روایت انتقال پیکر نیمه سوخته شهید کشوری توسط شهید شیرودی به بیمارستان
یکی از خاطرات تلخ من روبهرو شدن با پیکر نیمسوخته شهید احمد کشوری بود . هواپیمای او را در منطقه میمک ، نزدیک ایلام زده بودند . شهیدشیرودی آنوقت جنازه پودر شده او را در ملحفه گذاشته بود و به بیمارستان آورده بود.
زهرا قیداری در روز شهادت حضرت زهرا(س)در منطقه قدیمینشین سلسبیل تهران متولد شد. پدرش نانوا و مادرش خیاط زبردستی بود. علاقهمندی به اسلام و مذهبیبودن، خیلی زود باعث شد او از سهسالگی چادر بپوشد و از ششسالگی درس فقه و عرفان بیاموزد. زمزمههای انقلاب از همان سالهای ٤٢ و زمان دستگیری امام(ره) در خانه آنها اوج گرفت. طوریکه مادر مجبور بود برای پنهانکردن رساله امام(ره) بهدنبال راه چارهای باشد. در سال ٤٦ با شهیدحسن نیکوقدم ازدواج کرد و دستدردست هم با انقلاب رشد کردند. او در بیشتر تظاهراتهای آن روزگار میدان ژاله و دانشگاه تهران شرکت داشت و عاقبت هم با پیروزی انقلاب به سیل عظیم بسیجیان پیوست. زهرا قیداری در آغاز جنگ زودتر از تمام اعضاء خانوادهاش به عنوان پرستار به یاری رزمندگان شتافت . چند ماه در جبهه غرب بود و بعدها بهدلیل حضور پررنگ و رشادتهای زینب وارش توسط منافقین تهدید به مرگ شد ؛ اما پس از بازگشت به تهران ، به پرستاری داوطلبانه در بیمارستان ها ادامه داد . وی حضور پر رنگی نیز در فعالیتهای پشت جبهه داشت و درحال حاضر چهارده سال است که بهدلیل علاقه به اهلبیت (ع) همسایه امامرضا (ع) شده است و به تدریس علوم فقهی برای خانم ها مشغول است .اولین بار چه سالی به مناطق عملیاتی رفتید ؟این سؤال را نپرسید . مگر آنوقت ها سال و ماه مهم بود یا کسی این چیزها یادش میماند ؟ جنگ بود ؛ روزهایی که باید حتما یک کاری میکردیم . صدام فرودگاه را در تهران هدف قرار داده بود . مدام آژیر خطر روشن میشد . شهر توی سکوت و وحشت غرق میشد . از طرفی در جبهه غرب کومولهها غوغا کرده بودند . ما آن روزها مدام درگیر بودیم . یادم هست من و شوهرم به گنبد رفته بودیم . من به زبان عربی تسلط داشتم و شوهرم انگلیسی میخواند . در گنبد با مردم حرف میزدیم و سعی میکردیم همهچیز را رفع و رجوع کنیم . اصلا انقلاب چیزی جدا از زندگیمان نبود . ما خانه بزرگی در تهران داشتیم که نزدیک مسجد بود و پایگاه دوم مردم بعد از مسجد ، خانه ما بود . هر چیزی که برای رزمندهها میخواستند بستهبندی کنند ، از منزل ما خارج میشد .و حرکت به سمت جبهه ؟همان موقع با شروع جنگ به ما آموزشهای نظامی دادند . بهیاری را هم در کنارش آموختم . یک روحانی داشتیم که با خانواده ما دوست بود . روزی به من زنگ زد و گفت : در بیمارستان ایلام مجروحان زردی یا یرقان میگیرند و علتش را نمیدانیم ؛ اما نیرو لازم داریم . شما برای کمک به ما ملحق میشوید ؟ بنده رفتن به ایلام را وظیفهام میدانستم . آن فرد هم موقع پیشنهاد دادن مطمئن بود که همراهی شان خواهم کرد . ما در خانه پدر شوهرم زندگی میکردیم . به من هم گفته بودند سریعا حرکت کنم . اصلا فرصتی نبود . روی کاغذ برای شوهرم نوشتم : من رفتم و وسط راه زنگ میزنم ، اگر راضی نباشید ، برمیگردم چون اتوبوس منتظر بود . نزدیکهای سرما بود . نمیدانم چقدر تا عید مانده بود ؛ شاید چهار یا پنج ماه . سال ٥٩ بود . همان اوایل جنگ و به بیمارستان امامخمینی (ره) رفتیم که داخل خود ایلام بود . اوضاع آن زمان غرب خیلی بههمریخته بود . تازه مهران را زده بودند . میگفتند حتی قبرستان مهران هم زیر و رو شده و جنازهها بالا آمده است . در این بین ، مدام شهید و مجروح میآوردند . چند روزی از آمدنم به ایلام نگذشته بود که دیدم لکههای خون بزرگی روی ملحفههای سفید هست . من توی بیمارستان و البته منطقه خرمشهر این را به چشمم دیدم که خون آدمها با هم فرق دارد . متوجه شده بودم اگر دو نفر در یک مکان شهید میشدند ، رنگ خونشان با هم متفاوت بود . همان وقت هم با مشاهده لکههای خون مخالف فهمیدم که ملحفهها خوب شسته نمیشود . بعد از این اتفاق با دوستان مورد اعتمادم مشورت کردیم تا از راز قضیه خبردار شویم . به همین دلیل یک نفر را کشیک گذاشتیم و او برایمان خبر آورد : خانم کومولهای که در رخت شوی خانه کار میکند ، مواد ضدعفونیکننده را از پنجره بیرون میریزد و استفاده نمیکند . علت یرقان و زردی مجروحان هم آلوده بودن ملحفهها بود . ما رفتیم سراغ رئیس بیمارستان و جریان را برایش تعریف کردیم و او هم آن زن را بیرون کرد . بعدش پرستارها تمام ملحفهها را از داخل بیمارستان جمع کردند و بهخوبی شستند . مجروحان هم به مرور زمان ، یکی یکی خوب شدند .صدای چکش تابوت شهداء قطع نمی شددو نفر در داخل بیمارستان بودند که تنها کارشان ساخت تابوت شهداء بود . مدام چوب میآمد و آنها برش میزدند و تابوت میساختند . حالا تصور کنید هر وقت که شهید بیشتر میشد ، صدای تقتق چکش آنها هم بلندتر میشد و ما چه حالی پیدا میکردیم . فاجعه بود . آنها شهداء را داخل تابوت میگذاشتند و پرچم ایران را رویشان میکشیدند ؛ بعد هم میفرستادند به شهرهای خودشان . تعدادشان خارج از حد شمارش بود . نه کسی بود که آمار بگیرد ، نه کسی که عکس بیندازد . اصلا فرصت این حرفها نبود و تنها کاری که از دست ما بر میآمد ، این بود که جیب هایشان را خالی کنیم و هر چیزی در آن داشتند ، توی یک پلاستیک میریختیم و در تابوت میگذاشتیم تا به دست خانوادههایشان برسد .و اولین روزهای جنگ در بیمارستان ؟جنگ نبود ، فاجعه بود . بنیصدرِ خائن میخواست روحیه رزمندهها را تضعیف کند و برای همین ، مهمات نمیداد ، آمبولانس وجود نداشت ، زخمیها را توی وانت روی هم میریختند و به بیمارستان میآوردند ؛ به همین دلیل عده زیادی بین راه شهید میشدند . حتی راهها را بسته بودند و نمیگذاشتند پزشکها و پرستارها برای کمک بیایند . کمبود نیرو داشتیم . جا برای مجروحان نداشتیم و همه روی زمین میخوابیدند . ما همهکار میکردیم ؛ از دستیاری در اتاق عمل گرفته تا آمپولزنی و نظافت . برای خودمان شیفت گذاشته بودیم . شاید بیشتر از بیست ساعت کار میکردیم . هر کسی دستش خالی میشد ، برای کمک به قسمتی دیگر میرفت . دستکش نبود . پرستارها مدام دستشان را الکل میمالیدند تا بیماری شیوع پیدا نکند . فقط سعی میکردیم افراد را زنده نگه داریم . هواپیماهای عراقی شبها شروع به بمباران مناطق میکردند ؛ به همین دلیل خاموشی مطلق حاکم میشد . تنها نور ما همان چراغقوه کم سوئی بود که دست پزشک بیمارستانبود و در بیمارستان فقط دو پزشک و شش پرستار بودیم .و خاطرات فداکاران ؟برای من خیلی مهم بود که هر کاری از دستم برمیآمد ، برای مجروحان انجام دهم . یکی از رزمندهها دو تا پایش مجروح شده بود . به دکتر گفتم : یکی از پاهایش کار نمیکند ، دکتر گفت : عصبهایش از کار افتاده است و راهی برای نجاتش وجود ندارد . به ایشان اصرار کردم که اگر راهی وجود دارد ، پیش پای پرستارها بگذارد . دکتر هم بعد از کمی تامل ، گفت : روزی هزار مرتبه روی پایش را ماساژ دهید . با این حرف خوشحال شدم و با پرستارها نوبت گذاشتیم که هر روز یک نفر این کار را بکند و بالاخره هر دو پایش خوب شد .یک شب ساعت دوازده مجروحی را آوردند که هر دو پایش از بالا ترکش خورده بود . دکتر گفت : باید هر دو را قطع کنیم تا عفونت به خون نرسد . من هم زدم زیر گریه . دکتر که حال من را دید ، گفت : تنها یک راه وجود دارد و آن این است که چهار کیلو خون گرم ، نیمساعته برایم جور کنی . من هم دویدم بهسمت آزمایشگاه . دو نفر از سربازانی که مجروحان را با وانت آورده بودند هم به من ملحق شدند . در راه از دو نفر مرد کرد که در بیمارستان کار میکردند هم خواستیم خون بدهند . خلاصه پنج نفری مسیر یک کیلومتری را تا آزمایشگاه دویدیم . بهسرعت خون دادیم و بعد کیسههای خون را زیر بغلمان گذاشتیم و دوان دوان برگشتیم . هوای سرد ایلام چیزی بالاتر از سرما و سختی بود . گرگها زوزه میکشیدند و شغالها به بوی خون مشامشان تیز شده بود و صدایشان را بلندکرده بودند ؛ اما به هر شکلی بود ، خون را سر وقت به دکتر رسانیدم و مجروح عمل شد و فردایش جنازه همان دو سربازی را که در زندهماندن آن مجروح خون داده بودند ، به بیمارستان تحویلدادند .استخوان شهیدکشورییکی از خاطرات تلخ من روبهرو شدن با پیکر نیمسوخته شهید احمد کشوری بود . هواپیمای او را در منطقه میمک ، نزدیک ایلام ، زده بودند . شهیدشیرودی آنوقت جنازه پودر شده او را در ملحفه گذاشته بود و به بیمارستان آورده بود . قسمتی از استخوان که هنوز داغ بود ، ملحفه را خاکستر کرده بود . شهید شیرودی با حالتی عرفانی با دوست خلبانش حرف میزد . فضای حزنانگیزی در کل بیمارستان ایجاد شده بود ؛ طوریکه بعد از سالها هنوز آن روز در خاطرم مانده است .و بازگشت به تهران ؟فعالیتم در بیمارستان زیاد شده بود . کمکم دیگر فضا را در دست گرفته بودیم . منافقان جرئت نفوذ نداشتند . بهکمک چند پرستار انبار بیمارستان را تمیز کردیم و امور بیمارستان را منظم کردیم . سعی داشتم پیام امام (ره)را به همه برسانم . با برخی از انقلابیون صحبت کرده بودم تا بچههای مدرسه را جمع کنم و به دیدار امام (ره) ببرم که تهدید به کشتنمکردند . یک روز ظهر مشغول خوردن غذا بودیم که یکباره شیشه شکست و سنگی افتاد وسط سفرهمان . سنگ را که برداشتم ، دیدم رویش کاغذی چسباندهاند که نوشته : اگر نروی ، سرت را میبریم . این چیزها آن روزها عادی بود . ما آن زمان مرگ را هر لحظه احساس میکردیم ؛ اما فوت مادرشوهرم باعث شد به تهران برگردم که نزدیک عید سال ٦٠ بود که برگشتم . بعد از من هم شوهرم به جبهه رفت . ایشان در عملیات بیتالمقدس در منطقه شلمچه به شهادت رسید .گاز خردلوقتی مجروحان شیمیایی را میآوردند ، تمام بیمارستان را بو برمیداشت و تمام کسانی که آن وقت درگیر بودند ، بهگونهای دچار مشکلات ریوی شدند .لازم به ذکر است زهرا قیداری درروز شهادت حضرت زهرا (س)در منطقه قدیمینشین سلسبیل تهران متولد شد . پدرش نانوا و مادرش خیاط زبردستی بود . علاقهمندی به اسلام و مذهبیبودن ، خیلی زود باعث شد او از سه سالگی چادر بپوشد و از ششسالگی درس فقه و عرفان بیاموزد . زمزمههای انقلاب از همان سالهای ٤٢ و زمان دستگیری امام (ره) در خانه آنها اوج گرفت . طوریکه مادر مجبور بود برای پنهانکردن رساله امام (ره) بهدنبال راه چارهای باشد . در سال ٤٦ با شهیدحسن نیکوقدم ازدواج کرد و دست در دست هم با انقلاب رشد کردند . او در بیشتر تظاهرات آن روزگار میدان ژاله و دانشگاه تهران شرکت داشت .