کد خبر 119198
۱۰ اسفند ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰

سردار علی‌اصغر فتاحی به روایت همرزمان

سردار علی‌اصغر فتاحی به روایت همرزمان

شهید علی اصغر فتاحی فرمانده توانمند گردان امام حسین (ع) لشگر 17 علی‌ ابن ‌ابیطالب (ع) سال 1343 در روستای مشهد میقان از توابع شهرستان اراک به دنیا آمد.

 شهید علی اصغر فتاحی فرمانده توانمند گردان امام حسین (ع) لشگر 17 علی‌ ابن ‌ابیطالب (ع) سال 1343 در روستای مشهد میقان از توابع شهرستان اراک به دنیا آمد . تحصیلاتش را تا پایان سال اول دبیرستان ادامه داد . او که در دوران نوجوانی در مبارزات انقلابی شرکت کرده بود ، بعد از پیروزی انقلاب نیز با تبعیت از فرمان امام خمینی (ره) مبنی بر مقابله با فتنه ضد انقلاب و جدایی‌طلبان ، وارد اغتشاشات کردستان شد . دوران مبارزات انقلاب اسلامی بود که علی اصغر جوهره وجودی خود را نشان داد . با این که سن کمی داشت در اوایل انقلاب با شور و شوق وصف نشدنی به مبارزات انقلابی و کسب آگاهی از انقلابیون و انتقال این آگاهی‌ها به مردم همت گماشت و بخش عمده زندگی خود را به پای امام و انقلاب گذاشت . علاقه بسیار زیادی به فراگیری آموختنی‌های نظامی داشت و علاقه‌مند بود که دانسته‌های خود را به سایر افراد انتقال دهد به گونه‌ای که یکی از مربیان آموزش‌های نظامی به شمار می‌رفت . در سال 1358 به عضویت سپاه درآمد و قبل از شروع جنگ در پاکسازی بانه و سردشت از وجود منافقان و گروهک‌های ضد انقلاب فعالیت عمده‌ای داشت . با شعله‌ور شدن جنگ تحمیلی بنا به تجربیاتی که در مناطق کردستان به دست آورده بود ، به عنوان فرمانده با جمعی از برادران رزمنده از استان مرکزی عازم مناطق غرب کشور شد . او به همراه همرزمانش به مناطق پاوه ، نوسود ، سومار ، مریوان و گیلان غرب رفت و فعالیت‌های بی‌شماری را برای سد کردن نفوذ دشمنان خارجی به مرزهای خاکی ایران انجام داد . بعد از عملیات بیت المقدس با جمعی از برادران رزمنده به منطقه جنگی جنوب اعزام شد و علاوه بر شرکت در عملیات رمضان در چندین عملیات مختلف مانند والفجر مقدماتی ، محرم ، والفجر سه ، والفجر چهار ، آزاد سازی مهران شرکت داشت . در عملیات آزاد سازی مهران از ناحیه ستون فقرات مجروح شد و تا زمان شهادت در هفتم اسفند ماه 1362 و طی عملیات خیبر در جزایر مجنون ، هرگز رخت رزم را از تن خارج نکرد . شهید فتاحی را باید یکی از رزمندگان و سرداران جبهه‌های غریب غرب دانست که به مدت دو سال در آن مناطق خدمت کرد و همزمان با عملیات رمضان به جبهه‌های جنوب رفت .از دعاهای این شهید در مراسم حسینیه رزمندگان استان مرکزی در انرژی اتمی آبادان این بود : خدایا ، ما را یاری کن تا راه کربلاء حسین (ع) را بگشاییم و گناهان ما را ببخش و تمامی مجروحین را عافیت ببخش و ما را در ادامه راه شهداء بزرگوار ثابت قدم بفرما .در قسمتی از وصیتنامه شهیدآمده است :انسان در مقابل خانواده‌ شهداء شرمنده است چرا که فرزندانشان روزی همرزم ما بودند و اینک آنها به شهادت رسیده‌اند ولی ما ...اکنون که این وصیتنامه را می‌نویسم چند ساعتی بیشتر به عملیات بزرگ والفجر باقی نمانده است . آری ، این صدای پاسداران انقلاب اسلامی است . ما صادقانه برآنیم تا آن چه را که با خدای خویش عهد بسته‌ایم وفا نماییم و هر لحظه در انتظار شهادت و دیدار پروردگارمان هستیم . این پیام تمامی شهیدان است که می‌گویند : امام را تنها نگذارید و رزمندگان را یاری کنید . چرا که شما نجات‌دهنده همه مستضعفین عالم هستید و تمام مردم مستضعف دنیا چشم بر شما ملت شهیدپرور دوخته‌اند . آری ما عاشقان می‌رویم تا راه کربلای حسین (ع) را بگشاییم شاید خدا گناهان ما را بخشیده و ما را به مهمانی نور دعوت کند که در این صورت به آرزوی دیرینه خود رسیده‌ایم . ما پاسداران با خدای خویش عهد بسته‌ایم که تا جان در بدن داریم از یاری کردن اسلام و امام عزیز کوتاهی نکنیم . آری این لباس که در بدن ماست کفن ماست . بعد از شهید شدنم از خدا می‌خواهم که همچون همرزمانم در عملیات رمضان بدون جسم باشم . احیاناً اگر جنازه‌ام به دستتان رسید در کنار 72 شهید جاوید الاثر عملیات رمضان دفن کنید .و در وصیت آخرین :با درود بر آخرین منجی عالم بشریت حضرت حجت بن ‌الحسن‌ العسکری (عج) مهدی موعود و با درود و سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و بنیانگذار جمهوری اسلامی ، سلام بر او که اسلام را به ما آموخت ، او که تنها بر دین پاک رسول خدا (ص) تکیه کرد و جز اسلام به چیزی دیگر نیندیشد . خدایا تو شاهدی که من برای رضای تو گام برداشتم و جز این چیز دیگری نبود و اما شما ‌ای کوردلان بدانید که نقاب از چهره‌تان برداشته خواهد شد و امت قهرمانمان به حیله‌ها و نیرنگ‌های شما پی خواهد برد . بیایید تا فرصتی باقی است به صف اسلام که همانا خط امام (ره) است بپیوندید و از خداوند منان بخواهید تا همه ما را به راه حقیقی اسلام هدایت کند تا با درک صحیح اسلام به مسائل موجود بنگریم نه با دید شخصی و گروهی . به امید روزی که همه مسلمین در صفی واحد در قدس نماز گزارند . 13/02/1362 علی‌اصغر فتاحیاخلاق فرماندهی به روایت ابوالقاسم صفرزاده : شهید علی‌اصغر فتاحی از آن دست فرماندهانی بود که همراهی و همدلی فوق‌العاده‌ای با نیروهایش داشت و سعی می‌کرد تا آنجا که امکان دارد به مشکلات تک‌تک آنها رسیدگی کند . بعد از عملیات رمضان با شرایطی که به وجود آمده بود ، وضعیت نظم و انضباط تعریف چندانی نداشت . در همان ایام یک روز اعلام شد نیروها پوتین پوشیده و مرتب در صبحگاه به خط شوند . یکی از رزمنده‌ها که پای بزرگی داشت ، جای پوتین دو تکه یونولیت به پایش بسته بود و به اصطلاح کفشی برای خودش مهیا کرده بود . شهید فتاحی همین‌طور از ردیف جلو بچه‌ها را بررسی می‌کرد تا اینکه به آن رزمنده رسید . تا چشمش به پاهای او افتاد ، خشکش زد . با تعجب پرسید : این چه وضعیته ؟ رزمنده هم گفت : دیشب به پوتین‌هام تک زدند . چون پاهام بزرگه پوتین راحت برام پیدا نمی‌شه . اصغر آقا خیلی ناراحت شد (ما شهید علی‌اصغر فتاحی را با نام اصغر صدا می‌زدیم) بعد از صبحگاه رزمنده را سوار ترک موتورش کرد تا همه یگان را بگردند و پوتین شماره 46 برای آن رزمنده پیدا کنند . دور و برهای ظهر بود که دیدیم هر دو آمدند و یک پوتین برای رزمنده پیدا کرده‌ بودند . پرسیدیم بالاخره از کجا گیر آوردید ؟‌ شهید فتاحی هم با خنده گفت : از کمپ اسرای عراقی ! پای یکی از اسرا هم‌اندازه پای این رزمنده بود و پوتینش قسمت ایشان شد .ببینید یک فرمانده تا چه اندازه می‌تواند به فکر نیروهایش باشد که برای اذیت نشدن یک از رزمندگان چند ساعت او را در یگان می‌چرخاند تا اینکه پوتینی برای او بیابد . فرماندهان دوران جنگ چنین انسان‌های بزرگی بودند و سردار شهید علی‌اصغر فتاحی هم به واقع فرمانده بزرگی بود که بر قلوب رزمندگان حکم می‌راند و نیروهایش او را از صمیم قلب دوست داشتند . اقتدا به سیدالشهداء (ع) به روایت ابوالقاسم مسافر :یکی از خصوصیات بارز شهید علی‌اصغر فتاحی توسل ایشان به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بود . ایشان به عنوان یک فرمانده ، سعی می‌کرد تا اگر قرار است مراسمی برای اهل بیت (ع) برگزار شود ، همه نیروها در آن حضور داشته باشند و به قول معروف همگی استفاده ببرند . در ایام عزاداری محرم ، یا در سایر مواقع شهید فتاحی اولین نفر حاضر می‌شد و گردان را برای راه‌اندازی دسته‌های سینه‌زنی بسیج می‌کرد . چون من مداحی می‌کردم ، ایشان به من می‌گفت : مسافر بلند شو ، یاعلی ، شروع کن تا بچه‌ها هم جمع شوند و مراسم را راه بیندازیم . اصغرآقا این کار را هر روز تکرار می‌کرد . خودش ابتدا دسته حرکت می‌کرد و به عنوان میاندار ، رزمندگان را هدایت می‌کرد . من هم مداحی می‌کردم و دسته ما از محل گردان تا نزدیک نمازخانه می‌رفت و در آنجا تعداد بیشتری از رزمنده‌ها به ما ملحق می‌شدند و شور مراسم به اوج خود می‌رسید تا در انتها دعا می‌خواندیم و بعد بچه‌ها وارد نمازخانه می‌شدند . یادم است در همین دسته‌جات سینه‌زنی ، شهید یعقوب صیدی به تبعیت از شهید فتاحی نوحه "قال رسول‌الله نورعینی" را با نوای گرم و خوشی می‌خواند که شور زیادی در بین بچه‌ها ایجاد می‌کرد . به نظر من گذشته از برکاتی که بردن نام اهل‌بیت (ع) به هر محفل و مجلسی می‌بخشد ، وجود شهداء با‌صفایی چون سردار شهید علی‌اصغر فتاحی و شهید صیدی و ... باعث می‌شد تا عزاداری‌های ما در جبهه یک حس و حال عجیبی داشته باشد و به جرئت می توان گفت تکرار ناشدنی هستند .گل بوته‌های صداقت و راستی به روایت عبدالله مقدم :هنگامی که اصغر در عملیات والفجر سه مجروح شده بود افراد گردان نگران حال وی بودند و برای همین امر نواری خالی به نزد وی آورده و از او خواستند صحبت کند و سلامتی خودش را ابراز دارد . اما از آن جا که گل بوته‌های صداقت و راستی در قلب بزرگش به شکوفه نشسته بود راضی نشد حتی کلامی در نوار صحبت کند چرا که بیم از آن داشت مبادا در رفتارش ریا و تزویر نفوذ کند . اصغر جنگ را مسئله اصلی خود می دانست و تمامی وقت خود را بر سر این امر نهاده بود تقریباً از شروع جنگ فعالانه در جبهه‌ها حضور داشت و در عملیات هویزه ، خیبر ، پس از فتح جزیره شمالی و جنوبی مجنون در پاتک دشمن با اصابت گلوله‌هایی به سینه ، ران ، پا و دست مجروح شد . گازهای شیمیایی که کشورهای اروپایی به عراق هدیه می‌کردند جسم او و هزاران رزمنده دیگر را مجروح ساخت .شیفته شهادت به روایت نورخدا قاسمی :شهید فتاحی به واقع شیفته شهادت بود . البته نه آن طور که بگوییم دنبال بهانه‌ای می‌گشت تا حتماً کشته شود و برود ، نه ، منظورم این است که ایشان هر چه تبحر داشت به کار می‌بست تا بتواند پیروزی ظاهری و دنیایی را به دست بیاورد ، اما وقتی با او مأنوس می‌شدی و صحبت می‌کردی ، متوجه می‌شدی که آرزوی شهادت را در دل نهفته دارد و هر عملیاتی که می‌آمد و شهید نمی‌شد ، در دلش غوغایی برپا می‌شد . اما قسمت او بود تا در آوردگاه عملیات خیبر و وقتی که دژ دشمن در جزایر مجنون فرو ریخت ، به شهادت برسد . روز هفتم اسفند سال 62 شهید اصغر فتاحی مثل کسی که رسالتش را انجام داده و وقت رفتنش فرا رسیده ، لباس زیبای شهادت را به تن کرد و آسمانی شد آخرین لحظات به روایت صادق دوخائی :عملیات خیبر یکی از بزرگ‌ترین عملیات‌هایی بود که رزمندگان در طول دفاع مقدس انجام دادند . آوردگاهی که طی آن شهداء و مجروحان بسیاری تقدیم شد و شهید فتاحی هم یکی از این شهداء بود . در خلال عملیات ایشان زخمی شدند و هرچه اصرار می‌کردیم به عقب برگردد قبول نمی‌کرد . حرفش این بود که باید تا آخرین لحظه کنار نیروهایم بمانم . خبر که به فرمانده لشکر شهید مهدی زین‌الدین رسید ، ایشان به برادر اسماعیل هاشمی دستور دادند که فرماندهی گردان را تحویل بگیرد تا شهید فتاحی به عقب منتقل شود . آقای هاشمی به من رسیدند و سراغ شهید فتاحی را گرفتند . گفتم جلو رفته و قرار شد با هم به سراغ ایشان برویم . تعدادی گلوله آرپی‌جی برداشتیم تا همراه خودمان به نیروهایی که کنار شهید فتاحی بودند برسانیم . آتش دشمن به قدری زیاد بود که به سختی حرکت می‌کردیم . در همین حین ناگهان خمپاره‌ای کنارمان اصابت کرد و من و آقای هاشمی به شدت مجروح شدیم . امداد گران آمدند و ما را به عقب منتقل کردند . وقتی که خبر آمدن ما به شهید فتاحی رسید ، ایشان دوباره تأکید کرده بودند که من باید کنار بچه‌هایم بمانم و آن قدر مردانه جنگید تا به آنچه لایقش بود رسید .لحظه شهادت به روایت محسن همرزم شهید :در اثناء عملیات خیبر ، لحظه‌ای که شدت درگیری به اوج خود رسیده بود ، چشمم آشنایی را دید که روی زمین افتاده بود ، حدس زدم اصغر است ، جلوتر رفتم دیدم پاهایش له شده . صدایش کردم . سرش را بلند کرد و شناخت . گفت : محسن جان تویی ؟ سریع به سراغش رفتیم و با سه نفر دیگر او را به سمت سنگر شهید مهدی زین‌الدین بردیم . 50 متر مانده به سنگر چون خسته و عصبی بودم ، شروع کردم به داد و بیداد کردن تا بلکه زودتر به وضعیت شهید فتاحی و مهدی صباغ که او هم زخمی شده بود ، رسیدگی شود . به هر ترتیبی بود یک وانتی جور شد و آن دو را داخلش گذاشتیم و رفتم بالای سر مهدی صباغی که حالش بهتر بود و می‌توانست صحبت کند . دیدم سر اصغر پایین افتاده است . خودم را به او رساندم و سرش را بین دستانم گرفتم . به او گفتم : اصغرجان ذکر بگو ، می‌رسیم ، دیگه تموم شد . خیلی بی‌حال شده بود ، اما در همان وضعیت لبخند می‌زد و مشخص بود که نای حرف زدن ندارد . کمی بعد دوباره گفتم اصغر بیداری ؟ سرش را تکان داد . چون هر لحظه احتمال شهادتش می‌رفت ، نزدیک پد هلیکوپتر باز صدایش کردم و گفتم اگر می‌تواند دستش را تکان بدهد . تکان داد و کمی خیالم راحت شد . به بالگرد که رسیدیم ، با سر و صدا دو نفر پزشک را کنارش حاضر کردیم . هر کاری کردند نتوانستند رگ دستش را بگیرند . امیدمان داشت قطع می‌شد . توی همین گیر و دار هلیکوپتر پرواز کرد و دیگر از او خبر نداشتیم تا اینکه شنیدیم به شهادت رسیده است .

برچسب‌ها