کردیم، اما، آنها دوست بودند، بچههای قرارگاه رمضان گفتند:« زودتر از این گودال بیرون بیایید و بکشید و به سمت یال، از همان جایی که آمدید، بالا بکشید و با بچههای ما دست بدهید»، اما از آن بالا هم ما را میزدند! آن ها تماس گرفتند و آتش از یک سو قطع شد، ما به سرعت آرایش مجدد گرفتیم، با بچههای رمضان دست دادیم و جنگ را که مغلوب شده بود، شکل دیگر بخشیدیم. امان خصم را بریدیم، کمین آن ها را که ناشیانه خودشان هم از آن بیرون آمده بودند، به قربانگاه خودشان تبدیل کردیم تا ثابت شود وقتی نگاهی مادرانه نگران بچه هاست ۲ درصد از ۹۸ درصد بیشتر است. ما آنها را که سیلی اول را هم زده بودند و به کمین مان انداخته بودند، تار و مار کردیم به گونهای که وقتی اذان شهر را یک بسیجی با حنجرهای خسته اما پرنشاط در جان و جاده و کوه طنین انداز کرد، آن منطقه هم پاک پاک شده بود تا جهاد نیز در عداد مطهرات قرار گیرد. ما توانستیم با نیروهای قرارگاه و گردانی که سمت راست ما عمل میکرد دست بدهیم و دستهای ناپاک را از خاک پاکمان قطع کنیم...