دویست و دومین شماره حیات طیبه منتشر شد
دویست و دومین شماره نشریه حیات طیبه جمعه 15 خرداد 94 منتشر شد.
به گزارش خبرگزاری حیات، جدیدترین شماره حیات طیبه حاوی مطالبی چون «بازخوانی برخی از مواضع اصولی امام خمینی(ره) بر اساس توصیه رهبر معظم انقلاب اسلامی»، «تبیین دکترین شهادت طلبی در کلام امام خمینی(ره)»، «شهدا امامزادگان عشقند»، «روزی که پرده از قساوت و ماهیت رژیم پهلوی افتاد»، «پرهیز از اسراف حتی در زمان جنگ»، «نگاهی به جشنواره قاب سرخ»، «آزادگان نماد ایستادگی ملت ایران در برابر استکبار هستند»، «روایت راوی کتاب زمین ناله می کند از شب عملیات کربلای 4»، «تحول روحی طیب»، «اعجاز آیه وجعلنا»، «اصلاح موی سر با حضور پدر»، «چهاردیواری اختیاری نیست»، «ما نباید به خدا اعتراض کنیم»، «نه به کالای اسرائیلی آری به تولید داخلی»، «با خانواده خود خوش اخلاق باشیم»، «حواسمان به فقرا باشد»، «عکس های قاب سرخ هنرنمایی بزرگی در عرصه هنر دفاع مقدس است»، «نخستین جشنواره ملی عکس قاب سرخ»، «پیام های شما»، «نمایشگاه قاب سرخ بار هنری ماندگاری دارد» و «استفتائات امام خامنه ای مدظله العالی» است. در بخشی از یادداشت حجت الاسلام والمسلمین شهیدی با عنوان «تبیین دکترین شهادت طلبی در کلام امام خمینی(ره)» می خوانیم: در تاریخ و فرهنگ شیعی واژه هایی چون رهبری، ولایت، شهید و شهادت کاملا درهم تنیده شده است از احادیث نبوی و سیره اهل بیت(ع) گرفته تا در صفحات متون فقه شیعه، روحیه شهادت و شهادت طلبی موج می زند و همگان بر این باورند که روح حماسی همراه با تعقل، همیشه از ویژگی های بارز مکتب شیعه بوده است. نمود و بروز این روحیه و تفکر را در تاریخ معاصر شیعه به خوبی می توان مشاهده کرد. در حقیقت همین دکترین ایثار و شهادت در کنار حق طلبی و دفاع از مظلوم بود که باعث تشکیل قدرت مندترین حکومت شیعی در هزاره گذشته شد. مولفه قدرتی که بعد از انقلاب اسلامی 57 و در دوران 8 سال دفاع مقدس به خوبی به عرصه ظهور رسید. نقش مرجعیت و رهبری امام خمینی (قدس سره) در دمیدن این روحیه ایثار و شهادت در بین مردم به طور عام و به شکل ویژه در میان جوانان غیر قابل انکار است. قدرت نرمی که در دست هیچ سیاستمدار و حکمرانی در دنیای معاصر وجود ندارد. این دکترین و استراتژی آنچنان ادیبانه، عارفانه و مدبرانه در کلام امام(ره) به بدنه جامعه تزریق شد که جریان مومن انقلاب به عنوان مخاطب اصلی به خوبی آن را دریافت کرد. در بخشی از «روایت راوی کتاب زمین ناله می کند از شب عملیات کربلای 4» با عنوان «شهادت مظلومانه بچه های ام الرصاص» می خوانیم: در عملیات کربلای 4، من در تیپ الحدید، لشکر 25 کربلا بودم. ما قبل از شروع عملیات حدود یک هفته در امالرصاص که سمت اسکله خرمشهر بود، مستقر بودیم تا خط را برای عملیات آماده کنیم. نزدیک عملیات بچهها خیلی تب و تاب داشتند و دائم در رفت و آمد بودند، ولی خط عراقیها خیلی آرام بود و فقط غروب که هوا رو به تاریکی میرفت، شروع به تیراندازی با گلولههای رسام نورانی میکردند. به علت آسفالت بودن اسکله ما، تیرهایی که عراقیها میزدند کمانه میکرد و به سمت پایین میخورد؛ بهطوریکه بچهها حتی برای وضو گرفتن خیلی مشکل داشتند، زیرا احتمال تیر خوردنشان زیاد بود. تیپ الحدید لشکر 25 کربلا، تیپ سلاحهای سنگین نظیر خمپاره 120، دوشکا، و... بود. وظیفه ما مستقر کردن این سلاحها در خط بود تا گردان پیاده بتواند از امالرصاص، که فقط 400 متر با آب فاصله داشت به خط دشمن بزند. غروب عملیات، بچهها گلولهها و خرجها را آماده کردند و همه در جای خود مستقر شدند تا گلولهها را بر سر دشمن بریزند و بچههای پیاده وارد عمل شوند. در این بین، بچههای پیاده، که یکسری غواص بودند، به دل آب زدند و در کانالها مستقر و مشغول خواندن زیارت عاشورا و مناجات شدند. «اعجاز آیه وجعلنا» به بیان خاطره ای از مهدی رفیع خانی از رزمندگان 8 سال دفاع مقدس اختصاص دارد. در قسمتی از این خاطره آمده است: از طرفی بیسیمچی حمیدزاده پشت سرمن مدام تاکید می کرد «وجعلنا فراموش نشه؟» چون ما قبل از عملیات به همه تاکید کرده بودیم که آیه وجعلنا را بخوانند. ما تقریبا تا زیر خاکریز دشمن رسیده بودیم به طوری که دشمن بی خبر از حمله وحشت زده بالای سر ما تیرهای پراکنده می زدند و از حضور 120 نفر که به صورت ستونی در دشت نیمخیز بودند خبر نداشتند... نزدیکی ما به دشمن طوری بود که وقتی دشمن منور می زد سایه خاکریزشان روی سر ده، پانزده نفر جلویی می افتاد و ما سایه خاکریز دشمن را به خوبی احساس می کردیم. آنجا بود که ما به معجزه این آیه پی بردیم که اعجاز بزرگی برای ما داشت تا آن زمان که رمز عملیات به ما نرسیده بود دشمن هرگز ما را ندید و گویی در برابر دیدگان آن ها نامرئی شده بودیم... در قسمتی از «حواسمان به فقرا باشد» از قول فرزند آیت الله شهید محمدرضا سعیدی می خوانیم: پدرم خیلی به وضعیت فقرا و نیازمندان توجه میکرد. یک روز وقتی به خانه آمد دیدیم فقط قبا بر تن ایشان است. پرسیدم: «آقاجان! پس عبایتان کجاست؟» با کمی تأمل پاسخ دادند: «در مسیری که از مسجد باز میگشتم مرد فقیری را دیدم که به علت نداشتن لباس گرم، از سرما میلرزید. عبایم را به او دادم. چون من قبا داشتم.» یک مرتبه نیز همسایهمان که راننده تاکسی و مرد نیازمندی بود، به من گفت: «یک شب دیدم صدای نفس نفس زدن مردی در راه پله ساختمان میآید، وقتی به راهرو آمدم، دیدم حاج آقا سعیدی یک گونی زغال را روی دوشش گرفته و برای ما میآورد. خیلی شرمنده شدم. او که میدانست ما در سرمای زمستان نیاز به زغال داریم، شخصاً آن را تهیه کرده و برایمان آورده بود.