کد خبر 118994
۲۹ بهمن ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰

روایت درخواست یک مادر شهید برای خادم الشهدایی راهیان نور

مادر شهید سید ابراهیم موسوی از شهدای لشکر 25 کربلای مازندران با حضور در مناطق عملیاتی دفاع مقدس، درخواست خادم الشهدایی نمود. 

به گزارش خبرگزاری حیات،  خانم تیزکار انگیزه اش را برای خادم الشهدا شدن در مناطق عملیاتی دفاع مقدس، این گونه شرح داد: خداوند این لیاقت را به ما داد برای دومین بار به سرزمین های نور اعزام شویم. دراین سفر انگار دلتنگی ام برای همه شهدا بیشترشد،انگار جنگ بود و من داشتم جنگ را احساس می کردم. ازاین آهنگ هایی که پخش می شد انگار همین کنار ایستاده بودیم و بچه هایمان را از زیر قرآن رد می کردیم و به قامت رعنایشان نگاه می کردیم،ولی چنان با یاد امام حسین(ع) و رهبرمان از دلمان کنده شده بودند که برای رهبرمان و حفظ مملکتمان آن ها را به منطقه فرستادیم. اما دلتنگی غریبی بود، شهدا حضور داشتند و مارا می دیدند، این خاک ها، این همه دشت بیکران که نگاه می کردیم نمی توانستیم از آنجا با کفش هایمان رد شویم. نمیدانم چه بگویم؟ دلم برای بچه های شهدا می گرفت اما باز از اینکه می دیدم مملکتمان زیر پرچم الله است از این وضعیت دلتنگی بیرون می آمدم. خیلی دگرگون شده بودم، خیلی برایم لازم بود،بچه هایی هم که با ما آمده بودند خیلی رویشان تاثیر می گذاشت. امیدوارم که هرسال این برنامه ها باشد... یک سری خانواده هایی که به من مراجعه می کردند،نه اهل بسیج بودند،نه دانش آموز و نه شاغل ولی مشتاق دیدار سرزمین های نور بودند. کاش برنامه ای از سوی سازمان اردویی بسیج چیده می شد که به جز ایام عید هم بتوانند از این مناطق بازدید نمایند....این عاشقان هم می خواستند به سرزمین های نور بیایند تا بتوانند درک کنند که خانواده های شهدا بچه هایشان را برّ " بیابان" فقط به خاطر خدا و خانوم فاطمه زهرا(س) و آقا امام حسین(ع) سردار شهدایمان سپرده بودند. خانم آهسته(خانمی بود که بعنوان خادم الشهدا در آنجا آشپزی می کرد) خیلی حرف هایش به دلم نشست یا خانمی بود که اتاق ها را جمع و جور میکرد و یا خانمی که نظافت می کرد و یا خانمی که در مسجد کمرش را گرفته بود و مسجد را جارو می کرد، با همه ی آنها صحبت کرده بودم... خیلی به خودم آمدم گفتم: ای بابا...من کجای کار هستم....من یک چیز خدا به من هدیه داد-یک فرزند سالم و رشیدورعنا که خدا خودش بهم داده بود،هدیه خودش داده بود و باید خودش می گرفت، من فرزندم را تقدیم خدا کردم اما اینایی که آمدن اینجا،اینا دیگه چه کسانی هستند؟ که این خاک خالی و این بیابان و برهوت را می بینندآمدن خادمی بکنند.... ایشالله شهدای ما شفاعتشون رو بکنند.... این باعث شد پشتم لرزید و گفتم: یعنی من هم لیاقت دارم ی روز بیام خادم بشم اینجا؟؟؟ بیام اینجا ها گذر کنم شهدا را بیشتر حس کنم؟ در میان شهدا حضور پیدا کنم؟ منی که خاک پای خانوم فاطمه زهرا(س)هم نمیتوانم باشم؟ یعنی میشود نظر لطفی هم به من داشته باشند.... حتما اینان شهدا را در آنجا حس می کردند، بیشتر از اینکه منه مادر شهید حس کنم.....

برچسب‌ها