مریم جنت مکان در گفتگو با حیات: همسرم 8 سال در جبهه بود و هیچگاه تقاضای مرخصی نکرد
یکی از خصوصیات حاج حبیب شجاعتش بود و در این زمینه الگویش امام حسین(ع) بود، همرزمانش در عراق می گفتند: کارهایی که حاجی انجام می داد از دست دیگران ساخته نبود.
مریم جنت مکان، همسر شهید حبیب جنت مکان در گفتگوی اختصاصی با خبرگزاری حیات، با بیان اینکه همسرم پسر دایی من بود و از بچگی با هم بزرگ شده بودیم، گفت: زمانی که ازدواج کردیم، حبیب، جانباز 45 درصد بود و در یک شرکت خصوصی کار می کرد. زمانی که برای خواستگاری آمدند، ابتدا مخالفت کردم، ولی در نهایت به خاطر اخلاق خوبی که از ایشان سراغ داشتم با این ازدواج موافقت کردم.
وی اظهار داشت: زمانی که ازدواج کردیم، همسرم هیچ چیز نداشت و هزینه ازدواج ما را هم دایی پرداخت کرد، حبیب برای ازدواجمان، همه بچه های گردان را دعوت کرده بود و پدرشوهرم جشن مفصلی در منزل برای ما گرفت، من با توجه به موقعیت خودم، بهترین عروسی فامیل را داشتم، چون پدر همسرم گفت بگذارید عروسی خوبی برایتان بگیریم، مگر انسان چند بار تشکیل زندگی می دهد، پدر همسرم در توانش بود و هزینه های مراسم را تقبل کرد.
مریم جنت مکان افزود: ما در تک اتاق طبقه بالای منزل پدر حبیب، زندگی مان را شروع کردیم و تمام وسایل زندگی ما وسایل دست دومی بود که از مادرش گرفته بودیم و تنها وسایل جدید منزل ما یک چراغ والور، یک سینی استیل و یک سرویس ملامین بود.
وی با اشاره به حضور مداوم همسرش در جبهه، اظهار داشت: حبیب در آن دوران مدام در جبهه بود، حتی یادم هست، یک هفته بعد از ازدواج، زمانی که پاگشای عروسی ما در منزل مادرم بود، ایشان مرا به منزل مادرم برد و من هم با مادرم بیرون رفتیم و زمانی که برگشتم، گفتم: حبیب کجاست؟؟ گفتند، رفت جبهه، و تا 40 روز برنگشت. من به منزل خودمان برگشتم و چون همسرم نبود، بیشتر مواقع تنها بودم.
همسر شهید جنت مکان با بیان اینکه حاج حبیب شوخ طبع بود، گفت: حاجی با شوخ طبعیش به دیگران روحیه می داد. نکته جالب اینکه در مراسم یادبودش، چند نفر می گفتند: ما سرباز بودیم و می ترسیدیم، ولی با دیدن حاجی ترسمان را فراموش کردیم. حاجی داخل سنگرها می رفت و با رزمندگان می گفت و می خندید و به آنها روحیه می داد، مثلاً گاهی شروع به مداحی می کرد و تمام گردان را دور خودش جمع می کرد و زمانی که دیگران به فرمانده اعتراض می کردند که چرا بچه ها زیر رگبار سینه زنی می کنند، می گفت: بروید حاج حبیب را بیاورید، بقیه متفرق می شوند.
وی افزود: ایشان 8 سال در جبهه بود و هیچگاه تقاضای مرخصی نکرد و فرماندهان خودشان به همسرم مرخصی می دادند، تا به منزل بیاید، حاج حبیب، بعد از پایان جنگ، تا یک سال در منطقه بود و می گفت: به این نامردها اعتمادی نیست و ممکن است مجدد حمله کنند. همسرم، بعد از جنگ هم با لباس بسیجی به اداره می رفت و تا ده سال، شلوار بسیجی ها را می پوشید.
مریم جنت مکان با اشاره به ویژگی های همسرش گفت: حبیب بسیار ساده زیست بود و ما را هم به این روحیه عادت داده بود. با وجود اینکه جانباز 45 درصد بود و 8 سال مداوم در جبهه ها حضور داشت، ما تا دو سال پیش ماشین نداشتیم و الان هم در یک خانه 50 متری زندگی می کنیم و حساب بانکی همسرم، بیشتر از 20 هزار تومان موجودی ندارد. بچه ها هم با اینکه نسل امروز هستند و در مدارج بالای علمی مشغول تحصیل هستند، همگی زندگی ساده ای دارند، و هیچگاه از این بابت گله ای ندارند.
وی با بیان اینکه همسرم همیشه مقداری از حقوقش را به نیازمندان اختصاص می داد، افزود: حبیب، نیازمندان را پیدا می کرد و زیر پر و بالشان را می گرفت و کمکشان می کرد، ضمن اینکه هیچگاه از موقعیتش برای رفاه خود و اطرافیانش استفاده نکرد، و از شرایط و توانش برای کمک به مردم، حل مشکلات و احقاق حقوق مردم استفاده می کرد. در شهرداری، دادگاه و هر جایی که می توانست برای مردم مفید باشد، حتماً حاضر می شد و سعی می کرد کار مثبتی انجام دهد.
همسر شهید جنت مکان در ادامه گفت: وی بسیار مهمان نواز بود و اگر روزی مجبور می شد، تنها غذا بخورد، می گفت: غذا در گلویم گیر کرد، هم غذا، می خواهم. از طرفی، حاجی به من و بچه ها خیلی اهمیت می داد و در طی این 30 سال، همیشه لقمه ای را بدون من و بچه ها نمی خورد و حتی اگر جایی چیزی تعارفش می کردند، آن را به منزل می آورد و با ما می خورد و این در حالی بود که ناراحتی معده داشت و بارها به او گفته بودیم که به فکر سلامتی خودشان باشند.
وی گفت: یکی دیگر از خصوصیات حبیب، شجاعتش بود و در این زمینه الگویش امام حسین(ع) بود، بطوریکه همرزمانش درعراق، از شجاعتش تعریف می کردند و می گفتند، کارهایی که حاجی انجام می داد، از دست دیگران ساخته نبود.
مریم جنت مکان اظهار داشت: حاجی، اعتقاد شدیدی به تاثیر لقمه حلال در تربیت بچه ها داشت و می گفت: لقمه حلال، فرزند را به راه راست هدایت می کند. هیچ وقت با بچه ها کلنجار نمی رفت و می گفت: خودشان باید مسایل را بفهمند و به نتیجه برسند، رابطه خوبی با جوانان فامیل و اطرافیان داشت و می دانست با هرکس، با چه زبانی صحبت کند و با شوخی و بدون بحث و جدل، نظرش را مطرح می کرد.
همسر شهید حبیب جنت مکان گفت: همسرم آرزو داشت، منزل بزرگی داشته باشیم تا در آنجا بتواند از مهمانان و افراد نیازمند به بهترین نحو ممکن پذیرایی کند و این به روحیه مهمان نوازی ایشان بر می گشت.
وی با اشاره به علاقه همسرش برای مطالعه بیشتر و درس خواندن بچه ها، افزود: دوست داشت بچه ها تا جای ممکن ادامه تحصیل بدهند و مدارج بالای علمی را طی کنند.
خانم جنت مکان با اشاره به شهادت همسرش در سامرا، گفت: در زمان جنگ با رفتن ایشان به منطقه موافق نبودم و حتی گاهی التماس می کردم، که شما به اندازه کافی در جبهه حضور داشته اید، ولی به مخالفتم اهمیت نمی داد و می گفت: وظیفه است و باید بروم، ولی بعد از جنگ پشیمان بودم که چرا جلوی رفتنش را می گرفتم.
مریم جنت مکان اظهار داشت: اوایل برای حضور در عراق، باز هم مخالف بودم، ولی این بار دلیل مخالفتم، بیماری ایشان بود، چون شیمیایی بود و تنفس برایش مشکل شده بود و به همین دلیل حتی گذرنامه اش را مخفی کردم، ولی دیدم فایده ای ندارد و مشتاق رفتن است، برای همین بعد از دو سال، رضایت دادم که برود. یک روز نشستم و با خودم گفتم نمی خواهم مانعش باشم و فردای قیامت شرمنده حضرت زهرا(س) باشم، برای همین دیگر سکوت کردم وگفتم: هرطور صلاح می دانید.
وی با اشاره به بی قراری های دخترش گفت: زمانی که همسرم رفت، دخترم آمد و خیلی گریه کرد، که چرا گذاشتی بابا برود؟ تو می توانستی جلوی رفتنش را بگیری، در این مدت هم روزی دوبار با پدرش تماس می گرفت و می گفت: شما مریضی و باید دارو مصرف کنی، زودتر برگرد.
همسر شهید حبیب جنت مکان با اشاره به اولین مرتبه بازگشت وی به خانه گفت: دو هفته بعد آمد، دخترم وقتی حال و هوای پدرش را دید، تعجب کرد، چون داروهایش را دست نزده برگردانده بود و خیلی هم حالش خوب بود. دخترم با تعجب گفت مامان چرا بابا اینطور تغییر کرده؟! و به پدرش گفت: بابا مگر شما در جنگ نیستید؟! چقدر روحیه و حالت بهتر شده است؟!
وی افزود: همین مسئله باعث شد، برای دفعات بعد دخترم هم سکوت کند و اعتراضی نداشته باشد و فقط تلفنی جویای حالش باشد، بعد از یک ماه که مجدد برگشت، دیدیم از دفعه قبل هم بهتر است، بار سوم که رفت 40 روز شد و برنگشت، یکی از همرزمانش گفت: می روم و حاجی را می آورم. به حبیب گفته بود: برگرد نزدیک عید است و خانواده منتظرت هستند، در جواب دوستش گفته بود: یک دل و دو دلبر نمی شود، من دلبرم را یافته ام، من تلفن خانواده را هم جواب نمی دهم، که وسوسه نشوم.
وی افزود: دوستش می گفت، به شوخی گفتم: حاج حبیب می خواهیم برای پسرت زن بگیریم، بیا برویم، گفت: پسرم عمویی مثل تو دارد و احتیاجی به من ندارد، خلاصه با هزار ترفند رفتم پیش فرمانده و گفتم: حاج حبیب 40 روز است که مرخصی نرفته، اجازه بدهید، برود. سرلشگر هم گفته بود: حاجی ما دیگر به شما احتیاجی نداریم، برو به خانواده ات برس و بمان و هر وقت که زنگ زدیم بیا، حاجی هم دلخور شده برگشته بود.
مریم جنت مکان با اشاره به دلگیر شدن حاجی، گفت: وقتی آمد می گفت: نمی دانم چرا عذرم را خواستند، بعد از سه روز مدام زنگ می زدند که حاجی بیا، و حبیب می گفت: نه نمی آیم شما عذرم را خواستید، می گفتند حاجی بیا، و زمانی هم که رفت گفت: می روم و کارهایم را تحویل می دهم، می خواهم به یمن بروم، آنجا بیشتر به من احتیاج دارند، و زمانی هم که رفته بود، گفته بودند: حاجی بمان، ما آن زمان می خواستیم شما را به مرخصی بفرستیم که خانواده را ببینید و این ترفند ما بوده است.
وی در پایان گفت: همسرم 7 ماه در عراق بود و سرانجام در فروردین امسال در سامرا به آرزویش که همان شهادت بود، نائل شد.