کد خبر 119537
۲۵ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰

 ماجرای شستن لباس مکانیک توسط فرمانده لشکر 

 ماجرای شستن لباس مکانیک توسط فرمانده لشکر 

آقا مهدی باکری گفت: اصلا من لباس‌های تو رو می‌شورم، تو هم چراغ ماشین من رو درست کن. هرچقدر بهش گفتم «آقا مهدى! به خدا شرمندم. ببخشید. نمى‌خواد بشورى.» گفت: «ما با هم قرارداد بستیم. برو سرِ کارِت بذار منم کارم رو بکنم.» 

- اخوى؛ بیا یه دستى به چراغاى ماشین بزن. - شرمنده، کار دارم. دستم بنده. برو فردا بیا. - باید همین امشب برم خط. بى چراغ که نمى‌شه. - میبینى که، دارم لباس‌هام رو مى‌شورم. الانم که دیگه هوا داره تاریک میشه. برو فردا بیا، مخلصتم هستم، خودم درستش مى‌کنم. - اصلاً من لباس‌هاى تو رو مى‌شورم. تو هم چراغ ماشین من رو درست کن. *** هرچقدر بهش گفتم «آقا مهدى! به خدا شرمندم. ببخشید. نمى‌خواد بشورى.» گفت: «ما با هم قرارداد بستیم. برو سرِ کارِت بذار منم کارم رو بکنم.» 

برچسب‌ها