کد خبر 119364
۲۲ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰

روایت تنهایی و مقاومت همسر سردار شهید بهرامی

روایت تنهایی و  مقاومت همسر سردار شهید بهرامی

همسر سردار بهرامی در خصوص دیدگاه این شهید بزرگوار از زندگی به خبرنگار حیات گفت: شهید بهرامی همیشه عمر را در دستان خداوند می دانست و بیان می کرد که هیچ کس از آینده و سرنوشت خود خبری ندارد.

صدیقه سادات مستانه همسر سردار شهید "محمود بهرامی" به خبرنگار خبرگزاری حیات، گفت: سردار شهید "محمود بهرامی" از وقتی که نامزد بودیم مرتب در جبهه بودند و اولین شرط ایشان هم این بود که من مانع به جبهه رفتن او نشوم. من هم به او پاسخ دادم که من خیلی دوست دارم در جبهه ها باشم ولی چون زن هستم این امکان را ندارم. وی افزود: در مدت زمان یک و نیم سالی که با او آشنا شدم وی نزدیک به هفت الی هشت مرتبه به جبهه رفتند و هربار نیز بیش از 40 روز تا یک ماه من را تنها می گذاشتند. این دوری هم خیلی برای من آزار دهنده بود و اذیت می شدم. تمام دغدغه من هم هربار که او به جبهه می رفت این بود که او این بار سالم بر می گردد یا خیر.همسر شهید بهرامی ادامه داد: زمانی که خبر شهادت او را به من دادند من تازه عروس بودم و یک هفته از ازدواج من می گذشت. دادن خبر شهادت همسرم هم اینگونه بود که در مدرسه در حال تحصیل بودم که یک روز پدرم به دنبالم آمد که من را به خانه ببرد. تعجب کردم و گفتم شما هیچ وقت دنبال من نمی آمدید. خانم مستانه اضافه کرد: پدرم در طول راه من را آماده کرد و گفت از محمود خبر داری که من گفتم نه و فقط یک نامه ای داده است. من به پدرم گفتم که از همسر من خبری دارید؟ که پدر پاسخ داد دوستان او خبر دادند که گویا جراحت هایی در جبهه برداشته است. وی در توضیح نحوه بیان خبر شهادت همسرش به او گفت: در آن لحظه بود که من به پدرم گفتم پدر راستش را بگو و به من جواب بده که آیا همسرم شهید شده است؟ چون شما هیچ وفت به دنبال من نمی آمدید. اینگونه شد که پدرم گفت بله همسرت شهید شده است.همسر شهید بهرامی به زمان شهادت همسرش اشاره کرد و افزود: سردار شهید محمود بهرامی سال 37 در حوالی میدان شوش در جنوب تهران متولد شد و 25 سال بعد، هشتم بهمن ماه در حالی‌که فقط چند روزی از ازدواجمان گذشته بود دوباره عازم جبهه شد و هفتم اسنفدماه در جزیره مجنون به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از 13 سال میهمان قطعه 50 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) شد خانم مستانه ادامه داد: اگر بخواهم خاطره ای را برای شما بازگو کنم باید به این نکته اشاره کنم که من از دوری او خیلی بی قراری می کردم و کم اشتها هم شده بودم و ایشان هربار از جبهه بر می گشتند به من می گفتند که چرا اینقدر بی قراری می کنی؟ وی افزود: من به او گفتم که اگر شهید بشوی من چه کنم؟ که او پاسخ داد باور می کنی که عمر همه ما در دستان خداوند است؟ هیچ کس از آینده و سرنوشت خود خبری ندارد. من در عملیات قبلی و در شرایطی که در حال خنثی کردن مین بودم پاشنه پوتین من بر روی یک مین رفت. باور می کنی که اگر یک لحظه می چرخیدم و یا به مین فشار می آوردم الان اینجا نبودم ! اما خواست خدا بود که من در آنجا این مین را ببینم و این اتفاق برای من رخ ندهد.   

برچسب‌ها